«قهرمان» فرهادی از همان لانگ شات ابتدایی در محوطه تخت جمشید توی ذوق میزند؛ لانگ شاتی که به هیچ عنوان قرار نیست به غنای بصری فیلم چیزی اضافه کند. «قهرمان» فرهادی از همان لانگ شات ابتدایی در محوطه تخت جمشید توی ذوق میزند؛ لانگ شاتی که به هیچ عنوان قرار نیست به غنای بصری فیلم چیزی اضافه کند. در این نما که با ورود امیر جدیدی به کادر آغاز میشود، دوربین وقتی به جای دنبال کردن و در کانون قرار دادن امیر به طرزی افراطی روی نمای کلی تخت جمشید تأکید میکند و مانند یک عکاس کل محوطه را قاب میبندد، به سطحیترین شکل ممکن خود را لو میدهد. اینجا نه محیط شخصیت دارد و نه کاراکتر اصلی فیلم. فرهادی نه تنها از تخت جمشید به عنوان یک مکان باستانی در فیلم استفادهای درست و بجا نمیکند بلکه آن را در همان صحنه ابتدایی رها میکند و ارجاع دیگری در فیلم به آن نمیدهد. برخلاف فیلم «درباره الی» که ساحل و دریا و خانه ساحلی در یک پیوند درست و دقیق باهم روند قصه را پیش میبرند، اینجا فرهادی در یک عقبگرد در کارگردانی تا میتواند فضا را میبندد و مخاطب را محصور در قابهای بسته و محدود داخلی و خارجی میکند. هر قدر استفاده از لهجه در فیلم درست و دقیق است، هویت و مکان که قاعدتاً باید شهر شیراز باشد در فیلم قهرمان دچار ضعف است. فرهادی یا باید آن صحنه ابتدایی و لانگ شات تخت جمشید را نشان نمیداد یا روند فیلم را تا انتها با استفاده از شخصیت و موقعیت همان بنا پایهریزی میکرد، اما او از بنای عظیم تخت جمشید صرفاً استفادهای کارت پستالی میکند و گویی آن را در روند فیلم فراموش کرده است.
فیلمساز در قهرمان ثابت میکند که سینمای او دچار تکرار و توقف شده است. علاوه بر درباره الی او در آثار دیگری، چون «شهر زیبا» (با موقعیت همجواری با راهآهن) استعداد بیشتری در استفاده از موقعیت مکان نشان داده بود. اسیر شدن در فضاهای بسته و بیهویت شهری باعث شده تا فیلم قهرمان از اتمسفر مناسبی مابین روند داستانی خود بهره نبرد و نماها و صحنهها و سکانسها به طرزی فشرده و یک نفس پشت سر هم پیش بروند و بیوقفه حوادث به هم پیوند بخورند و به دنبال آن ضعف بصری فیلم ذهن و چشم بیننده را خسته کند. گویی فیلمساز برای سلسله کردن قصه عجله دارد. به عبارتی دیگر فرهادی در فیلم قهرمان به لحاظ بصری برای تماشاگر کم گذاشته و با تمرکز روی واقعنمایی صحنهها (که انصافاً مثل همیشه درخشان هستند) به مخاطب کمفروشی میکند. نماهای اغلب داخلی و درون خانه و زندان با چند نمای محدود از کوه و کوچه و خیابان کاملاً بدون شخصیت ارائه میشوند و معلوم است فیلمساز برای هویتبخشی به آنها فکر نکرده است.
فرهادی اساساً مرد فیلمنامه است؛ همان نقطه ضعف اصلی سینمای ایران، اما قهرمان او بیش از هر فیلم دیگری تماشاگر را اسیر قابهای بسته میکند. تأکید فیلمساز روی لهجه نیز که از سبک واقعگرایانه او میآید به هیچ عنوان نمیتواند در کنار فضاسازی بصری و جغرافیایی قرار گیرد و از این عنصر به عنوان یک مکمل بهره ببرد. قهرمان مانند دیگر آثار فرهادی مشحون از بازیهای دقیق و موقعیتها و سکانسهای درخشان است، اما از آنجا که فیلمساز از تئاتر به سینما آمده درک دقیقی از اهمیت نماهای بزرگ ندارد. سینمای فرهادی سینمای قصه و خلق موقعیتهای دراماتیک است و آنقدر در نماهای بسته متوقف میماند که تماشاگر بیچاره را خسته میکند. در این وانفسا اگر تماشاگر باهوشی هم پیدا بشود و حوادث و رویدادها را حدس بزند، دیگر چیز دندانگیری برای نگه داشتن او در سالن باقی نمیماند. از این لحاظ قهرمان حتی پایینتر از فیلم «فروشنده» قرار میگیرد که موقعیتی یونیک دستکم در قصه و ماجرا و زاویه دید به رخداد داشت.