حدود پنج ماه در جبهه حضور داشت و در نهایت در ۴ فروردین ۶۴ در عملیات بدر در شرق دجله با اصابت گلوله به پشت سرش به شهادت رسید. چند روزی بعد از شهادتش پیکرش را در گلزار شهدای امامزاده یحیی (ع) سمنان تشییع کردیم و به خاک سپردیم سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: خواهر شهید در زمان اعزام برادرش به جبهه ۹ سال بیشتر نداشت، اما خاطرات آن روزها را به خوبی به یاد میآورد. میترا صباغی از بچههای دهه شصتی است که زندگی در انتظار و بدرقه کردنهای برادر و شنیدن آرم شروع عملیات از رادیو بخشی از ناخودآگاه ذهنش را درگیر کرده است. حالا که او از نظر سنی از برادرش هم بزرگتر شده، از زاویه دید یک مادر خانواده در گفتگو با ما مروری بر خاطرات برادر شهیدش دارد که ماحصلش را پیش رو دارید.
شما بزرگتر بودید یا برادرتان مرتضی؟
من و مرتضی با هم پنج سال تفاوت سنی داشتیم. او متولد ۱۴ فروردین ۱۳۵۰ در مسعودیه تهران بود. چون تولدش مصادف با شهادت حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود او را مرتضی صدا میزدند. من ۹ ساله بودم که مرتضی به جبهه رفت. رابطه ما رابطه خوب و دوستانهای بود با همان شوخیها و بازیهای خواهر و برادری. ما دو خواهر و سه برادر بودیم. مرتضی اولین فرزند خانه ما بود که در سن ۱۴ سالگی به شهادت رسید.
مرتضی در چه خانوادهای پرورش پیدا کرده بود که توانست در سن ۱۴ سالگی عزمش را برای حضور در جبهه جزم کند؟
پدرم فردی بسیار مذهبی و معتمد محله و امین مسجد ولیعصر (عج) بود. ما از بچگی با هیئتهای خانگی عزای امام حسین (ع) و دعای ندبه صبحهای جمعه بزرگ شدیم. مادرم هم در کنار پدر توجه زیادی به تربیت دینی بچهها داشت. پدرم بسیار دلسوز و مهربان بود به طوری که تمام فامیل و همکاران به این موضوع اعتقاد داشتند. کمی بعد ما به سمنان مهاجرت کردیم، اما همین تربیت دینی و اعتقادی بچهها باعث شد شخصیت درونی مرتضی شخصیتی مذهبی باشد. او عضو بسیج مدرسه و عضو فعال بسیج نواب صفوی سمنان بود. بعدها که جنگ آغاز شد با اینکه سن او کم بود، شناسنامهاش را دستکاری کرد و به جبهه رفت. به همراه پدرم در راهپیماییها و تظاهرات شرکت میکرد. کلاس اول راهنمایی عضو بسیج نواب صفوی مسجد ولیعصر سمنان شد و داوطلبانه به پاسداری و گشت شبانه میپرداخت. مرتضی لباس بسیجی را دوست داشت. همیشه چفیه به گردن میانداخت و شلوار سبز میپوشید. ما وقتی او را این طور میدیدیم میخندیدیم. مادرم یک بار گفت: «مادرجان! چرا این کار را میکنی؟» گفت: «میخواهم بسیجی بشوم و از کشور دفاع کنم!» گفت: «سِنت کم است هنوز زود است که بخواهی از کشورت دفاع کنی!» با ناراحتی جواب داد: «چرا این حرف را میزنید مادر؟ الان تمرین است، انشاءالله بعدها واقعی میشود.» اول راهنمایی بود که یک روز با داد و فریاد به خانه آمد و گفت: «مامان! عضو بسیج شدم، آن هم بسیج ۲۰ میلیونی مدرسهمان، دیدی گفتم واقعی میشود، حالا باورت شد؟» از آن روز به بعد او را از خودم دورتر میدیدم و به خدا نزدیکتر. با اشک دعایش کردیم. راهش حسینی بود و به آرزویش که همنشینی با اباعبدالله بود رسید.
خانواده مخالفتی با حضور برادرتان در جبهه نداشت؟
مرتضی ابتدا از ترس اینکه پدرم به دلیل سن کمش اجازه ندهد ایشان به جبهه برود بدون رضایت رفت. یک ماه بعد از اعزامش نامهای را در بین صفحات قرآن پیدا کردیم که خطاب به پدرم نوشته بود؛ پدرجان! میخواهم به جبهه بروم. خواهشمندم جواب نه ندهید! پدرجان! فهمیدم که ما در جای گرم و نرم میخوریم و میخوابیم و آن سلحشوران دین اسلام در آن گرما و سرمای جبههها دارند برای حفظ دین خدا و کتاب پیامبر میایستند. من در تاریخ ۱۶/ ۹/ ۶۳ به جبهه اعزام میشوم و اگر برنگشتم حلالم کنید و مرا ببخشید! اگر آمدم باز هم با شما در غمها و شادیهایتان شریک خواهم بود. مادرم خیلی بیتابی میکرد. پدرم کمی بعد با تصمیم و نظرش با احترام کنار آمد. بعضی افراد فامیل مدام میگفتند: «صبر کن تابستان برو جبهه، هم موقع امتحانات است و هم سن زیادی نداری؟» مرتضی در پاسخشان میگفت: «الحمدلله هیکلم که خوب و درشت است. شناسنامهام را هم کاری میکنم و هر طور هست به جبهه میروم، چون حالا جبهه به من نیاز دارد.» بعدها فهمیدیم سنش را در شناسنامه از ۱۴ به ۱۸ تغییر داده و توانسته اعزام شود.
چه مدت در جبهه بود و در چه منطقهای به شهادت رسید؟
حدود پنج ماه در جبهه حضور داشت و در نهایت در ۴ فروردین ۶۴ در عملیات بدر در شرق دجله با اصابت گلوله به پشت سرش به شهادت رسید. چند روزی بعد از شهادتش پیکرش را در گلزار شهدای امامزاده یحیی (ع) سمنان تشییع کردیم و به خاک سپردیم.
چطور برادری برای شما بود و چه ویژگیهایی در وجودش باعث شد با آن سن و سال کم به عاقبتی، چون شهادت که آرزوی خیلی از رزمندگان بود، دست پیدا کند؟
مرتضی بسیار در ارادهاش محکم و روی عقایدش حساس بود. همیشه در نامههایش ما را به حفظ حجاب و ادامه تحصیل تشویق و تأکید میکرد. خیلی دوستداشتنی بود و بیشتر از ۱۳ سالهها میفهمید. دو سال قبل از شهادتش، یعنی زمانی که ۱۲ ساله بود نماز میخواند و تکالیف دینیاش را انجام میداد. بیشتر وقتهایی که از مدرسه برمیگشت، از مادر میپرسید: «مادرجان! کاری داری انجام بدهم؟» میگفت: «دلم میخواهد به جای خسته نباشید بپرسم کاری دارید تا برایتان انجام بدهم؟» چند بار به من و خواهرم گفت نماز بخوانید. مادر هم میگفت: «سن آنها قانونی نیست و هنوز نماز به آنها واجب نشده.» میگفت: «مادرجان! از الان نماز خواندن را یادشان بده. اینقدر جلویشان نگویید نماز به آنها واجب نشده است. دلگرم میشوند که هنوز به سن قانونی نرسیدهاند. کاری کنید خودشان بیایند و از شما بپرسند نماز چیست؟! و از شما نحوه خواندنش را یاد بگیرند.»
در مدتی که کنار شما در مرخصی بود از فضای جبهه و حال و هوای رزمندهها تعریف میکرد؟
به مرخصی میآمد، اما خیلی زود برمیگشت. حتی وقتی مجروح میشد به ما اطلاع نمیداد تا نگران نشویم. زخمهایش را مخفی و جراحتهایش را منکر میشد. انکارهایش برایمان عجیب بود. با اینکه میدانستیم خوشش نمیآید از زخمهایش مطلع شویم و چیزی بپرسیم ولی از انکار آن سر درنمیآوردم. موقع رفتن که میشد، میگفتم: «حالا که زخمی شدهای نرو!» گفت: «من زخمی نشدم.» گفتیم: «وقتی بیمارستان بستری بودی حتماً یک اتفاقی برایت افتاده بوده و چیزی هست.» برای حرفهایش علتی جز دلگرمی دادن به خودمان پیدا نکردم. با زبان بیزبانی داشت میگفت: «نگرانم نباشید، من در هر صورت حالم خوب است و آماده رفتنم!»
روحیهاش در جبهه چطور بود؟
همرزمانش برای ما از او و حال و هوای منطقه بسیار گفتند که؛ «مرتضی همیشه آماده رفتن به خط مقدم بود. گاهی وقتها فرمانده مخالفت میکرد. حرفهایی که مرتضی برای متقاعد کردن فرمانده میزد، جالب بود. فرمانده با رفتن خیلیها به خط مقدم مخالفت میکرد و اصلیترین دلیلش کم سن و سال بودن آنها بود، اما مرتضی اصرار خود را برای راضی کردن به کار میبست.» یک بار در جواب مخالفتهای فرمانده گفته بود: «خدا این بدن را به ما داده، استقامتش را هم میدهد! مرگ دست خداست و کسی نمیتواند لحظهای آن را تغییر بدهد!»
با اینکه مدت زمان زیادی از آن روزها جبهه و جنگ گذشته میخواهم بدانم لحظات جداییتان از برادر و اعزامهایش را به خاطر دارید؟
اولین بار کلاس دوم راهنمایی بود که از طرف لشکر ۱۷ علی بنابیطالب به مدت چهار ماه اعزام شد. او به عنوان تکاور انجام وظیفه میکرد. وقتی برای اولین بار به مرخصی آمد چند روزی پیشمان بود، اما خیلی زود تصمیم گرفت که برود. برای رفتن تاب نداشت. بیبیجان (مادربزرگم) خانهمان بود. مرتضی آمد و گفت: «بیبیجان! زحمت میکشی ساک من را ببندی؟» بیبی خندید و گفت: «به خاطر مادرت میخواهی من ساکت را ببندم؟» مرتضی گفت: «آره بیبی، اگر به مادرم بگویم گریه میکند!» بیبی مشغول چیدن لباسها در ساک بود که مادر آمد و با دیدن لباسهای مرتب در ساک با گریه و ناراحتی به مرتضی گفت: «یک بار رفتی جبهه را دیدی و به آرزویت رسیدی، دیگر بس است. من و پدرت تحمل نداریم. برو بسیج مسجد و مدرسه، اینجا خدمت کن!» مرتضی مادر را نگاه کرد و دستش را گرفت. بعد آرام گفت: «وقتی اشکهایت را میبینم بدجوری دلم میگیرد. این را بدان مادر، یک بار رفتم دیگر نمیتوانم بمانم! خاک جبهه انگار خاک کربلاست، من را به سمت خودش میکشد. شما بگویید چه کار کنم؟» دیدم تصمیمش را گرفته. گفتم: «هر کاری که صلاح میدانی انجام بده. خدا به همراهت!» در آخرین اعزامش هم همراه دو تا از بچههای محل کرمالدین و محمد رجبی در منزل ما شام خوردند و مادرم هر سه را از زیر قرآن رد کرد و پدرم آنها را تا راهآهن رساند و هر سه رفیق یکی بعد از دیگری به شهادت رسیدند. نکته جالب آخرین نامهای بود که بعد از اعزام برایمان نوشت و از ماجرای قهرش با خاله برایمان گفت.
از آخرین نامه مرتضی بگویید. چرا با خالهاش قهر کرده بود؟!
نامه آن روز مرتضی بسیار برایمان جالب بود. نکته جالب نامهاش قهر با خاله بود. گویی در آخرین اعزام وقتی همراه پدر و دوستانش به راهآهن میرود، خالهام مرتضی را در راهآهن میبیند و میشناسد، خاله وقتی مرتضی را شناخت، با صدای بلند اسمش را صدا میزند و برایش دست تکان میدهد. در این نامه که برای ما فرستاده بود خطاب به خالهام، نوشته بود: «من با شما قهرم، شما دیگر خاله من نیستی، چون با صدای بلند مرا صدا زدی و صدای شما را نامحرم شنید!»
خبر شهادت برادرتان را چطور شنیدید؟
پدرم تعریف میکرد یک شب خواب دیدم هیئتی به منزل ما آمدهاند و از این طرف به آن طرف میروند. من هم کبوتر سفیدی در دست داشتم که نتوانستم نگهش دارم و پرید. صبح حدود ساعت ۱۰، ۱۱ که میخواستم از خانه بیرون بروم، چند نفر را دیدم که سوار ماشین بودند و مدام اطراف خانه ما میچرخیدند. وقتی مطمئن شدم نگاههایشان به سمت خانه ماست، صدایشان کردم و گفتم: «چیزی میخواهید؟» نگاهم کردند. پرسیدم: «از سپاه آمدید؟ اگر خبری از پسرم دارید بگویید، من همه چیز را میدانم.» یکیشان با بغض گفت: «شما مگر چیزی میدانید؟» گفتم: «دیشب خواب دیدم.» خبر شهادت مرتضی را از آنها شنیدم. اول نمیدانستند چطور به من بگویند. وقتی شنیدم سه بار خدا را شکر گفتم و آمدم تا به خانواده اطلاع دهم.»
در پایان مایلیم از خاطراتی که با برادرتان داشتید روایت کنید.
خاطرهای که میخواهم برایتان تعریف کنم مربوط به روزهای قبل از عید نوروز است. یک روز وقتی پدر و مادرم از خرید برگشتند و وسایلشان را گوشه اتاق گذاشتند، پارچه زیبایی از درون پلاستیک نظرم را جلب کرد. چون میدانستم بیشتر خرید آنها هدیههای روز عید است. چیزی نگفتم. فقط در دل گفتم: «خوش به حال کسی که لباسی با این پارچه قشنگ خواهد دوخت.» طبق معمول، روز عید روز عیدی گرفتن بود و همه ما از این بابت خیلی خوشحال بودیم. اول مرتضی عیدیاش را گرفت، چون پسر بزرگ خانواده بود. همین طور که پدر داشت عیدی بقیه را میداد، مرتضی هدیهاش را باز کرد. همان پارچه زیبا بود که حالا کت و شلوار شده بود. همگی با تعجب به مرتضی خیره شدیم. ناراحتیاش کاملاً مشخص بود. بغض گلویش را گرفت و به پدر گفت: «پدرجان! ممنونم ولی چرا این هدیه را برای من گرفتی؟ در شهرهایی که بمباران میشود، مردم روز و سال را از یاد بردند چه برسد به اینکه برای عید هدیه بخرند!» آن موقع که این حرف را زد ۱۳ ساله بود. یک بار هم آن کت و شلوار را نپوشید و پدرم با افتخار از بابت داشتن چنین پسری آن را به شخص دیگری داد.
وصيتنامه شهيد
شهدا شرمنده ایم