نخستین روز جنگ، شرایط بسیار سختی بر جبههها حاکم بود. حمله سنگین هواپیماهای دشمن موجب غافلگیری نیروهای ایرانی شده بود. نیروهایی که در مرز مستقر بودند میگویند که برای یک لحظه آسمان سیاه شد و آنها از تعداد هواپیماهای دشمن متعجب مانده بودند. هواپیماها به قدری پایین پرواز میکردند که حتی میشد چهره خلبانانش را مشاهده کرد. نخستین روز جنگ، شرایط بسیار سختی بر جبههها حاکم بود. حمله سنگین هواپیماهای دشمن موجب غافلگیری نیروهای ایرانی شده بود. نیروهایی که در مرز مستقر بودند میگویند که برای یک لحظه آسمان سیاه شد و آنها از تعداد هواپیماهای دشمن متعجب مانده بودند. هواپیماها به قدری پایین پرواز میکردند که حتی میشد چهره خلبانانش را مشاهده کرد.
دقایقی بعد از این هجوم، صدای انفجار بمبها به گوش میرسید و شرایط بسیار سختی را برای همه رقم زده بود. در چنین شرایطی نیروها هنوز انسجام لازم را پیدا نکرده بودند و در شوک و بهت به سر میبردند.
با این وجود نمیشد دست روی دست گذاشت و باید کاری میکرد. سرهنگ علی قمری خودش را به پل نو میرساند و آنجا اسماعیل زارعیان، فرمانده گروهان۲ از گردان دژ خرمشهر را که تحت امر لشکر۹۲ زرهی اهواز بود، میبیند. نیروهایش با سر و وضعی آشفته در پشت خاکریزی مستقر شده بودند. قمری خودش را به زارعیان میرساند و هر دو فرمانده با دیدن هم بیاختیار گریه شان میگیرد. زارعیان هم در حالی که میخواست اشکهایش را پنهان کند قمری را در آغوش کشید. سرهنگ قمری به هرجان کندنی، بغضش را فرو خورد و گفت: «دیدی چه بر سر ما آمد؟» و زارعیان اینگونه پاسخ داد: «مسلماً این جور نمیماند. باید یه فکری بکنیم.»
شرایط سختی بود، ولی امید در دل نیروها موج میزد. باید حملات بعدی دشمن خنثی میشد و نباید منفعلانه فقط نظارهگر تحرکات دشمن میشدند.
رزمندگان خیلی زود طرح حمله به نیروهای ارتش بعث را طراحی کردند. آنها در همان روزهای نخست فهمیدند عراقیها در شب دست به حمله نمیزنند پس بهترین فرصت برای حمله به دشمن شبها بود. پس از پل نو به سمت عراق یورش بردند. شهید زارعیان به پشت سر عراقیها رخنه و شروع به شکار تانکها کرد. عراقیها در خواب و بیداری متوجه حمله ایرانیها شدند و شروع به عقبنشینی کردند. رزمندگان موفق شدند نیروهای دشمن را مجبور به عقبنشینی کنند. رزمندگان ابتدا شلمچه ایران و سپس شلمچه عراق را گرفتند و یکی از نیروهای گروه شهید زارعیان پرچم ایران را در بالای پاسگاه عراق برافراشت.
شهید زارعیان همچنان مشغول نبرد بود و رادیو عراق برنامهاش را به موضوع زارعیان تغییر داد و اعلام کرد: «سرکار ستوان زارعیان شما نمیتوانید با چند دستگاه تفنگ ۱۰۶ با ارتش مجهز عراق مقابله کنید. پیشنهاد میکنیم خودتان را تسلیم کنید. مسلماً کشور عراق متعهد میشود شما را به هر کشوری که مایل باشید اعزام کند و اگر بخواهید در کنار ما با نیروهای ایرانی بجنگید، بالاترین درجهها را ارتش عراق به شما اعطا خواهد کرد.»
شهید زارعیان که این خبر را شنیده بود، در بیسیم گفت: «برای آن که به دهان این یاوهگویان بزنم همین الان به آنها حمله میکنم.» دقایقی بعد با رخنه به داخل عراق و از نقطهای که عراقیها اصلاً فکرش را نمیکردند، به انهدام ماشین جنگی عراق پرداخت و آنقدر این نبرد را ادامه داد که گلولههایش تمام شد. عراقیها وقتی احساس کردند که او گلوله ندارد، به سمت او و یارانش یورش بردند، ولی زارعیان با شجاعت از دام عراقیها خارج شد و به نیروهای خودی پیوست. همرزمان شهید زارعیان او را اعجوبه نظامی میدانستند. گفته بود تا خرمشهر را از بعثیها پس نگیرم شهید نخواهم شد و اظهار داشت که قبل از آمدن به این سمت، روی دیوار یکی از خانه نوشته است «خرمشهر ما برمیگردیم...» روزی که عملیات بیتالمقدس انجام شد، او با خط خودش روی یکی از دیوارها نوشت: «خرمشهر ما آمدیم.»
او از نخستین روز جنگ در جبههها حضور داشت و در عملیات فتح المبین مجروح شد. درون پایش دو میله کار گذاشتند و با این حال او جبهه را رها نکرد. زمانی که میخواستند شهید را رئیس رکن ۴ کنند، او نپذیرفت و گفت: «من نیروی پیاده هستم و حاضر نیستم پشت میز بنشینم.» شهید زارعیان در نهایت در جریان عملیات رمضان پس از قطع شدن دستهایش به فیض شهادت نائل آمد.