لباس رزم نو پوشید و برای همیشه رفت
کد خبر: 1061036
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/004S1U
تاریخ انتشار: ۱۵ شهريور ۱۴۰۰ - ۲۰:۳۰
برش‌هایی از کتاب ترنم خاطره (واکاوی خاطرات شهدای روستای فهرج یزد)
پس از پایان دفاع مقدس، فرصت کافی برای نشر ارزش‌های این دوره خاص از تاریخ کشورمان پدید آمد. در این میان به دلیل حضور تعداد قابل توجهی از رزمندگان از یک منطقه (شهر یا روستا) در جبهه‌های دفاع مقدس، نویسندگان خوش ذوق را برآن داشت تا به صورت خاص خاطرات رزمنده‌ها و شهدای چنین مناطقی را به رشته تحریر درآورند
زهرا محمدزاده

پس از پایان دفاع مقدس، فرصت کافی برای نشر ارزش‌های این دوره خاص از تاریخ کشورمان پدید آمد. در این میان به دلیل حضور تعداد قابل توجهی از رزمندگان از یک منطقه (شهر یا روستا) در جبهه‌های دفاع مقدس، نویسندگان خوش ذوق را برآن داشت تا به صورت خاص خاطرات رزمنده‌ها و شهدای چنین مناطقی را به رشته تحریر درآورند. روستای فهرج یزد نیز با ۱۴ شهید، به نسبت جمعیت خود حضور پررنگی در دفاع مقدس داشت. با هم نگاهی به بخش‌هایی از خاطرات شهدای این روستا که ذیل کتابی به قلم یوسف حسینی فهرجی نگاشته شده است می‌اندازیم.
شهید رجبعلی حسینی شهادت یا دامادی
صفا باقری، مادر شهید حسینی می‌گوید: «یکی از افتخارات من این است که هنگام خاکسپاری فرزندم اصلاً گریه نکردم. حتی شیرینی دادم. همسرم با تعجب نگاهم کرد. پیش خود گفتم من رجبعلی را داماد کرده‌ام و نباید گریه کنم. چرا این‌ها دارند گریه می‌کنند؟... یادم آمد وقتی رجبعلی به جبهه می‌رفت، تا دم در رفت و برگشت. گفتم چرا برگشتی مادر جان؟ نکند انار می‌خواهی؟ چشمانش پر از اشک شد. من را بوسید و موقع رفتن گفت زودتر برادرم رضا را داماد کنید، چون وقتی من برگشتم می‌خواهم داماد شوم. گفتم حالا تو به سلامتی برگرد، یک فکری می‌کنیم. بعد گفت اگر شهید شدم برایم گریه نکنید. من هم همین کار را کردم و نه تنها برای شهادتش گریه نکردم که در مراسم خاکسپاری‌اش شیرینی دادم. انگار که فرزندم داماد شده بود.»
شهید محمدرضا حسینی کمد یادگاری
علی باقری همرزم شهید می‌گوید: «وقتی محمدرضا عضو پایگاه بسیج روستایمان بود، من مسئول این پایگاه بودم. شهید حسینی علاقه زیادی به حضور در پایگاه داشت و هر وقت او را می‌دیدم، همراه شهید رجبعلی حسینی به پایگاه می‌آمدند و آنجا را نظافت می‌کردند. محمدرضا نجار ماهری بود. قبل از اینکه به جبهه برود، به او گفتم یک کمد و یک ویترین برای پایگاه بساز. ساخت و هزینه‌اش را کم‌کم به او پرداخت کردیم. محمدرضا رفت و کمد و ویترینی که برای پایگاه ساخته بود، همان جا ماند. کمی بعد که خبر رسید به شهادت رسیده است، یاد کمد افتادم. انگار او می‌خواست نشانی از خود در پایگاهی که آن قدر محیطش را دوست داشت، به یادگار بگذارد. هنوز هم بعد از گذشت این همه سال، آن کمد و ویترین در پایگاه شهید اشرفی اصفهانی فهرج موجود است و عطر و بوی شهید محمدرضا حسینی را می‌دهد.»
شهید حمید بوسلیک لباس نوی رزم
حسین بوسلیک پدر شهید می‌گوید: «ما از خانواده‌های جنگ‌زده خرمشهری بودیم که به فهرج آمدیم. روزی که حمید پس از مدت‌ها حضور در جبهه به خانه برگشت، به او گفتم تا الان چند ماه جبهه بودی، دینت را ادا کردی، دیگر بس است نرو. حالت چهره‌اش تغییر کرد. با آرامش به من گفت بابا یادت است در خرمشهر چه‌ها دیدیم. دیدی عراقی‌ها چه بر سر مردم آوردند. مگر ندیدی چگونه بچه‌های مردم را اسیر می‌کردند. چگونه زن‌ها و بچه‌های مردم را کشتند. اگر به جبهه نرویم، دشمن می‌آید داخل کشور و همین کار‌ها را تکرار می‌کند. ما می‌رویم تا دشمن به عمق کشورمان نیاید... نتوانستم حرفی مقابل حرفش بزنم. برایش لباس‌های نو خریدم. سرتا پا لباس نوی رزم پوشید و برای آخرین بار به جبهه رفت. دیگر او را ندیدیم، چون پیکرش تا مدت‌ها مفقود بود. وقتی پیکرش را از بصره تفحص کردند، چیزی جز استخوان باقی نمانده بود.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار