کد خبر: 1058692
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۹:۱۶
خاطره‌ای کوتاه از یک رزمنده دفاع مقدس
«سنگ غریب» نمادی از سرزمین بزرگ ایران بود! خاطره زیبای زیر در گفتگو با صفرعلی یوسفی از اهالی سراب و ساکن یکی از روستا‌های اطراف این شهر تقدیم حضورتان می‌شود.
زهرا محمدزاده

خاطره زیبای زیر در گفتگو با صفرعلی یوسفی از اهالی سراب و ساکن یکی از روستا‌های اطراف این شهر تقدیم حضورتان می‌شود.

روستای ما از توابع سراب در استان آذربایجان‌شرقی بسیار خوش آب و هواست. من از کودکی عاشق محیط زندگی‌مان بودم و هیچ‌گاه هم از روستا خارج نشده بودم. تا مقطع نوجوانی تنها چند بار به شهر سراب و نهایتاً اردبیل که خیلی از روستای ما دور نیست رفته بودم؛ لذا طاقت دوری از روستا را نداشتم.
وقتی که به سن خدمت سربازی رسیدم، سه سال از شروع جنگ می‌گذشت. آن موقع برادر و خواهر‌های کوچکم سن کمی داشتند. وقتی که مادرم کوله‌ام را می‌بست تا مرا راهی اهواز کند، بچه‌ها یک تکه سنگ داخل کوله‌ام انداخته بودند تا در جبهه آن را ببینم و یاد خانواده و روستا بیفتم. من از وجود سنگ خبر نداشتم. وقتی به مقرمان در سه راهی حسینیه رسیدم، متوجه سنگ شدم. زیرش هم یک کاغذ به خط خواهر کوچکم بود که توضیح داده بود سنگ را به چه دلیل پیشم گذاشته است.
اعزام اول من حدود سه ما طول کشید. در این مدت به خط پدافندی اروند رفتیم. محیط آرامی بود. فقط گاهی شلیک‌های بی‌هدفی از طرف دشمن می‌شد و ما هم جوابشان را می‌دادیم. من در تمام این مدت سنگ خواهر و برادر کوچکم را که نام «سنگ غریب» برایش انتخاب کرده بودم، پیش خودم نگه داشته بودم. دوره سه ماهه‌ام که تمام شد، سنگ را همراه خودم به روستا برگرداندم.
بار بعدی که می‌خواستم به جبهه بروم، گفتند واحد ما به صورت مأموریتی به جبهه‌های غرب می‌رود. من که گویی به سنگ عادت کرده بودم، این بار خودم آن را داخل کوله‌ام گذاشتم و به منطقه بردم! وقتی به مناطق مرزی کرمانشاه و کردستان رسیدم، موقعیت آنجا با خط پدافندی اروند فرق داشت. هرازگاهی یک عملیات محدود انجام می‌شد. یکبار که برای عملیات شناسایی همراه فرمانده گروهانمان به مناطق اشغال شده کشورمان در بخش‌هایی از میمک رفته بودیم، به صورت سهوی سنگ معروفم را با خودم برده بودم. حین شناسایی، گشتی دشمن ما را دید و پا به فرار گذاشتیم و به سمت ارتفاعات اطراف رفتیم.
روی بلندی‌ها، فرصتی پیش آمد تا نفسی تازه کنیم. از گشتی دشمن هم خبری نبود. آنجا متوجه شدم که سنگ غریب از جیبم افتاده است. خیلی ناراحت شدم. فرمانده گروهان که متوجه ناراحتی‌ام شده بود علتش را پرسید. موضوع را به او گفتم. ایشان در جواب حرفی زد که باعث خجالتم شد. گفت: من روی همین خاک خیلی از دوستانم را از دست داده‌ام. از وقتی که جنگ شروع شده است، همرزمانی را برای پس گرفتن این خاک از دست داده‌ام که برخی از آن‌ها از برادر به من نزدیک‌تر بودند. تو برای یک سنگ که جزو هزاران و میلیون‌ها سنگ موجود در روستایتان است اینقدر ناراحتی. آن وقت بهتر می‌توانی درک کنی چرا رزمنده‌ها برای خاک آبا و اجدادیشان که توسط دشمن اشغال شده غصه می‌خورند و به خاطر وجب به وجبش خون می‌دهند.
حرف فرمانده‌مان دلم را لرزاند. وقتی به اطرافم نگاه کردم، دیدم همه جای این سرزمین بزرگ و پهناور که آن را وطن می‌دانیم حکم همان سنگی را دارد که آن را از خودمان می‌دانیم و خودمان را از او. ما برای این وطن، برای این نظام و برای ارزش‌ها و اعتقاداتمان، جنگیده بودیم و نمی‌خواستیم اجازه بدهیم ولو به قدر همان یک سنگ، هیچ چیزی از این خاک آبا و اجدادی در دست دشمن باقی بماند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار