
اخيراً كه همراه كاروان رسانهاي نيروي زميني ارتش به مناطق عملياتي دفاع مقدس رفته بوديم، فرصتي پيش آمد تا براي اولين بار به كوي ذوالفقاريه آبادان برويم. اين منطقه كه چند كيلومتري با خود آبادان فاصله دارد، در نهم آبان ماه 1359 شاهد تجاوز يك گردان تكاوري از ارتش بعث عراق بود. شايد بيشتر خوانندگان صفحه ايثار و مقاومت با ماجراي درياقلي سوراني كه يك اوراقچي ساده بود، آشنايي داشته باشند. درياقلي در كوي ذوالفقاريه ماشينهاي اسقاط را جمعآوري ميكرد كه با ديدن عراقيها سوار دوچرخهاش ميشود و آمدن آنها را به اطلاع رزمندگان ميرساند. رزمندهها يورش ميآورند و عراقيها مجبور به فرار ميشوند.
آن سوي بهمنشير روستايي به نام سادات وجود دارد كه كاروان بچههاي خبرنگار ساعتي مهمان مردم خونگرم اين روستا شدند. از روستاي سادات شنيده بودم كه عراقيها مردمش را در يك خانه گروگان ميگيرند تا بيسر و صدا از بهمنشير عبور كنند. با حضور در سادات فرصتي پيش آمد تا با تعدادي از اهالي گفتوگو كنيم. سينه اين مردم حافظ بخشي از تاريخ كشورمان است كه از آن با عنوان حماسه ذوالفقاريه ياد ميشود.
مرتضي دريسا يكي از اهالي سادات است كه ميگفت: من سيد نيستم ولي خيلي از اهالي اين روستا سادات هستند و به همين خاطر اسم روستايمان را سادات گذاشتهاند.
مرتضي متولد سال 1345 است و موقع هجوم دشمن به ايران در سال 1359، 14 سال داشت. مرتضي ميگفت: وقتي عراقيها آبادان را محاصره كردند، خيلي از مردم روستا فرار كردند. اما من چون بيمار بودم همراه پدرم و مادربزرگ در خانه مانديم. از كل روستا شايد دو، سه نفر پيرمرد باقي مانده بودند. يكي از پيرمردها معلول بود و توانايي جابهجايي نداشت. خلاصه ما مانديم تا شاهد حماسه كوي ذوالفقاريه باشيم.
ماجراي ذوالفقاريه در نهم آبان ماه 1359 رقم خورد. اما مرتضي دريسا ميگويد كه او و پدر و مادربزرگش شامگاه هشتم آبان سروصداهايي از توي نخلستان ميشنيدند. مرتضي ميگويد: شب صداهاي عجيبي ميشنيديم. ماشينهاي سنگين در حال تردد بودند. نميدانستيم ايراني هستند يا عراقي. صبح كه شد، در خانه را زدند. باز كرديم و ديديم سربازان عراقي هستند. ما عربزبان هستيم. عراقيها پرسيدند چرا اينجا ماندهايد؟ پدرم گفت پسرم بيمار است و مادرم هم پير. باز عراقيها پرسيدند كدام طرفي هستيد. پدرم گفت فعلاً كه ناچاريم با شما باشيم!
به گفته دريسا، عراقيها پدر او را براي كسب اطلاعات پيش فرماندهشان ميبرند. مرتضي دريسا نخل سوختهاي را نشان ميدهد و ميگويد: فرمانده عراقيها همين جا نشسته بود. او از پدرم در مورد نيروهاي ايراني و پادگان خسروآباد ميپرسد. پدر با اينكه بومي منطقه بود و اشراف كافي به اينجا داشت، ابراز بياطلاعي ميكند. فرمانده هم به نيروهايش ميگويد او را به خانه برگردانند.
مرتضي ميگويد كه غروب همان روز ميبينند فرمانده عراقيها زخمي و درمانده است. بعد ناگهان سروصداهايي بلند ميشود و متوجه ميشوند كه نيروهاي ايراني به دشمن حمله كردهاند. عراقيها دستپاچه در حال فرار بودند. دريسا ميگويد: وقتي ديديم درگيري شدت گرفته، از خانه فرار كرديم. در همين گير و دار مادربزرگم گم شد. پدرم خيلي دنبالش گشت اما هيچ وقت مادربزرگ را پيدا نكرد.
از دريسا ميپرسم: درست است كه عراقيها مردم روستا را در يك خانه جمع كرده بودند تا عملياتشان لو نرود؟ در پاسخ ميگويد: كسي در روستا نمانده بود كه دشمن آنها را بگيرد. عراقيها در جاده ماهشهر به آبادان كمين گذاشته بودند و غيرنظاميهاي بيخبر از همه جا را به اسارت ميگرفتند و داخل يك خانه روستا نگهداري ميكردند. يك افسر سعودي در ميان عراقيها بود كه ميگفت بايد اسرا را بكشيم. اما يكي ديگر از نيروهاي عراقي گفت اينها غيرنظامي هستند و نبايد آنها را به قتل برسانيم. ماجراي اسرا مربوط به افراد غيرنظامي است كه از آبادان فرار ميكردند و روي جاده ماهشهر اسير ميشدند.
مرتضي دريسا از جانبازان دفاع مقدس نيز است. او كه در هجدهم تيرماه 1365 به خدمت سربازي اعزام شده بود، در گردان 232 از لشكر 92 زرهي خدمت ميكرد و رزمندگي در مناطقي چون كوشك و خرمال و... را تجربه كرده است. دريسا ميگويد هنوز حماسه كوي ذوالفقاريه را مثل روز روشن جلوي چشمش ميبيند. گمشدن مادربزرگش را و غرور فرمانده عراقي را كه در فرار از ذوالفقاريه بدجوري شكسته بود!