وقتی یوسف شهید شد، پیکرش برنگشت و برای مدتی مفقود بود. خانواده هر چه پیگیر شدند و جبهه به جبهه جستوجو کردند، نتوانستند اثری از او پیدا کنند. کمی بعد مشخص شد پیکرش به اشتباه همراه شهدای خراسان به مشهد منتقل شده است وقتی یوسف شهید شد، پیکرش برنگشت و برای مدتی مفقود بود. خانواده هر چه پیگیر شدند و جبهه به جبهه جستوجو کردند، نتوانستند اثری از او پیدا کنند. کمی بعد مشخص شد پیکرش به اشتباه همراه شهدای خراسان به مشهد منتقل شده است. یوسف آرزوی زیارت امام رضا (ع) را داشت. آرزویی که با شهادتش محقق شد. یوسف را پس از طواف در حرم امام رضا (ع) به گرمسار برگرداندند. دغدغه همیشگی یوسف این بود که یعنی میشود من هم جزو یاران حضرت مهدی (عج) باشم؟ و در نهایت هم او سرباز امام زمان (عج) شد. با یعقوب عامری همکلام شدیم تا شمهای از زندگی برادرش را که در ۶ بهمن ۱۳۶۶ در ارتفاعات گوجار در ماووت عراق آسمانی شد، برایمان بگوید.
یار امام زمان (عج)
برادرم در ۹ فروردین ۱۳۵۱ در روستای کهنآباد آرادان به دنیا آمد. تا اول دبیرستان درس خواند. دورههای آموزشی را در سمنان سپری کرد. یک روز برای ولادت حضرت مهدی (عج) در مسجد روستای کهنآباد مراسمی گرفتند. سخنرانی راجع به ویژگیهای یاران امام زمان (عج) بود. پس از سخنرانی داشتیم به خانه برمیگشتیم که دیدم یوسف در فکر است. از او سه سال کوچکتر بودم، ولی خیلی رابطه نزدیکی با هم داشتیم. پرسیدم داداش! چیزی شده؟ بد جوری در فکری؟ گفت یعنی میشود من هم جزو یاران حضرت باشم.
جنگ با صهیونیست
یوسف شوروشوق جبهه رفتن داشت. هر زمان این موضوع را مطرح میکرد، مادرمان مخالفت میکرد. یوسف سنی نداشت. مادر میگفت اول اینکه برادر بزرگترت جبهه است، بعد هم تا تو بزرگ بشوی و بخواهی به جبهه بروی انشاءالله جنگ تمام میشود و نوبت به تو نمیرسد. میگفت بزرگ که بشوم اگر جنگ عراق با ایران هم تمام شود، من میروم فلسطین و آنجا با صهیونیستها میجنگم. یک روز که داییمان به منزل ما آمده بود، یوسف که خیلی کم حرف بود، گفت دایی! میبینی هر چه به اینها میگویم بروم جبهه اجازه نمیدهند. دایی گفت برای چه اجازه نمیدهند؟ فرمت را بیاور خودم برایت امضا میکنم برو. یوسف فرمش را آورد. دایی گفت خدا دری را باز کرده تا گلهای امت پیغمبرش را گلچین کند. اگر یوسف شما هم مثل خیلی از گلهای دیگر این شایستگی را دارد، چرا مانعش میشوید؟ فرم را امضا کرد و به دستش داد. حقیقتش خودمان هم خجالت میکشیدیم از اینکه میدیدیم بعضی از خانوادهها در راه دفاع از اسلام و نظام شهید دادهاند، ولی ما هنوز... وقتی پدر به منزل آمد و در جریان قرار گرفت او هم رضایت داد و یوسف عازم جبهه شد.
تکتیرانداز
وقتی برادرم میخواست برای آموزش به سمنان اعزام شود، از خوشحالی روی پایش بند نبود. مشغول ناهار خوردن بودیم که وارد شد. هر چه اصرار کردیم ناهار بخورد گفت سیرم. سفره وسط ماند و ما او را تا دم در حیاط بدرقه کردیم. مرخصی کمی به برادرم داده بودند. زمان خداحافظی پدرم در باغ یکی از بستگان مشغول کار بود. از او خواستیم به باغ برود و از پدرمان خداحافظی کند، گفت اگه بروم پیش بابا ممکن است محبتش گل کند و اجازه ندهد که من بروم، شما از طرف من از ایشان خداحافظی کنید! برادرم تکتیرانداز بود. ابتدا به جنوب و از آنجا به غرب اعزام شد و به مدت یک ماه در جبهه حضور داشت.
عاشق زیارت مشهد
مدتی بعد که نیروها از خط برگشتند، یوسف در بین آنها نبود. برادر دیگرم که در جبهه بود، میگفت هر که را میدیدم از او سراغ یوسف را میگرفتم. برای پیدا کردنش تمام بیمارستانهای صحرایی را زیر و رو کردم، ولی اثری از او نبود. شب شد. قرار بود که فردا صبح کار جستوجو را ادامه بدهم. شب در عالم رؤیا دیدم کسی گفت یوسف شهید شده، ناراحت نباش! صبح یکی از بچههای تعاون مرا دید و گفت یوسف شهید شده پیکرش در معراج شهدای مشهد است.
او آرزوی زیارت امام رضا (ع) را داشت، برای همین به اشتباه با شهدای مشهد به آنجا رفته بود. بیش از ۱۰ روز اثری از او پیدا نشد تا اینکه جنازه او را پس از طواف در حرم امام رضا (ع) به گرمسار برگرداندند. تشییع باشکوهی برگزار شد و او را جلوی منزل ما آوردند. وقتی به صورتش نگاه کردم مثل برف سفید بود. لبانش را بوسیدم و از او جدا شدم.
شهید گلینی
من در مدرسه بودم که جنازه شهید گلینی را آورده بودند. ما از طرف مدرسه به منزلشان رفتیم. همه گریه میکردند. در همین حالت بودم که احساس کردم صدایی به من گفت چرا گریه نمیکنی؟ همین امروز خبر شهادت برادرت را میشنوی. از آن مجلس بلند شدیم و به مدرسه برگشتیم. زنگ خورد. وسایلمان را برداشتیم و به طرف منزل حرکت کردیم. تا وارد کوچه شدم، دیدم جلوی منزل ما جمعیتی جمع شدند و عدهای هم رفت و آمد میکنند. خبر شهادتش را تازه آورده بودند. یوسف در ۶ بهمن ۱۳۶۶ در ماووت عراق در ارتفاعات گوجار به شهادت رسید.