کد خبر: 1058895
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با خانواده شهید مفقودالاثر علی‌اکبر آخوندی که پیش از شروع دفاع مقدس در کردستان به شهادت رسید
وقتی می‌خواهی به پدر و مادر شهید مفقودالاثر زنگ بزنی خیلی باید احتیاط کنی، چون آن‌ها منتظر هستند؛ منتظر یک زنگ، یک پلاک، یک نشان و حتی یک تکه استخوان از فرزندشان. اگر اسم شهید را بیاوری دلشان آشوب می‌شود که نکند خبری از فرزندشان داری
فاطمه ملکی

سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین:   وقتی می‌خواهی به پدر و مادر شهید مفقودالاثر زنگ بزنی خیلی باید احتیاط کنی، چون آن‌ها منتظر هستند؛ منتظر یک زنگ، یک پلاک، یک نشان و حتی یک تکه استخوان از فرزندشان. اگر اسم شهید را بیاوری دلشان آشوب می‌شود که نکند خبری از فرزندشان داری. صبوری می‌کنند تا خوب خودت را معرفی کنی بعد از دقایقی می‌فهمند که باز هم خبری از شهیدشان نداری، بغض می‌کنند و می‌گویند از انتظار ۴۱ ساله. انتظاری که حتی فکر کردن به یک ساعت آن سخت است چه برسد به اینکه این انتظار به ۴۱ سالگی برسد. گروهبان ۲ سرباز شهید جاویدالاثر «علی‌اکبر آخوندی» متولد فروردین ۱۳۳۹ از شهدای مفقودالاثر کشورمان است. وی اردیبهشت ۱۳۵۹ روز‌های آخر خدمت سربازی را در لشکر ۲۱ حمزه سپری می‌کرد تا اینکه در غائله کردستان توسط گروهک دمو‌کرات به اسارت گرفته شد و سپس به شهادت رسید. در طول ۴۱ سال هیچ اثری از شهید به دست خانواده‌اش نرسیده است. گفت‌وگوی ما با خانواده شهید آخوندی را پیش رو دارید.

آواره کوچه‌ها
صغری ملکی مادر شهید جاویدالاثر «علی‌اکبر آخوندی» سه سالی است که سکته کرده و به راحتی نمی‌تواند کلمات را ادا کند. اما با شنیدن نام فرزندش بغض می‌کند و می‌گوید: سه پسر داشتم و دو دختر؛ علی‌اکبر متولد ۱۳۳۹ و دومین فرزندم بود که بعد از پیروزی انقلاب به خدمت سربازی رفت. خدمت او ابتدا در تهران بود. اما بعد در درگیری‌های کردستان به آن منطقه رفت و دیگر برنگشت. من و همسرم چند بار به سقز، بانه، دیواندره رفتیم تا بلکه خبری از علی‌اکبر بگیریم.
حتی یک بار که به همراه همسر و برادرم محمود به دیواندره رفته بودیم، شب برای خوابیدن می‌ترسیدیم به پادگان برویم؛ آن شب در محله‌های دیواندره گشتیم و گشتیم و همانجا خسته شدیم و در یک کوچه سرمان را بر زمین گذاشتیم و خوابیدیم. دوباره که به پادگان سنندج رفتیم به ما گفتند دموکرات‌ها علی‌اکبر و چند سرباز دیگر را به اسارت گرفته و آن‌ها را سوزانده‌اند.
مادر شهید ادامه می‌دهد: در طول این ۴۱ سال چشمم به در است؛ در قدیم وقتی می‌خواستند وارد خانه‌ای شوند، با سنگ به در می‌زدند. سال‌هاست که شب‌ها موقع خواب احساس می‌کنم در خانه را با سنگ می‌زنند و از خواب بیدار می‌شوم و فکر می‌کنم علی‌اکبر آمده است. بعد می‌روم و می‌بینم خواب و خیال بوده است.
در طول این سال‌ها خیلی برای علی‌اکبر بیقراری کردیم؛ پدر شهید تا اسم علی‌اکبر را می‌شنود یا پیکر شهیدی تشییع می‌شود، گریه می‌کند و به همین خاطر خیلی وقت‌ها بیمار است. من هم الان روی ویلچر می‌نشینم و زمین‌گیر شده‌ام.
نان حلال کشاورزی
عباسقلی آخوندی پدر شهید علی‌اکبر بیان می‌کند: منزل ما در روستای کندرود اطراف قم است. در آنجا گندمزار داشتم و کشاورزی سنتی می‌کردم. گاهی برای کارگری به تهران می‌آمدم و یکی دو ماه در تهران کار می‌کردم و به روستا برمی‌گشتم تا یک لقمه نان حلال در سفره بگذارم. پسرم در اخلاق و ایمان حرف نداشت؛ نوجوان بود و برای برپایی هیئت پیشقدم می‌شد. شب‌های عاشورا تا صبح در مسجد می‌ماند.
وی ادامه می‌دهد: او از نوجوانی وارد حرفه خم‌کاری شد و در حدود ۶-۵ سال کارگر کارگاهی در میدان خراسان تهران بود. در همانجا برایش یک اتاق اجاره کردم و روز‌های پنج شنبه و جمعه به قم می‌آمد یا من به تهران می‌رفتم تا ببینمش.
پدر شهید آخوندی بیان می‌کند: بعد از پیروزی انقلاب اسلامی علی‌اکبر گفت من سرباز امام خمینی (ره) هستم. می‌خواهم به خدمت سربازی بروم. دوره خدمت او در پادگان افسریه تهران بود؛ پسرم در دوره سربازی می‌خواست ازدواج کند. این موضوع را با مادرش درمیان گذاشت و نظر ما این بود که علی‌اکبر بعد از پایان خدمت سربازی ازدواج کند. پسرم حتی برای خودش حلقه گرفته بود که فوری بعد از سربازی به خواستگاری آن دخترخانم برویم. مادرش هم به او گفته بود برو به خدمت سربازی و برگرد یکی از اتاق‌ها را برایت سفید می‌کنم و فرش نو می‌گیرم. اتاق را آماده می‌کنم تا عروست را به خانه بیاورم، اما در آخرین اعزامی که داشت طی درگیری با دموکرات‌ها در سنندج اسیر شد و به ما گفتند که دموکرات پسرم را شهید کرده و پیکرش را سوزانده است.
پدر شهید در ادامه می‌گوید: بعد از شنیدن خبر شهادت خیلی دنبال پیدا کردن پسرم بودیم. یک روز به پادگان افسریه رفتم. از سربازی که سر پست بود سراغ علی‌اکبر را گرفتم. به من گفت به مریض خانه شماره ۳ در شمیران برو. در آنجا کسانی هستند که از پسرتان خبر دارند. به مریض‌خانه رفتم و در آنجا من را به یک درجه‌دار ارتش معرفی کردند. وقتی پیش او رفتم دیدم که شکم او هم به شدت مجروح شده است. سراغ علی‌اکبر را گرفتم. او تلفن را برداشت و به سنندج زنگ زد و گفت پرونده علی‌اکبر آخوندی را پیدا و وضعیت او را اعلام کنید. از آنجا خبر دادند که علی‌اکبر شهید شده و پیکرش مفقود است. آن درجه‌دار به من گفت خوشا به حال پسرت که شهید شده است. به روستا رفتم و هفت روز برای پسرم مراسم ختم گرفتیم. بعد از برگزاری مراسم چندین بار به سنندج رفتیم، اما هیچ اثری از پسرم نبود و همان حرف‌های قبلی را زدند.
مدرسه‌ای به نام شهید
پدر شهید آخوندی می‌گوید: در مراسم ختم پسرم آقاسید قادری هفت شب سخنرانی کرد. بعد پیشنهاد داد تا مدرسه روستا را به نام شهید علی‌اکبر آخوندی نامگذاری کنند. بعد از این پیشنهاد برخی از مردم روستا ناراضی بودند و به ما می‌گفتند شما به آقا سیدقادری پول دادید که این را بگویند. وقتی آقاسید فهمیدند گفتند که این کار برای یادبود شهید است وگرنه سود مالی برای این خانواده ندارد. بالاخره اسم مدرسه روستا را به نام پسر شهیدم گذاشتند.
آرزوی دیدار پیکر برادر
زهرا آخوندی خواهر شهید جاویدالاثر «علی‌اکبر آخوندی» که در زمان شهادت برادرش ۱۰ ساله بود، می‌گوید: کم مانده بود که دوره خدمت سربازی برادرم تمام شود. ۱۲ روز به مرخصی آمد و یک روز صبح زود می‌خواست به پادگان افسریه تهران برود و بعد به کردستان اعزام شود.
موقع رفتن وقتی بند پوتینش را می‌بست، گفت مادر می‌روم و دیگر برنمی‌گردم. مادرم گفت ننه! این چه حرفیه می‌زنی این طور نگو. علی‌اکبر گفت این یک واقعیت است وضعیت کردستان اصلاً خوب نیست. مادرم دلش آشوب شد و از روستا تا قم برادرم را همراهی کرد. برادرم در قم ساندویچ سیب‌زمینی و تخم‌مرغ خریده و به مادرم گفته بود این ساندویچ‌ها را برای بچه‌ها ببر. مادرم با اشک چشم علی‌اکبر را راهی کرد، اما منتظر بود که برگردد، چون آن زمان در اطرافیان ما کسی شهید نشده بود و نشنیده بودیم سربازی شهید شود.
وی می‌گوید: ۲۹ اردیبهشت ۵۹ برادرم توسط دموکرات شهید شد. یک روز که مادرم به قم رفت من رادیو گوش می‌دادم که از رادیو اعلام کردند سرباز وظیفه علی‌اکبر آخوندی توسط دموکرات به شهادت رسیده است. وقتی مادرم به منزل آمد به ایشان گفتم، اما باورش نشد. تا اینکه دایی‌ها آمدند و خبر شهادت را به مادرم دادند. هنوز خبری از پیکر علی‌اکبر نبود، اما همرزمانش یقین داشتند که شهید شده است.
نسرین آخوندی دیگر خواهر شهید نیز بیان می‌کند: علی‌اکبر موقع اعزام انگشتری را که برای ازدواج خریده بود، به دست داشت و این انگشتر و ساعت‌مچی برادرم برای مادرم یک نشانی بود.
هر وقت به بهشت زهرا (س) شهید می‌آوردند، مادرم از قم به تهران می‌رفت و پیکر شهدا را به او نشان می‌دادند تا بلکه بتواند پیکر علی‌اکبر را پیدا کند. همیشه چشمش به انگشت شهدای بی‌نشان بود، اما هیچ وقت نشانی از برادرم پیدا نکرد. در این سال‌ها هر وقت پیکر شهیدی را تفحص می‌کردند، آرزویمان این بود که یک روز هم پیکر علی‌اکبر را برایمان بیاورند.
چشم‌انتظاری پدر و مادر
خواهر شهید در ادامه می‌گوید: در زمان شهادت برادرم حدوداً هفت ساله بودم و خاطره‌ای در ذهنم نیست. اما مادرم می‌گفت علی‌اکبر هر وقت خانه بود، مو‌های من را شانه می‌کرد و با سلیقه می‌بافت. فقط روز‌های اول شهادت برادرم را به خاطر دارم که مادرم دست من و خواهرم را گرفته بود و دور حجله برادرم می‌چرخیدیم.
بنده با خاطرات برادرم بزرگ شدم و با اشک‌هایی که پدر و مادرم در فراق برادرم می‌ریختند. با اینکه تصویری از برادرم در ذهن ندارم، اما بیشتر وقت‌ها که با مشکلی مواجه می‌شوم، به او توسل می‌کنم و حاجت‌روا می‌شوم.
حتی یکی از آشنایان ما دچار بیماری شده بود که با توسل به شهید علی‌اکبر شفا گرفت؛ او هرازگاهی به دیدن پدر و مادرم می‌آید.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار