کد خبر: 998116
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۴ فروردين ۱۳۹۹ - ۲۲:۴۱
گفت‌وگوی «جوان» با مادر شهید مدافع امنیت عباس مهراندوز
تروریست‌ها حتی به پیکر عباس و دوستانش رحم نکردند آن روز وقتی همسرم به خانه آمد، دخترم اولین کسی بود که به استقبالش رفت و گفت: بابا تلویزیون شهدای ناجا را نشان داد. عباس هم بود. همسرم خودش را به کار دیگری مشغول کرد و گفت «نه»، ولی دخترم با صدای بلند زد زیر گریه و با ناله گفت: «خودش بود...» بعد از اینکه از نیروی انتظامی آمدند و خبر قطعی شهادت عباس را دادند، خودم با همسرم حرف زدم. وقتی که خبر را باور کرد، فریاد بلندی کشید و گفت: «کمرم شکست»
صغری خیل‌فرهنگ
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: شهید عباس مهراندوز در مشهد به دنیا آمد. پدرش کارمند شهرداری و مادرش خانه‌دار بود. از آنجایی که در خانواده‌ای مذهبی پرورش یافته بود، از کودکی با قرآن مأنوس بود. برای کمک کردن به دیگران از همه پیشی می‌گرفت و هنگام مشکلات پناهگاهش حرم امام رضا (ع) بود. او که خدمت سربازی‌اش را در سیستان و بلوچستان سپری می‌کرد، تنها چند روز مانده بود خدمتش را تمام کند که در ۱۷ فروردین ۱۳۹۴ در منطقه مرزی نگور، حد فاصل میله مرزی ۲۳۹ پایین‌تر از جکیگور توسط گروهک تروریستی جیش‌الظلم به شهادت رسید. به مناسبت پنجمین سالگرد شهادت شهید مدافع امنیت عباس مهراندوز گفت‌وگویی با «بیگم چوپانی» مادر شهید انجام دادیم که ماحصلش را پیش رو دارید.

به جز عباس، فرزند دیگری هم دارید؟
بله، خدا به من و همسرم دو دختر و دو پسر داده است. عباس متولد ۲۷ شهریور ۱۳۷۴ در مشهد بود. پسرم اهل ورزش بود. دوره راهنمایی درس می‌خواند که در کاشی‌کاری مشغول شد تا کمک خرج خانواده شود. از همان کودکی با قرآن مأنوس بود و، چون کار می‌کرد و سختی می‌کشید، بچه خودساخته‌ای بار آمده بود.

در خانه چطور فرزندی بود؟ کمی از شاخصه‌های اخلاقی‌اش بگویید.
بسیار به خواهر و برادر‌هایش احترام می‌گذاشت. روی مسئله حجاب خیلی حساس بود. از بدحجابی بدش می‌آمد. برای افراد مسن احترام زیادی قائل بود. اگر می‌دید نمی‌توانند کارهایشان را انجام دهند، کمک‌شان می‌کرد. به من و پدرش هم توجه زیادی داشت. عباس بسیار دلسوز بود. عاشق اهل بیت (ع) بود و از نوجوانی در بسیج فعالیت می‌کرد. بعد از شهادت پایگاهی هم به نام او در سازمان عمران شهرداری تأسیس شد. قرار بود با دختر دایی‌اش ازدواج کند، اما قسمتش نشد. برادرم می‌گوید: «روزی که عباس برای خواستگاری آمد تمام مدت سرش پایین بود و می‌گفت دایی، من دیگه مرد شدم. راست می‌گفت؛ دیگر بزرگ شده بود و می‌توانستیم روی او حساب کنیم. خیلی باحیا حرفش را زد و رضایت دایی‌اش را گرفت. برادرم همیشه می‌گوید: «از بچگی عباس را دوست داشتم. جوان باغیرتی بود. همیشه نسبت به حجاب خواهر‌هایش حساسیت نشان می‌داد.» همین غیرت و مردانگی‌اش هم باعث شد تا آخرین نفس پای پرچم کشورش مقاومت کند، اما فکر نمی‌کردم توفیق شهادت نصیبش شود.»

گفتید عباس از نوجوانی کار می‌کرد، تحصیلاتش را تا چه مقطعی ادامه داد؟
سیکلش را که گرفت درس را رها کرد و به خدمت سربازی رفت. با کمک عمو‌هایش که رفاقت خوبی هم با هم داشتند، دفترچه خدمتش را پر کرد. به من نگفته بود می‌خواهد به بیرجند برود. فقط گفته بود دفترچه پر کرده برای خدمت. خیلی زود هم دفترچه‌اش آمد. زنگ زدم گفتم مادر مگر تازه دفترچه‌ات را پر نکرده بودی؟ گفت نمی‌خواستم شما اذیت شوید. پنج روز مانده به پایان خدمتش هم شهید شد.

شهادت آدم‌ها را گلچین می‌کند. اینکه می‌گویید تنها پنج روز مانده بود خدمتش تمام شود، به شهادت رسید، یک مصداق بارز این حرف است.
بله واقعاً همین طور است. پسرم فقط پنج روز مانده بود خدمتش تمام شود که همراه همرزمانش به عملیات می‌رود و آنجا شهید می‌شود. آن روز عباس قبل از عملیات (ساعت ۳) با من تماس گرفت و با هم صحبت کردیم. تقریباً دو ساعت بعد از تماس‌مان هم به شهادت رسید. فرمانده‌اش می‌گفت من با آمدن او به عملیات مخالفت کردم، اما اصرار‌های عباس باعث شد رضایت بدهم. عباس به جای یکی از دوستان مشهدی‌اش که کسالت داشت در آن عملیات حاضر شده بود. بار‌ها در مرز جکیگور به کمین رفته بود و با قاچاقچی‌ها و تروریست‌ها درگیر شده بود. دوستانش می‌گویند آن روز عباس چفیه را دورر سرش پیچید و سوار ماشین شد. گویا اشرار که متوجه بچه‌ها می‌شوند در یک نقطه دورافتاده راه‌شان را سد می‌کنند. عباس و همراهانش پشت ماشین موضع می‌گیرند. تیراندازی از هر دو طرف شروع می‌شود، تروریست‌ها که بر منطقه مسلط بودند، عباس و دوستانش را محاصره می‌کنند. به همه نیرو‌ها شلیک می‌کنند و همه بچه‌ها را به شهادت می‌رسانند. بعد پیکر بچه‌ها را داخل ماشین می‌گذارند و با یک موشک آر. پی. جی به سمت ماشین شلیک می‌کنند. همه شهدا در آتش کینه و دشمنی اشرار سوختند. روز تشییع پیکرش آنچه از عباس به من نشان دادند به اندازه یک نوزاد در قنداق بود. عباسم علی‌اصغروار به شهادت رسید.

چطور از شهادت ایشان مطلع شدید؟
یکی از رفقای عباس با ما تماس گرفت و بعد از معرفی خودش، سراغ عباس را از ما گرفت. من نگران شدم، زنگ زدم به پادگان و هر شماره‌ای که از فرمانده‌هایش داشتم را گرفتم، اما کسی جواب نداد. گویا همه بستگان ما در شهرستان بیرجند خبر داشتند، ولی به ما نمی‌گفتند. زن برادرم که مادرزن عباس می‌شد هم با من تماس گرفت و گفت از عباس چه خبر؟ بعد از تماس او، به دخترم گفتم ساعت ۸ صبح این‌ها چرا حال عباس را از ما می‌پرسند؟ کمی بعد از سر کنجکاوی به در حیاط رفتم. در را که باز کردم دیدم دو مأمور نزدیک در ایستاده‌اند. از آن‌ها سراغ پسرم را گرفتم و گفتم چه خبر از عباس؟ برای عباس اتفاقی افتاده است؟ آن‌ها گفتند مادر ما رهگذریم. گفتم رهگذر؟ پس چرا دم در خانه ما ایستاده‌اید؟ نگاهی به کوچه انداختم، خیلی شلوغ شده بود. همین‌طور که داشتم صحبت می‌کردم برادرم من را از پشت سر در آغوش گرفت و گفت آبجی عباس تصادف کرده و پایش شکسته است. وقتی گفت پایش شکسته، گفتم نه، عباس شهید شده است. عباس به من زنگ زد گفت می‌خواهم بروم مأموریت، می‌دانم که در این مأموریت شهید شده است. در همین حین یکی از همرزمان عباس آمد و گفت مادر همین که خودتان می‌گویید درست است. عباس شهید شده است. با شنیدن این خبر فقط نگران وضعیت همسرم بودم که قند و فشار خون و چربی دارد.

پدرش چطور با خبر شهادت عباس روبه‌رو شد؟
همسرم بعد‌ها به من گفت: «در مدرسه و سر کلاس بودم که یکی از همکاران آمد و گفت خبر دارید دیشب هشت تا از بچه‌های نیروی انتظامی را شهید کردند؟ پرسیدم کجا؟ گفتند مرز جکیگور. در واقع می‌خواست به این روش خبر شهادت عباس را به من بدهد. سریع آمدم خانه.» آن روز وقتی همسرم به خانه آمد، دخترم اولین کسی بود که به استقبالش رفت و گفت: بابا تلویزیون شهدای ناجا را نشان داد. عباس هم بود. همسرم خودش را به کار دیگری مشغول کرد و گفت «نه»، ولی دخترم با صدای بلند زد زیر گریه و با ناله گفت: «خودش بود...» بعد از اینکه از نیروی انتظامی آمدند و خبر قطعی شهادت عباس را دادند، خودم با همسرم حرف زدم. وقتی که خبر را باور کرد، فریاد بلندی کشید و گفت: «کمرم شکست».

برخورد مردم با شهیدشان چطور بود؟
الحمدلله تشییع پیکرش خیلی خوب و باشکوه بود. مردم شهدا را از خودشان می‌دانند. تابوت شهدای آن روز با باقی شهدا متفاوت بود. من و مادران دیگر شهدا هر چه اصرار کردیم که پیکر بچه‌ها را ببینیم اجازه ندادند. اشرار طوری پیکر بچه‌ها را سوزانده بودند که آب شده بودند. وقتی شهدا را در آن وضعیت دیدم از حال رفتم. بعد از آن مزار عباس مأمن و پناه همیشگی من شد تا به وقت دلتنگی‌های مادرانه، خودم را آنجا تسلی بدهم. یک دوره‌ای به خاطر نگهداری از مادرم نتوانستم سر مزار عباس بروم. در همان ایام یکی از بستگان‌مان به خانه ما آمد و از خوابی که از عباس دیده بود برایم تعریف کرد. ایشان گفت پسرت به خانه آمد و در حالی که در خانه راه می‌رفت گفت مادر چرا پیشم نیامدی؟

سخن پایانی؟
به عنوان مادر شهید از همه مسئولان و مردم می‌خواهم که حافظ دین و اسلام و این کشور باشند چراکه برای امنیت و امروز ایران عزیزمان خون‌های زیادی داده‌ایم. من روی حجاب تأکید می‌کنم. خود شهید هم خیلی روی حجاب تأکید داشت، اما وقتی اوضاع و احوال حجاب تعدادی از خانم‌ها را می‌بینم خیلی اذیت می‌شوم. تا آنجا که می‌توانم هم امر به معروف می‌کنم.
غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
علی اکبر حسن زاده
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۰:۰۳ - ۱۴۰۲/۱۱/۲۸
0
0
سلام من به این شهید وزندگینامه ایشان تا حدودی اطلاع دارم خداوند رحمت و به پدر و مادر واقوامش صبر دهد شهید با ایمان خاصی بود و شهادت نصیب هر شخصی نمی شود انشاالله ما هم به ایشان ملحق شویم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار