سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: هر سال نزدیک عید که میشد خانه را آب و جارو میکرد. بادامهای تلخ را با حوصله شیرین میکرد و آجیلهای محلی را یکییکی از بهمن ماه تدارک میدید تا برای نوههای مغز بادامش عیدی خوشمزه مهیا کند. آنها که در روستا بودند کلی ماست و کشک و کره آماده میکردند تا غیر از مصرف، در پایان تعطیلات آنها را توشه راهشان کنند. به یکی از آشناها پول میداد تا برایشان اسکناس نو کنار بگذارد. آنها را لای قرآن میگذاشت و یکییکی به بچهها و نوهها میداد. آخ که چه لذتی داشت عیدیهای تا نخورده از دست پدر بزرگ و مادربزرگ که چند ماه شاید یک سال چشم انتظار بچههایشان بودند و با آغوش باز آنها را میپذیرفتند. شاید برای خیلی از آنها که درآمد خاصی یا توانایی کار نداشتند تدارک دیدن برای عید سخت بود. اینکه سبزیقرمه آماده کنند. چند بسته لوبیا سرخ و برای دورهمیهای پرجمعیتشان و کشوی فریزر را از گوشت و مرغ پر کنند. بزرگترها اهمیت خاصی به ما هم نمیدهند. یک جور پدر سالاری در وجودشان است که نمیگذارد بچهها تا وقتی در خانهشان مهمان هستند دست به جیب شوند. مادربزرگها با چه ذوقی برای نوههایشان ماهی قرمز میخرند و به عشق یک هفتسین شلوغ، گندم سبز میکنند تا برکت چاشنی زندگی خودشان و بچهها شود. اما امسال برنامهها عوض شد.
عید سخت برای سالخوردگان
امسال یک اتفاقی افتاد که بیش از همه دل مادربزرگ و پدربزرگها را شکست و تنهایی آنها را تنهاتر کرد. چشم خیلیشان به در بود برای دیدن فرزند. خیلیشان شاید سال آخر عمرشان بود و انتظار دیدن روی بچهها را میکشیدند. اما یک بلای بزرگ آمد. افتاد به جان مردم و مدل دوستیها عوض شد. یک باره گفتند امسال خبری از دید و بازدید نیست. خبری از سفرهای نوروزی نیست. مادرها غصه خوردند و پدرها پنهانی کمرشان خمید. سهم آنها از رفع دلتنگی یک عید بود فقط! حالا آن را هم نداشتند.
میگفتند دید و بازدید امسال تصویری باشد و مجازی. اما مگر پدربزرگ و مادربزرگها میدانند اینترنت چیست؟ مگر دلشان خوش میشود به دیدن نوهها از روی یک صفحه بیجان؟ آنها در آغوش کشیدن میخواهند و محبتی که خالصانه باشد. عید امسال شاید به سالخوردهها بیش از همه سخت گذشت. چه آنها که در دیار دیگری بودند و چشم بهراه فرزند، چه آنها که نزدیک فرزندشان بودند، اما کرونا نگذاشت یکدیگر را ببینند. امسال همه موقع تبریک تلفنی بغض کردند و به بهانه شادی، اما از سر دلتنگی گریستند. بچهها دلشان میتپید برای مادر و پدر، اما سلامت جانشان از دلتنگی مهمتر بود. باید دندان روی جگر میگذاشتند و این دوری را به جان میخریدند تا همیشه آنها را کنار خود داشته باشند. تا آنها را از کرونای لعنتی در امان بدارند. خیلی از بچهها ایام قرنطینه برای والدینشان خرید کردند و آنها را پشت در تحویل دادند. خیلیها اجازه ندادند آب در دلشان تکان بخورد. تمام کارهای مادر را کردند تا برای بیرون رفتن بهانه پیدا نکند. برای آنها که نه اهل فیلم هستند و نه مدام سرشان در گوشی است تعطیلات به سختی سپری شد. آنها دلشان به جشنها و اعیاد بود که آنهم تعطیل بود.
توی دل سالمندان را خالی نکنیم
عید دشواری بود برای والدین. ما جوانترها هم سنگ تمام گذاشتیم و بدون اینکه متوجه باشیم بارها توی دلشان را خالی کردیم. بدون توجه به ترسهایشان مدام در برنامهها گفتیم این ویروس با جوانترها و کودکان با ملایمت برخورد میکند و طرف حساب اصلیاش سالخوردگان هستند. مدام از مرگی گفتند که در کمینشان بود. مدام اخبار آدمهایی را شنیدند که سن و سالی داشتند و با کرونا به کام مرگ فرورفته بودند. آنها دلخوش به یک مرگ با عزت بودند. سالها دعا کردند که عاقبت به خیر باشند. ساعتها به عبادت نشستند و مرگی خوش و راحت طلب کردند، حالا مردن آنهایی را دیدند که در خانه خودشان غریب بودند. نه مراسمی نه شیون و زاری. آنها این شیوه از مردن را دوست نداشتند و اینگونه مردن بیشتر روحشان را آزرد. آنها شاهد مردن آدمهایی بودند که بیصدا دفن شدند و کسی سراغشان نرفت. آمدند خانهشان را ضد عفونی کردند. یک عمر پای ثابت مساجد بودند، حالا بعد از مرگشان صف نمازها را هم ضد عفونی کردند و حتی کسی نبود تا دعای معراج یا مهر متبرک بر بالینش بگذارند. سالها رنج بزرگ کردن و به سامان رساندن فرزند به جان خریده بودند، اما حالا حتی بچهها هم حق آمدن بر سر بالین نداشتند. آنها هم که آمدند غریبانه در خانه برایشان شام غریبان گرفتند. خیلی از بزرگترها بیش از آنکه از مردن بترسند از نوع مردن یا کرونا ترسیدند. که غریب شوند. کسی درست غسلشان ندهد و هفتتا مؤمن پشتسرشان نماز میت نخوانند. آنها این نوع مردن را ننگ میدانستند. به همین دلیل فشار عصبی بیشتری تحمل کردند. تا جایی که ممکن بود به در و همسایه میگفتند فلانی سکته کرد. کرونا خیلی زیبنده آنها نبود. تمام این واقعیتهای تلخ روح پاکشان را زخمی کرد.
حسرت دیدار را به دلشان نگذاریم.
اما برویم سراغ آنهایی که شرایط خاصی داشتند. آنهایی که مثل دیگران با عزت و احترام در خانه ننشسته بودند تا بچهها باکمال احترام و رعایت بهداشت دیدنشان بروند و خریدها را پشت در بگذارند. آنهایی که بچهها بدون کرونا هم دیر به دیر سراغشان میآمدند و دلتنگی برایشان درد آشنا بود. آنها که در غربت خانههای سالمندان چشمشان به در ماند. یا آنهایی که در خانه بودند، اما فراموش شدند و از سوی فرزندشان بیمهری دیدند. آنها کرونا داشتند، جذامی که نبودند. نمیدانم چرا بعضیها آنقدر بیرحم شدند. شنیدم مادری به دلیل کرونا در بیمارستان بستری بود. حال روبهراهی نداشت و خودش مرگ را در چند قدمی حس میکرد. اما او یک خواسته داشت. به پرستارها التماس کرد پیش از مردن بچههایش را ببیند. آنقدر بیتابی کرد تا دلشان سوخت و با بچهها تماس گرفتند. از آنها خواستند با رعایت نکات بهداشتی استفاده از گان، ماسک و دستکش برای لحظهای مادر را در تخت بیمارستان ببینند. اما بچهها ترسیدند. از کرونا ترسیدند و ترجیح دادند دیدار با مادر را به یک دنیای دیگر منتقل کنند. لحظات دردناکی بود. پرستارها جانشان را در دست گرفته بودند و برای نجات امثال این مادر به دل خطر زده بودند. آن وقت بچهها از ترس جانشان از مادری فرار کردند که سالها با گوشت و استخوان از آنها مراقبت کرده بود. در نهایت زن تنها و در غربت در حالی که نگاهش به در بود تا بچههایش را یک بار دیگر پیش از مرگ ملاقات کند، با حسرت به دیار باقی شتافت.