به شهادت اسناد تصویری و مکتوب (که شمهای از آن را در این صفحه میبینید)، نفرت از شخص محمدرضا پهلوی، از دوره آغاز تا انجام انقلاب اسلامی ایران، از شاخصهای اصلی این رویداد تاریخی به شمار میرود. به شهادت اسناد تصویری و مکتوب (که شمهای از آن را در این صفحه میبینید)، نفرت از شخص محمدرضا پهلوی، از دوره آغاز تا انجام انقلاب اسلامی ایران، از شاخصهای اصلی این رویداد تاریخی به شمار میرود. بیزاری ملت از شاه و هرآنچه مربوط به او بود، تا حدی گسترده و انکارناپذیر مینمود که بسیاری از ابواب جمعی تبلیغی و امنیتی رژیم او را از صرافت بازسازی وجهه او انداخت و تلاش برای بقای حکومت وی را به راهها و عرصههای دیگر موکول کرد! جای این پرسش است که این نفرت انباشت شده، از چه روی پدید آمد و چگونه رو به افزایش نهاد؟
شاید نخستین علت تاریخی این پدیده، فقدان مشروعیت سلطنت پهلوی، از آغازین نقطه آغاز آن بود. رضاخان در بلبشوی سیاست، در پایان قرن گذشته و البته با کشف و اراده انگلستان، به تهران حمله و چند سال بعد، شاه شد! در این فرآیند، ملت هیچ نقشی نداشت و در رایگیریها به نفع قزاق از مجالس وقت و همچنین مجلس موسسان، تطمیع و تهدید نقش اساسی را بازی کرد. ماجرا از آن پس، هنگامی جالبتر شد که همین شاهِ فاقد مشروعیت، نه تنها در دوران سلطنت خویش، به بازسازی وجهه خود همتی نکرد که با زورمداری و تمسک به داغ و درفش، بدبینی و بیزاری از خود را به گونهای تصاعدی افزایش داد. این فقره هنگامی خودنمایی کرد که او توسط انگلستان از ایران اخراج شد و بهرغم سالها داعیه داری نوسازی و پیشرفت، مردم نبودِ وی را جشن گرفتند! فرزند جوان و ناپخته رضاخان نیز باز در غیاب مردم و با موافقت انگلستان زمامدار شد! محمدرضا در آغازین سالیان حکومت، ضعیف و مترصدِ فرصت بود. افزایش اختیارات در بهمن ۱۳۲۷ و کودتا علیه نهضت ملی در مرداد ۱۳۳۲، از جمله خیز برداشتنهای او برای قبضه کردن قدرت مطلقه به شمار میرود. با این همه خروج از مشروطه و مطلق العنان بودن نیز گرهی از کار او نگشود و وابستگی او به بیگانه و بی اعتنایی به مردم، همچنان وی را از چشم ملت میانداخت! در دهه ۳۰ و اوایل دهه ۴۰، نخستین هشدارها به شاه در این باره، از سوی امریکاییها داده شد. اینکه: او باید از تظاهر به وابستگی به امریکا بپرهیزد و مجموعه رفرمهایی را در کشور اجرا کند، در زمره توصیههای عموسام بود. هر چه زمان جلو میرفت، شاه فرصتهای بیشتری را از دست میداد، بدون اینکه توانسته باشد، اندکی نظر ملت را به خویش جلب کند. به طور مشخص روان گشتن مردم به سوی راهحل انقلاب، چند علت عمده داشت: اول: اصلاحناپذیر بودن حکومت شاه، دوم: وابستگی او به بیگانه و تحقیر ملت و سوم: تلاش شاه برای برانداختن اسلام از جامعه و جایگرینی آن، با آیینهایی، چون بهائیت یا باستان گرایی افراطی.
انقلاب اسلامی ایران با مشخصه نفرت گسترده از شاه و خاندان سلطنت، در چنین بستری روی داد. خشم مردم از شاه به حدی رسید، که او مدتها پیش از ۲۶ دی ماه، به فکر فرار از کشور بود! امریکاییها نیز، نبود او در عرصه سیاست را، بستر ساز تجدید واقعهای، چون ۲۸ مرداد میانگاشتند و به اندیشه مهار انقلاب بودند. به نظر میرسد که در این میان، تنها افسران ارتش شاه، درک واقعبینانهتری از شرایط داشتند و فرار شاه را به منزله اتمام حکومت او میانگاشتند! روزی که پهلوی دوم تهران را به مقصد مصر ترک کرد، خیابانهای ایران نمایشی از یک رفراندوم بزرگ بود! مردمی که با تمام توان، شادی خویش را از سفر بی بازگشت شاه نشان میدادند و خود را از بند رسته میدیدند. بقایای حکومت شاه نیز هرگز این حجم از نفرت از او را، حدس نمیزدند! آن روز، مردم درباره ۳۷ سال زمامداری پهلوی دوم، داوری آشکار و بی شائبه خویش را نمایان ساختند، فرصتی گه پیش از آن، هرگز به کف آنان نیامده بود.