خداوند فرصتی ناب و ارزشمند به نام عمر را در اختیار انسان گذاشته است تا از این گوهر گرانبها به خوبی استفاده کند. بعضیها قدر تکتک ثانیههای آن را میدانند و لحظهای را بیهوده هدر نمیدهند. بعضیها نیز از فرصت کوتاه زندگی غفلت میکنند و البته در نهایت حسرت آن را میخورند. دو حکایتی که در ادامه میخوانید نمونههای شیرین از قدر دانستن لحظههای زندگی و تبدیل ثانیههای عمر به طلاست!
نگارش کتاب جواهر در کنار تابوت فرزند
صاحب جواهر، با نوشتن یک دوره فقه ثابت کرد، انسان زمانی موفق و پیروز میشود که بتواند در برابر سختیهای زندگی سربلند بیرون آید. این عالم بزرگوار در استفاده از وقت بسیار کوشا بوده و حکایتی که در پی میآید نشاندهنده اهمیت وقت در نزد وی بوده است.
آیتالله شیخ محمدحسن در یکی از روزهایی که به نوشتن کتاب گرانبها و شریف جواهر مشغول بود، فرزندشان از دنیا رفت و پدر و مادر را در غم و اندوه فرو برد. مراسم غسل و کفن انجام شد، ولی تشییع جنازه و تدفین به فردا موکول گردید؛ لذا جنازه را در خانه مرحوم صاحب جواهر گذاردند. ایشان یک خانه محقر با دو اتاق داشتند که یکی از آنها برای مطالعه و دیگری برای خانوادهشان بود؛ بنابراین ناچار، تابوت فرزند را در اتاق مطالعه قرار دادند. آقا بعد از اینکه نمازشان را در مسجد خواند و به منزل مراجعت فرمود، از یک طرف جنازه پسر را میدید و از درگذشت او ناراحت بود و از طرفی دیگر باید کتابشان را مینوشت، لذا بر سر جنازه جوان، دل را متوجه خدا کرد و مشغول نوشتن جواهر شد و ثواب آن را برای فرزندشان نثار و هدیه کرد.
کتاب جواهر، دری گرانبهاست که در حوزههای علمیه درخشید و اهل علم و فقه از آن بهرهها جستند.
متحول شدن سکاکی
سراجالدین سکاکی مردی آهنگر بود و در کار خود مهارت بسیاری داشت. گویند روزی با آهن، صندوقچهای بسیار کوچک و ظریف ساخت و آن را به دربار حاکم وقت برد و منتظر دریافت پاداش و انعام از سوی او شد. در همین وقت، یکی از دانشمندان وارد مجلس شد و تمامی حاضران به احترام او از جای برخاستند. سکاکی به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و پرسید که این شخص کیست؟ در جواب وی گفتند که یکی از علمای معروف است. سکاکی به فکر فرو رفت و از اینکه عمر خود را در مسیری غیر از کسب علم تلف کرده بود، اندوهگین شد. به همین خاطر، پس از خروج از دربار، مستقیماً به سوی مدرسه شهر شتافت تا درس فقه بیاموزد، ولی به او گفتند که سن و سالش اجازه تحصیل را به او نمیدهد. سکاکی دست بردار نبود.
ازاین رو، معلم یک مسئله بسیار ساده فقهی را به او آموخت و از او خواست که آن را به یاد بسپارد و فردا در مدرسه بیان کند. با وجودی که سکاکی تلاش فراوانی کرد، ولی موفق نشد و مورد تمسخر دیگران قرار گرفت. ۱۰ سال از این ماجرا گذشت. روزی از شدت اندوه و دلتنگی سر به کوه و صحرا نهاد و گذرش به جایی افتاد که قطرههای آب از بلندی روی تخته سنگی میچکید و بر اثر مداومت، سوراخی در دل سنگ ایجاد شده بود. سکاکی با مشاهده آن منظره با خود گفت: «نه ذهن و حافظه تو از این سنگ سختتر است و نه علم از این آب نرمتر. اگر مداومت و پشتکار داشته باشی، سرانجام موفق خواهی شد.»
این را گفت و به شهر بازگشت و با اینکه حدود ۴۰ سال داشت، به کسب علم پرداخت و با توکل به خدا و جدیت در کار، به عنوان یکی از دانشمندان و فضلای روزگار خود شناخته شد. حاصل تلاشهای او در کتابهای گوناگونی جمعآوری شده که از آن جمله میتوان به کتاب مفتاحالعلوم اشاره کرد. این کتاب، شامل چهارده علم در زمینههای گوناگون ادبی است.