کد خبر: 1066837
تاریخ انتشار: ۰۷ آبان ۱۴۰۰ - ۱۵:۴۳
خانواده‌اش را دوست داشت اما شهادت را بیشتر شهید علیدوست حسن‌زاده از رزمندگان داوطلب تیپ فاطمیون بود که با وجود داشتن سه فرزند، چند بار در جبهه دفاع از حرم حضور یافت و عاقبت در هشتم آبان 1394 به شهادت رسید. او که عید ۹۴ برای اولین بار اعزام شد، در همان اعزام اول در فرودگاه چفیه‌ای به یادگار از حضرت آقا به دستش رسید. چفیه‌ای که به گفته شهید عطر آقا را با خود داشت. خواهرش می‌گوید وقتی علی گفت چفیه عطر آقا را دارد، ما خندیدیم و گفتیم مگر تو آقا را دیده‌ای که بدانی ایشان چه عطری دارند؟ علی لبخند زد و گفت: «‌نه اما عطر ایشان را از همین جا می‌فهمم!‌» در گفت‌وگویی که با خواهر شهید انجام دادیم، سعی کردیم گذری کوتاه بر زندگی شهید علیدوست حسن‌زاده داشته باشیم و از انگیزه‌های حضورش در جبهه دفاع از حرم بیشتر بدانیم.
صغری خیل فرهنگ

چه سالی به ایران مهاجرت کردید؟
پدر و مادرم اهل افغانستان هستند و سال 59 به ایران مهاجرت کردند. ما سه خواهر و سه برادر هستیم که همگی در ایران متولد شدیم. ما در یک خانواده مذهبی و اعتقادی بزرگ شدیم. والدینم به رزق و روزی حلال، راستی، صداقت و کارهای خداپسندانه اعتقاد زیادی داشتند. همیشه سعی کردند در مسیر درست حرکت کنند. حتی اگر به ضررشان باشد.

شغل برادرتان چه بود؟
علی‌آقا تا کلاس نهم درس خواند و بعد برای کار پیش پدرم رفت و مشغول بنایی شد. خودش علاقه زیادی به گچ‌کاری داشت، برای همین آن‌قدر کار و تلاش کرد تا استاد گچ‌کاری شد.

گویا شهید متأهل بودند و فرزندانی هم دارند؟
بله، مادرم خیلی دوست داشت هر چه زودتر دامادی علی را ببیند، برای همین در سن 22 سالگی آستین‌هایش را بالا زد و برایش زن گرفت. در حال حاضر هم سه فرزند از برادر شهیدم به یادگار مانده است. دختر بزرگش مهناز کلاس ششم، پسرش صالح کلاس دوم (که برای تولدش در امامزاده صالح نذر کرده بود) و فرزند سومش هم یسناخانم است.

از خصوصیات اخلاقی علی بگویید. چطور برادری بود؟
هر مرتبه که مادر می‌خواهد از علی برای‌مان بگوید صحبتش را با این جمله آغاز می‌کند که علی با همه شما فرق می‌کرد. در اصل هم همین طور بود. احترام بزرگ‌تر‌ها به ویژه پدر و مادرم را داشت. هیچ‌گاه با صدای بلند با ما صحبت نکرد. سر به زیر و حرف‌گوش‌کن بود. در کل پدر و مادرمان را خیلی را دوست داشت. آنها هم علی را دوست داشتند. مادرم ارادت زیادی به علی داشت. ما این را احساس می‌کردیم. می‌گفت علی یک شکل خاصی در دلم جا دارد. برادرم ارادت زیادی به اهل بیت(ع) داشت. در امور و مشکلات زندگی به حضرت ابوالفضل(ع) متوسل‌ می‌شد. ما یک هیئت داریم که در ماه محرم برپا می‌شود. علی عضو فعال هیئت بود. هر سال محرم در شبی که نوبت نذر پدرو مادر بود، علی‌آقا وسایل را تهیه می‌کرد.

برادرتان شغل و درآمد خوبی داشت، چطور شد که تصمیم گرفت مدافع حرم شود؟
ما از زمانی که به ایران آمدیم جنگی ندیدیم. خودمان هم در ایران و در امنیت کامل زندگی کردیم. از اوضاع سوریه هم بی‌اطلاع بودیم. نمی‌دانستیم که آنجا جنگ است! یکی از دوستان برادرم چند باری به جبهه اعزام شده بود و هر مرتبه که به مرخصی می‌آمد از حال و هوای منطقه و جبهه‌های جنگ و از اوضاع سوریه برای ما تعریف می‌کرد. همین آمدن و رفتن‌های دوستش، او را بیدار کرد، علی تصمیم گرفت برای دفاع ازحرم آل‌الله برود. به ما گفت آنجا جنگ است اما حرفی از تلخی‌ها و اسارت و شهادت نزد تا نگران نشویم.

علی چگونه شما را برای رفتن به جبهه راضی کرد؟
علی می‌گفت ما وظیفه داریم که از حریم اهل بیت دفاع کنیم. ما همان‌هایی هستیم که در ماه محرم بر سر و سینه خود می‌زنیم که اگر در عاشورای سال 61 هجری بودیم چنان و چنین می‌کردیم. خب الان چنین شرایطی مهیا شده است و ما سعادت نداشتیم در آن زمان به دنیا بیاییم و در رکاب مولای‌مان امام حسین(ع) باشیم. اما حالا باید برویم و از مسلمانان در مقابل دشمنان تکفیری دفاع کنیم. حرم در خطر است، ما باید برویم تا فردای قیامت شرمنده امام حسین(ع) نشویم. با چه رویی می‌خواهیم به امام حسین(ع) بگوییم که ما در زمانی زندگی می‌کردیم که به حرم خواهر شما نگاه چپ شد اما ما نشستیم و فقط نظاره‌گر بودیم؟ صحبت‌های علی به سن و سالش نمی‌خورد. او ذهنش فراتر از آن چیزی بود که نشان می‌داد. علی کمک به دیگران را خیلی دوست داشت. اینکه بتواند یار و غمخوار دیگران باشد، اینکه بتواند باری را از دوش دیگران بردارد او را خیلی شاد می‌کرد. شاید به خاطر داشتن همین روحیه کمک به دیگران بود که انگیزه پیدا کرد در جبهه مقاومت حضور پیدا کند. علی وقتی تصمیم به کاری می‌گرفت آن را انجام می‌داد. از طرفی هم خیلی حواسش بود که دل خانواده را نشکند. هر بار که ما برای کاری مخالفت می‌کردیم «‌باشه چشم‌» می‌گفت اما در نهایت کار خودش را می‌کرد اما علی در پاسخ نگرانی‌های مادرم می‌گفت مادرجان شهادت لیاقت می‌خواهد. من این لیاقت را ندارم. شهادت درجاتی دارد که من هم‌تراز آن نیستم. علی می‌گفت در جبهه افراد بسیار ناب و خالصی هستند که هنوز شهید نشده‌اند من چطور می‌توانم آرزوی شهادت داشته باشم در حالی که آنها هنوز شهید نشده‌اند؟

علاقه مادرتان به علی مانع این تصمیم نشد؟ مادرتان با ایشان مخالفت نکرد؟
علی خیلی دوست داشت که باری از دوش کسی بردارد و به خاطر همین راهی شد. اولین بار نوروز 1394 لحظه تحویل سال جای علی در کنار سفره هفت‌سین خانه خالی بود. درست همان لحظه تماس گرفت و گفت همین الان از هواپیما پیاده شدم و می‌خواهم به زیارت حرم حضرت زینب(س) بروم، جای همه شما خالی؛ برای همه شما دعا می‌کنم و نایب‌الزیاره هستم. من گریه کردم، برایم سخت بود. ولی علی خیلی مشتاق و خوشحال بود. خوشحالی علی ما را هم خوشحال می‌کرد. مادر مخالف بود اما به خاطر علاقه‌اش و به خاطر احترامی که به علی می‌گذاشت قبول کرد که ایشان به سوریه برود.

چند مرتبه اعزام شد؟
علی اولین بار دو ماه در سوریه بود. بعد از آن 20 روز به مرخصی آمد. وقتی می‌خواست برای بار دوم اعزام شود، مادرم مجدد مخالفت کرد. علی متأهل بود و خانواده‌ای جدا داشت. ما زیاد نمی‌خواستیم دخالت کنیم اما من خیلی مخالف بودم. پیگیری اخبار جبهه مقاومت من را نگران کرده بود. قبل از اعزام دوم علی به منزل مادر رفتم. وقتی علی را در منزل مادر دیدم او را در آغوش گرفتم و گفتم علی‌جان می‌شود دیگر نروی؟! همین یک بار رفتی کافی است، حضرت زینب(س) از تو قبول می‌کند. همیشه وقتی با علی حرف می‌زدیم لبخندی گوشه لبش داشت. به صورتم نگاه نمی‌کرد گفت تو از آنجا چه می‌دانی؟ آنجا یک حال و هوایی دارد! زن و بچه‌هایی هستند که دارد به آنها ظلم می‌شود. واقعاً کسی را ندارند از آنها دفاع کند. مدافعان حرم رفته‌اند و پشت و پناه آن مردم مظلوم شده‌اند. ما ایستاده‌ایم تا از آنها و از حرم اهل بیت دفاع کنیم. آنها امیدشان به ماست. نمی‌شود که بی‌خیال باشیم. وقتی این صحبت‌ها را شنیدم گفتم هر چه صلاح است اما حرف خواهرت را گوش کن. اول قول بده این آخرین اعزام باشد بعد هم قول بده سالم برگردی! باز هم با همان لبخند همیشگی یک «‌باشه‌» گفت اما من می‌دانستم کار خودش را می‌کند. ما را دوست داشت اما خدا را از ما بیشتر دوست داشت. برای همین کاری را که رضایت خدا در آن بود انجام می‌داد. در نهایت راهی شد و دو ماه در سوریه ماند. از زمانی که می‌رفت تا زمانی که برمی‌گشت دنیا برای ما تمام‌ می‌شد. هر ثانیه‌اش برای ما سخت و دیر می‌گذشت. گاهی نمی‌توانست تماس بگیرد و یا دیر تماس می‌گرفت، همین ما را نگران می‌کرد. چشم مادرم به در خانه خشک‌ می‌شد تا علی به مرخصی بیاید.

و برای سومین بار هم اعزام شد!
بله، بعد از اعزام اول به مرخصی آمد. چند روزی مهمان ما بود. وقتی متوجه شدم که می‌خواهد برای بار سوم اعزام شود آماده شده و به خانه مادر رفتم. پیش خودم گفتم آن‌قدر منتظرش می‌مانم تا بیاید. وقتی هم که آمد به پایش می‌افتم و از او می‌خواهم که دیگر نرود! علی آمد. برادرم آن‌قدر نورانی شده بود که من مات ماندم. حالاتش تغییر کرده بود، وقتی این حالات را در او دیدم، نگران شدم. وقت رفتن گفتم علی‌جان هر بار که می‌روی و ما از تو بی‌خبر می‌مانیم دل‌مان هزار راه می‌رود، می‌دانم که تو خوشحالی و ما اینجا ناراحت‌. می‌دانم ما زیبایی زندگی را دیده‌ایم و تو زیبایی شهادت را. اما برای ما سخت می‌گذرد. بمان برادر! نرو! خیلی التماس کردم اما او راهش را انتخاب کرده بود. علی می‌دانست که شهید می‌شود. او رفت اما این بار دل خداحافظی کردن با مادر را نداشت و بی‌خداحافظی از ما رفت. بعد از چند روز مرخصی با همسرش تماس گرفتیم و ایشان گفتند که علی برای کار به شهرستان رفته است. می‌دانستیم این خواسته علی بوده که ما در جریان این اعزام قرار نگیریم. دو هفته بعد از اعزام علی با خواهرم تماس گرفت و گفت من دو دقیقه وقت دارم به مادر بگو من را ببخشید که بدون خدا حافظی رفتم هر وقت برگشتم به دیدارش می‌آیم و از او حلالیت می‌طلبم. یکی از دوستانش تعریف می‌کرد که من و چند نفر از بچه‌ها در پادگان بودیم. علی در گوشه‌ای نشسته بود و بسیار هم ناراحت بود. علی گفت این بار از مادرم خداحافظی نکردم، نمی‌دانم که برگردم یا بمانم! دودل شده‌ام خیلی برایم سخت شد.

آخرین تماس‌تان با علی را به یاد دارید؟
آخرین بار وقتی به سوریه رسید با ما تماس گرفت و خبر رسیدنش را به ما داد و بعد از آن دیگر تماسی نگرفت. 20 روزی گذشت مادرم بسیار بی‌تاب شده بود. روزشماری می‌کرد. آخر یک روز عکس علی را برداشت رفت مسجد محل اعزام علی و به مسئولان اعزام گفت چرا پسرم تماس نگرفته؟ مسئولان هم بررسی کرده و متوجه شده بودند که نام علی در لیست شهداست. اما به مادر گفته بودند «شما برگردید منزل هر خبری از پسرتان شد ما تماس می‌گیریم‌». مادر به خانه آمد، خیلی نگران بود. ماه محرم بود. ما شب‌ها به هیئت می‌رفتیم و علی را یاد می‌کردیم تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند. علی 8 آبان 1394 به شهادت رسید.

چطور متوجه شهادتش شدید؟
هر روز خودم دخترم را به مدرسه می‌بردم. وقتی از مدرسه برگشتم، متوجه شدم خواهرم که پیش ما بود گریه کرده است. گفت یک شماره تماس گرفته و خبر مجروحیت علی را داده و از ما خواست یک آقا تماس بگیرد. با شنیدن این خبر خیلی ترسیدیم و نگران شدیم. گفتم ما که الان مرد در خانه نداریم، پدر هم سر کار است. روی سینه‌ام سنگینی احساس می‌کردم. همه ذهنم رفت سمت نحوه مجروحیت و اینکه الان برادرم در چه شرایطی است و چطور زخمی شده، آیا به خون نیاز دارد یا نه؟! در نهایت من و خواهرم همه وسایل‌مان را جمع کردیم و به سمت خانه مادر رفتیم. مادر تا چشمان گریان خواهرم را دید گفت چه اتفاقی افتاده؟ من هم گفتم چیزی نیست کمی کسالت دارد. اما کم‌کم خانه ما شلوغ شد، مهمان به خانه می‌آمد. ما همه فکر می‌کردیم مجروح است. اما شوهر خواهرم تماس گرفت و خبر شهادت برادرم را به ما داد. وقتی مادر متوجه موضوع شد، فریاد زد و بی‌هوش شد. لحظات سنگینی بود. دوستان رفتند و پدر را از محل کار آوردند، لباس خاکی به تن داشت و خسته بود. پدر تا اوضاع خانه را دید، متوجه شد. او هم بی‌هوش شد. دائم به هوش می‌آمد و از هوش می‌رفت. خانواده علی را خیلی دوست داشتند. پسر اول خانواده بود. علی تافته‌ای جدابافته بود که در نهایت به شهادت رسید. پیکر برادرم را برای تدفین ابتدا به حرم و بعد به بهشت رضا(ع) بردند.

چطور با شهادتش کنار آمدید؟
من خودم همسر شهید هستم. همسرم شهید محمدرضا زاهدی در 28 مهر 1395یعنی یک سال بعد از علی به شهادت رسید اما زمانی که یاد برادرم می‌افتم که مانند کوه پشت من بود دلم تنگ می‌شود و نمی‌توانم خودم را کنترل کنم. می‌گویم خدا او را دوست داشت و واقعاً لیاقت شهادت را داشت که خدا او را انتخاب کرد و با خود برد. افسوس بر ما متوجه نشدیم که سال‌ها در کنار او زندگی کردیم و او را به خوبی نشناختیم. بار‌ها خواب برادرم را دیده‌ام. علی در خواب گفت من زنده‌ام بی‌قراری نکن! به علی گفتم تو که شهید شده‌ای، علی گفت من زنده‌ام. من در کربلایم... هر وقت هم در زندگی مشکلی برای‌مان پیش می‌آید به او متوسل می‌شویم. شهید ناظر است و ما را مدد می‌کند. بار‌ها مردم را در کنار مزار برادرم دیده‌ایم که گفتند از شهید ما حاجت گرفته‌اند.
 
در پایان صحبتی دارید بفرمایید.
من به عنوان خواهر شهید از خواهران شهدا می‌خواهم الگوی خوبی برای مردم باشند. ما همراه با زینب کبری هم‌ناله شدیم و در فراق و شهادت برادران‌مان اشک ریختیم، امید که ما را تنها نگذارند و ما را یاری کنند تا در خط ولایت بمانیم و پیرو این راه بمانیم. خون شهدا حق‌الناسی است که بر گردن ماست، باید مراقب اعمال و رفتارمان باشیم. مردم امروز در کنار ما بودند و با ما همدردی کردند و عزت‌مان را نگه داشتند اما در عصر عاشورا کاروان امام حسین(ع) را به اسارت بردند. ما نمی‌توانیم خودمان را با ایشان مقایسه کنیم اما امید که راوی خوبی برای زندگی تا شهادت برادرم باشم و در این مسیر قدم بردارم. من از بی‌بی می‌خواهم به همه ما صبر بدهد تا بتوانیم فراق را تا فرج امام زمان(عج) تحمل کنیم و این فراق به پایان برسد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار