روایت امروز، حکایت مردان انقلابی است که با صلابت در مقابل ظلم رژیم شاهنشاهی ایستادند و خونهایشان ثمره پیروزی انقلاب شد. شهید حمزهعلی عالمی متولد تهران بود و در اوج مبارزات انقلابی ۲۰ سال داشت. روایت امروز، حکایت مردان انقلابی است که با صلابت در مقابل ظلم رژیم شاهنشاهی ایستادند و خونهایشان ثمره پیروزی انقلاب شد. شهید حمزهعلی عالمی متولد تهران بود و در اوج مبارزات انقلابی ۲۰ سال داشت. در آخرین روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، فعالیتهایش را تشدید کرده بود. دائماً در تظاهرات بود و عاقبت در هشتم بهمن ۱۳۵۷ بر اثر اصابت گلوله مأموران شاه به شهادت رسید. او که برای ورود امام به وطن نذر قربانی کرده بود، با اهدای خونش ادای دین کرد. در ادامه همکلامی ما با فاطمه عالمی خواهر شهید را پیش رو دارید.
شعارهای انرژیزا
برادرم متولد ۱۲ تیر سال ۱۳۳۷ تهران بود. ما خانوادهای مذهبی بودیم. حمزه مقطع راهنمایی را در مدرسه نصرت امیرآبادشمالی تهران و دوران دبیرستان را هم در شهر قدس سپری کرد. در همان جوانی دلبسته امام شد، هر روز به دانشگاه تهران میرفت و شب با انرژی مضاعفی به خانه برمیگشت. حرفهایش در جو بچههای انقلابی را برای ما هم تکرار میکرد و میگفت: «همین روزهاست که کار رژیم طاغوت تمام شود.» میگفت: «هیچ ظلمی پایدار نیست و ظلم هیچ پادشاه ظالمی بیجواب نمیماند.»
تافته جدا بافته
اواخر سال ۱۳۵۶ بود که یک روز حمزه سراسیمه به خانه آمد و به اتاقش رفت. سر ما بیداد میکرد، وقتی به خانه برگشت بدون کاپشن بود. همه کتابها، اعلامیهها و نوشتههایش را جمع کرد و پس از بستهبندی داخل گونی گذاشت. نمیدانست باید با آنها چه کند، من و پدرم خیلی سریع رفتیم خاکهای باغچه را خالی و آنها را درون گودالی پنهان کردیم. بعد که خیالش راحت شد به همراه دوستانش به بندرعباس رفت. همه نگرانش بودیم، اما او نترس بود و مطمئن به کاری که انجام میداد. پس از مدتی برگشت، از دور و نزدیک، دوست و آشنا برادرم را نصیحت میکردند که دنبال مسائل سیاسی نرود، اما برادرم روز و شب دستهای گره کردهاش در برابر ظلم بالا میرفت. ۲۰ سال داشت، اما فکر و عملش فراتر از این حرفها بود. مادرم هم باورکرده بود که حمزهعلی تافتهای است جدابافته و ماندنی نیست! حمزه برای ورود امام خمینی (ره) به ایران نذر کرد که گوسفند قربانی کند. با شنیدن این خبر در حالی که پیروزی انقلاب به اوج رسیده بود، سر از پا نمیشناخت. خوشحال بود، خانواده همپای او شده بود.
۸ بهمن ۱۳۵۷
برادرم ۸ بهمن ۱۳۵۷ با حس وحالی وصفناشدنی از خانه بیرون رفت. مادر میگفت وقت رفتن حس کردم که دیگر باز نمیگردد، او را به خدا سپردم. واقعاً هم همین شد. آن روز برادرم به میدان انقلاب رفته بود، همانجا در میان تظاهرکنندگان بر اثر اصابت گلوله مأموران پهلوی در حالی که به خاک افتاده بود هنوز آجری در دست داشت. پیکر پاکش بعد از تحویل به خانواده در گلزار شهریار به خاک سپرده شد. بعد از او دنیا به چشممان تیره و تار آمد، همه دلخوشی مان فقط این بود که در راه خدا شهید شده است و جایگاه رفیعی در بهشت دارد. پناه همیشگیام، بزرگتر از سنش بود و عاقلتر از آنچه از او انتظار میرفت. گاهی برایم کتاب میخرید و میگفت: «خلاصهنویسی کن فاطمه! علم فرار است؛ باید با نوشتن آنها را مهار کرد.» همیشه به ما میگفت: «هرگز خود را در مقام قضاوت ندانید. قضاوت خاص خداوند است. هرگز بهجای دیگری فکر نکنید. بهجای دیگری حرف نزنید و تصمیم نگیرید! بگذارید هرکس جوابگوی اعمال خود باشد.»
تارهای حنجره مادر
به جرئت میگویم اگر برادرم در مبارزات شهید نمیشد، صددرصد یکی از فرماندهان ایران در زمان دفاع مقدس میشد، چراکه محال بود دست از مبارزه بردارد و آرام گیرد. گاهی به دلیل دلتنگی و احساس خواهرانهای که دارم، آرزو میکنم کاش از او فرزندی به یادگار میماند، اما خوب که فکر میکنم، میبینم او با شهادتش بهترین یادگار را نه تنها برای خانواده، بلکه در دفتر زرین تاریخ ثبت کرده است. مادرم روز تشییع جنازه حمزهعلی اصلاً شیون و زاری نکرد و گفت: «خونی که در راه خدا ریخته شده، آه، ناله و پشیمانی ندارد!» هرگز فریاد نکشید، اما خوب میدانم اگر آنقدر فریاد و شیون میکرد که تارهای حنجرهاش پاره میشد باز هم زخم عمیق مرگ فرزندش التیام نمییافت.
آرامش قلوب
همین که حمزه علی شروع به صحبت میکرد، همه غمهای عالم روی دلم مینشست. انگار همه عمرش را در پاییزی غمانگیز سپری کرده بود. تنها آرامشدهنده او ذکر و یاد خداست «الا بذکرالله تطمئن القلوب.» همیشه میگفت: «سالهای سال از عمرم میگذرد. پاییز و بهاران بسیاری را سپری کردهام و تجربههای بسیاری را به دست آوردهام. زخمها و دردهای عمیق زیادی را از سر گذراندهام و ذرهذره آب شدهام. با دردهای طاقتفرسا امتحان شدهام. دیگر از خدای خود طلب آرامش و مرگ میکنم، چراکه دیگر از مرگ هراسی ندارم.»