۴۳ سال پیش در چنین روزهایی، مدرسه علوی تهران به کانونی برای بازنمایی مهر متقابل ملت و امام مبدل شده بود. در کنار آن، اما بسا تصمیمات کلان درباره تداوم مسیر انقلاب اسلامی تا پیروزی، در روزهای اوجگیری آن در این مکان اتخاذ میشد ۴۳ سال پیش در چنین روزهایی، مدرسه علوی تهران به کانونی برای بازنمایی مهر متقابل ملت و امام مبدل شده بود. در کنار آن، اما بسا تصمیمات کلان درباره تداوم مسیر انقلاب اسلامی تا پیروزی، در روزهای اوجگیری آن در این مکان اتخاذ میشد. در مقال پی آمده، زندهیاد آیتالله سیدهاشم رسولی محلاتی از شاگردان و معتمدان دیرین امام خمینی به خاطرات خویش از فعالیت دفتر رهبر انقلاب در آن دوره پرداخته است. مستندات این نوشتار، عمدتاً از کتاب خاطرات آن مرحوم برگرفته شده است. امید آنکه تاریخپژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
تحصن در دانشگاه تهران، در کنار درگیری و صفیر گلوله!
زندهیاد آیتالله سیدهاشم رسولی محلاتی، در زمره شاگردان دیرین امام خمینی و نیز اعضای اولیه دفتر آن بزرگ به شمار میرفت. وی پس از اعلام تحصن روحانیون تهران و سایر شهرستانها در مسجد دانشگاه تهران، در اعتراض به بستن فرودگاهها و تأخیر در ورود رهبر انقلاب، بیدرنگ به آنان پیوست و تا پایان این برنامه، در زمره متحصنین بود. او در خاطرات خویش پیرامون آغاز و انجام این حرکت اعتراضی، چنین آورده است:
«اعضای جامعهروحانیت مبارز تهران در اعتراض به تأخیر ورود حضرت امام به کشور، تصمیم گرفته بودند تا در دانشگاه تهران تحصن کنند. به خاطر دارم که یک روز صبح، مرحوم شهید محلاتی به من زنگ زد و گفت ما برای تحصن به دانشگاه میرویم و شما هم بیایید! آن موقع من دندانم را کشیده و از شدت درد، شب نخوابیده بودم و جای دندانم خونریزی شدید میکرد! با این حال بلند شدم و استخاره کردم و دیدم این آیه آمد: یا ایها الذین امنوا مالکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثا قلتم الی الارض ارضیتم بالحیوه الدنیا من الاخره فما متاع الحیوه الدنیا فی الاخره الا قلیل! با ملاحظه این آیه، بیدرنگ بلند شدم و فقط مقداری پول به اهل خانه دادم و پس از خداحافظی به دانشگاه رفتم تا در تحصن شرکت کنم. در دانشگاه دیدم که علاوه بر اعضای جامعه روحانیت مبارز تهران، عدهای از علمای بزرگ قم نیز حضور دارند. این تحصن چند روزی به طول انجامید و در جریان آن بازار بحثهای سیاسی هم داغ بود. مرحوم آقای حاج سید عبدالمجید ایروانی از ائمه جماعت تهران به کمک دوستان بازاری خود، خرج پذیرایی از متحصنین را متقبل شده بود. آنها به طور مفصل، پلو خورشت و میوه میآوردند و بین حاضران تقسیم میکردند. شایان ذکر است که عدهای از کارکنان دولت که مخالف رژیم بودند، گاهی به جمع متحصنین میپیوستند و در آنجا به نفع جامعه روحانیت و علیه شاه شعار میدادند. در برخی موارد، درگیرهای شدیدی هم به وقوع میپیوست، چون مأموران از ورود مردم به داخل دانشگاه جلوگیری میکردند. در روزهای آخر صدای رگبار تیر و تفنگ هم به گوش میرسید و گاهی گفته میشد که تعدادی کشته و زخمی شدهاند! اصولاً ساختمان ژاندارمری روبهروی دانشگاه، تبدیل به سنگر مبارزه علیه انقلابیون شده بود. این وضعیت تا زمان ورود امام به ایران در دوازدهم بهمن ادامه داشت تا اینکه در این روز به محض اطلاع از برنامه ورود امام، دانشگاه را ترک کرده و به فرودگاه رفتم...»
وقتی ماشین امام میان استقبالکنندگان محو شد!
آیتالله رسولی محلاتی در روز ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، مانند بسا مستقبلان امام خمینی و به دلیل فشردگی جمعیت، نتوانست خود را به بهشت زهرا برساند، اما داماد وی حجتالاسلام والمسلمین علی اکبر ناطق نوری در لحظات دشوار آن روز، رهبر انقلاب را همراهی کرد و پس از آن حاشیههای حضور امام در بهشت زهرا و سپس خیابانهای تهران را به شرح ذیل آمده برای وی روایت نمود:
«پس از آنکه هواپیمای حامل امام، صبح روز ۱۲ بهمن ۵۷، در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست، حضرت امام پیاده شدند و به داخل سالن فرودگاه آمدند و سپس به طرف بهشتزهرا عزیمت کردند. ازدحام جمعیت به قدری زیاد بود که ما نتوانستیم تمام مسیر را همراه امام برویم و از ادامه مسیر بازماندیم! فقط توانستیم شاهد منظره محو شدن ماشین حامل امام در داخل جمعیت باشیم! تصمیم گرفتیم به مدرسهرفاه برویم و آنجا را برای اقامت امام آماده کنیم، لذا امام به بهشتزهرا رفتند و ما به مدرسهرفاه آمدیم. از ساعت ۱۱ به بعد، منتظر ورود امام به آنجا بودیم. به هر میزان که انتظار طولانی میشد، به همان میزان نیز بر نگرانی ما افزوده میشد! آقای ناطقنوری را هم که در کمیته استقبال عضویت داشت و همراه امام بود، پیدا نکردیم تا وضعیت را از او جویا شویم. تا نزدیک غروب، همچنان منتظر بودیم تا اینکه اطلاع دادند امام در منزل یکی از بستگانشان مشغول استراحت هستند! آقای ناطقنوری که امام را با ماشین خود به آنجا برده بود، کیفیت این انتقال را به این صورت بازگو کرد: به رغم تمام پیشبینیها و بسیج امکانات و نیروها، فشار جمعیت به حدی زیاد بود که در بهشتزهرا، عمامه امام به زمین افتاد و عبا از تنش خارج شد! حتی در لابهلای جمعیت، ایشان را گم کردیم! فکر کردیم حتماً توطئهای در کار است و میخواهند امام را از بین ببرند! اما با لطف خدا بالاخره ایشان را از لابهلای جمعیت بیرون آوردیم! با برنامهریزیهایی که از قبل صورت گرفته بود، یک فروند هلیکوپتر به بهشتزهرا (س) آمده بود و امام را سوار آن کردیم و به بیمارستان امام خمینی انتقال دادیم تا در آنجا، تقدیر و تشکری از مجروحان انقلاب به عمل آورند!... آقای ناطقنوری ادامه داد: هنگام خروج از بیمارستان، باز دیدیم که جمعیت زیادی جلوی بیمارستان جمع شده است! خدمت امام عرض کردم با این وضعیت، نمیتوان با ماشین داخل جمعیت رفت، چون اگر متوجه حضور شما شوند، به ماشین اجازه حرکت نمیدهند! به هر حال امام موافقت کردند که عمامهشان را بردارند و سرشان را در صندلی عقب، رو به پایین خم کنند تا شناخته نشوند و به این کیفیت، از در پشت بیمارستان بیرون رفتیم!... ایشان همچنین میگفت: بین راه، از امام در خصوص مقصدمان پرسش کردم. ایشان پاسخ دادند به منزل خواهرزادهام در قلهک میرویم! گفتم به امامزاده قاسم هم میتوانیم برویم، اما هیچ کس آنجا نیست و همه به داخل شهر آمدهاند! امام فرمودند اگر کسی آنجا نیست، همان بهتر است که به منزل داماد خواهرم برویم!... آقای ناطقنوری نقل میکرد در این حین، امام از من پرسید آیا شما با آقای رسولی نسبتی دارید؟ گفتم دامادشان هستم! امام خندیدند و فرمودند پس ما فامیل هم هستیم!... همین طور مشغول صحبت بودیم که به در خانه خواهرزاده امام رسیدیم. نزدیک ظهر بود. در زدیم. خوشبختانه عدهای از زنها آنجا جمع بودند. امام آنجا ناهار را خوردند و مشغول استراحت شدند، تا اینکه حدود ساعت ۹ شب به مدرسه رفاه آمدیم...»
احتمال داشت که مقر امام بمباران شود!
همانگونه که در صدر این مقال اشارت رفت، روزهای اقامت رهبر کبیر انقلاب اسلامی در مدرسه علوی تهران به ساعت صفر تبدیل تاریخ مبدل شده بود! در هر ساعت از این مدت، خبری میرسید، دستوری صادر میشد و رویدادی به وقوع میپیوست! با این همه طمأنینه و درایت امام خمینی، این دهه را به موسمی شیرین مبدل ساخت و پیروزی نهایی را نصیب ملت ایران کرد. آیتالله رسولی محلاتی که در آن روزها در دفتر امام و در مجاورت محل اقامت ایشان به خدمت اشتغال داشت، درباره وقایع آن دوره تاریخی در خاطرات خویش چنین آورده است:
«با اقامت امام در مدرسه علوی، من هم به عنوان یکی از نزدیکان ایشان آنجا مستقر شدم. به منظور تسهیل در رتق و فتق امور، تعدادی از خانههای اطراف مدرسه، تخلیه شده بود. من و عدهای دیگر، به یکی از این خانهها رفتیم و آنجا را به عنوان دفترکار خود قرار داده و کارمان را شروع کردیم. همانند بیت حضرت امام در قم، باز کار مراسلات و مراجعات، از طریق دفتر ما تنظیم و هماهنگ میشد. یکی از کارهای دیگری که ما انجام میدادیم، این بود که اسامی کسانی را که به انقلاب میپیوستند ثبت میکردیم و به آنها مدرکی با مهری مخصوص، تحت عنوان دفتر اقامتگاه امام میدادیم تا در همه جا در امان باشند. نزدیک مدرسه رفاه، خانهای را تخلیه کرده بودند و در آن نظامیان عالیرتبه شاهنشاهی را که به دست نیروهای انقلابی افتاده بودند، نگه میداشتند. گاهی من شبها به آنجا میرفتم. هر شب تعداد ۳۰، ۴۰ نفر از اینها را چشم بسته به آنجا میآوردند و شب آنجا نگه میداشتند و بعد به ساختمان دیگری میبردند. آقای انواری هم قاضی شرع بود و آنها را محاکمه میکرد. بلافاصله پس از استقرار امام در مدرسه علوی، اقشار مختلف مردم، فوج فوج از اطراف و اکناف، برای دیدن ایشان به آنجا میآمدند و در خیابان صف میبستند! یکی از تاریخیترین دیدارها، دیدار همافران نیروی هوایی با امام در مدرسه علوی بود. طی این دیدار که در ۱۹ بهمن اتفاق افتاد، همافران آشکارا پیوستن خود به انقلاب را اعلام کردند و به همین خاطر با امام عکس گرفتند. در شرایطی که هنوز انقلاب به طور کامل به پیروزی نرسیده بود، این رویداد، ضربه بزرگی بر دولت بختیار و رژیم شاهنشاهی وارد کرد.
جریان تشکیل دولت موقت در مدرسه علوی را نیز به خاطر دارم. روز ۱۴ بهمن بود که شهید آیتالله مطهری، شهید آیتالله بهشتی، آقای هاشمیرفسنجانی و مهندس بازرگان جلسهای برگزار کردند و روز بعد، تشکیل دولت موقت را اعلام کردند و یکی از خانههای اطراف مدرسه را هم برای این امر اختصاص دادند. در حین این جلسه، من برای انجام کارهایی نظیر بردن چای به داخل میرفتم و گاهی در جریان صحبتهای آنها قرار میگرفتم. از آن به بعد، جلسات دولت موقت به طور مرتب، در همان خانه تشکیل میشد. در روز ۲۱ بهمن امام دستور دادند تا مردم، حکومت نظامی را نادیده بگیرند و به خیابانها بریزند. در پی آن صدا و سیما به تسخیر انقلابیون درآمد و اولین پیام امام را مرحوم شهید محلاتی برای مردم قرائت کرد. در شب ۲۲ بهمن تا صبح، صدای رگبار گلوله به گوش میرسید و سرتاسر تهران، چون کوره آتش شده بود! مردم در خیابانها سنگربندی کرده بودند و بسیاری از آنان، سلاح در دست داشتند. آن شب اگر ارتش دخالت میکرد، احتمال داشت که مقر امام بمباران شود! به همین خاطر امام را به یکی از اتاقهای زیرزمین منتقل کردند و عدهای از نظامیان که به انقلاب پیوسته بودند، به طور مداوم در آنجا کشیک میدادند. آن شب من به منزل یکی از اقواممان در نزدیکی مدرسه علوی رفتم و از فرط خستگی خوابیدم! منتها هر از چندگاهی، از صدای شلیک گلولهها بیدار میشدم و دوباره به خواب فرو میرفتم. فردای آن شب، نیروهای انقلابی تمام نقاط کلیدی تهران را قبضه کردند و بدین صورت، انقلاب به پیروزی رسید. البته توطئههایی هم بلافاصله علیه انقلاب به وقوع پیوست که با تفضل خدا، جملگی در رسیدن به هدف اصلی ناکام ماندند. شاید اولین توطئه این بود که میخواستند صدا و سیما را از دست انقلابیون خارج کنند که مردم به جامجم ریختند و اجازه آن را ندادند. خلاصه، وضع خیلی خطرناک بود. بعد از آنکه اوضاع تهران اندکی آرام شد، ناآرامی در شهرستانها شروع شد بهخصوص در آذربایجان، کردستان و خوزستان که درگیری و زد و خورد به عناوین مختلف شدت گرفت و احزابی مانند خلق مسلمان در آذربایجان و خلق عرب در خوزستان سربلند کردند...».
دفتر امام خمینی از گذشتههای دور
آنچه آیتالله رسولی محلاتی در خلال سطور پیش آمده درباره فعالیت خویش در دفتر امام خمینی در روزهای اقامت ایشان در مدرسه علوی تهران بیان کرده است، به واقع ادامهای بود از همین خدمت در سالیان پیش از آن در قم و نیز سالیان پس از آن در جماران. وی در گفتوشنودی، در باب چگونگی آغاز به کار خویش در دفتر رهبر انقلاب و نیز چالشها و خاطرات آن چنین روایت کرده است:
«حضرت امام تا سال ۴۲ که از زندان آزاد شدند، دفتری نداشتند و همه کارها از جمله نگارش اعلامیهها، بیانیهها و پاسخ به نامهها، صدور اجازات و رسیدها و... را خودشان انجام میدادند که واقعاً کار سنگینی بود. در فروردین سال ۴۳ که از تهران به قم آمدند، رفت و آمدها و دید و بازدیدها زیاد شد و هر روز، جمع زیادی از علمای سایر شهرها و نیز مردم برای دیدار با ایشان میآمدند و فرصت زیادی برایشان باقی نمیماند. مضافاً بر اینکه تعداد مکاتبات و مراجعات ایشان هم زیاد شده بود. به همین دلیل، بعضی از نزدیکان امام به ایشان پیشنهاد کردند برای پاسخ به نامهها و مراجعات، از افرادی کمک بگیرند. امام تمایل چندانی به تشکیل دفتر نداشتند، اما سرانجام این افتخار نصیب بنده شد که کار پاسخ به نامهها، نوشتن رسید وجوهات، اجازات و استفتائات را انجام بدهم. کار سنگینی بود، ولی به لطف خدا انجام شد. کارهای دفتر امام، فوقالعاده زیاد و شامل سه بخش مهم نامهها، رسیدها و احکام بود. مکاتبات را من انجام میدادم و تنظیم برنامه دید و بازدیدها و ملاقاتها و دریافت و پرداختهای وجوه مالی را دو تن دیگر از دوستان انجام میدادند. حدود چهارماه که از کار ما در دفتر گذشت، روزی به این فکر افتادیم که نکند امام از نحوه کار ما رضایت ندارند و از روی بزرگواری و کرامت است که چیزی به ما نمیگویند! تصمیم گرفتیم نزد ایشان برویم و این فکرمان را با ایشان در میان بگذاریم. یکی از روزها موقعی که امام از درس برگشتند و هنگام ملاقاتها و دیدارها بود، حدود ساعت ۱۰ صبح خدمتشان رفتیم. دوستان بیان مطلب را به عهده من گذاشته بودند که کار سادهای نبود! امام از اینکه در آن وقت صبح ما را میدیدند، تعجب کردند، ولی مثل همیشه حرفی نزدند و فقط جواب سلام ما را دادند و منتظر ماندند که ما حرف بزنیم! من اجمالاً عرض کردم که چنین فکری بین ما مطرح شده و آماده هر نوع فداکاری و ادای وظیفه هستیم، منتها از آنجا که تذکری به ما داده نشده، فکر کردیم که شاید شما از روی کرامت، از ما انتقادی نکرده و اشکالی نگرفتهاید... امام تمام مدت سرشان را پایین انداخته بودند و با دقت گوش میدادند. حرفهای من که تمام شد، سرشان را بلند کردند و با قاطعیت فرمودند نیازی به این حرفها نیست، من هر زمان که تشخیص بدهم وجود شما در این خانه به ضرر اسلام است، بیرونتان میکنم! حالا هم بفرمایید سر کارتان!. خدا میداند که ما چه حالی پیدا کردیم! من دیگر نتوانستم حرفی بزنم و هر سه بیرون آمدیم و رفتیم سر کارمان! همین جمله کوتاه کافی بود تا بیش از پیش به خطیر بودن مسئولیت خود واقف شویم و حواسمان را بیشتر جمع کنیم. پس از تبعید امام به ترکیه، این دفتر تحت مدیریت داماد ایشان مرحوم آقای اشراقی اداره میشد و من در خدمت ایشان انجام وظیفه میکردم. تا زمانیکه امام به نجف تشریف بردند و دفتر به آنجا منتقل شد، من و یکی از دوستانم مرحوم حاج شیخ عبدالعلی قرهی، اولین کسانی بودیم که خود را به عراق رساندیم و هنوز چند روزی از ورود امام به عراق نگذشته بود که در کربلا به ایشان ملحق شدیم. پس از استقرار امام در نجف، دفتر مختصر و محدودی را در خانه ایشان تشکیل دادیم که البته دوام چندانی نداشت و من مجبور شدم بعد از چند ماه به ایران برگردم. ایشان دیگر دفتر گستردهای نداشتند و باز بسیاری از کارها ـ ازجمله پاسخ به نامهها ـ را خودشان انجام میدادند تا زمانی که به پاریس رفتند. من بلافاصله به هر شکلی که بود، خود را به پاریس رساندم تا در خدمتشان باشم. اکثر کارها از قبیل تکثیر اعلامیهها و نوارها و ارسال آنها از طریق تلفن و افراد به ایران و سایر کشورها توسط شهید محمد منتظری، مرحوم آقای فردوسیپور و جمعی دیگر با نظم و پشتکاری عجیب و به طور شبانهروزی انجام میشدند. حتی درآن روزها هم امام فرمودند نیازی به تشکیل دفتر نیست... و لذا من اجازه گرفتم و به ایران برگشتم...».