
فريده موسوي
شهيد حسين جاويدپور از آن انقلابيهاي پر و پا قرصي بود كه در پرونده مبارزاتياش همكاري با نامهايي چون سيدعلي خامنهاي، محمد بهشتي و... ديده ميشود. جاويدپور كه هنگام پيروزي انقلاب 27 سال داشت، در تشكيل اولين هستههاي كميته انقلاب اسلامي شركت داشت و نهايتاً در عمليات والفجر مقدماتي در بهمن ماه 1361 به شهادت رسيد. كسي چه ميداند، اگر حسين زنده بود شايد اكنون در سمتهاي مهمي خدمت ميكرد، اما او راه و رسم رزمندگي را برگزيد و عاقبت نيز شهيد اين راه شد. گفتوگوي ما با حسن جاويدپور برادر شهيد را پيشرو داريد.
گويا برادر شما با چهرههاي انقلابي سرشناسي همكاري داشتند؟برادرم متولد سال 30 بود. خيلي زود وارد فعاليتهاي انقلابي شد و تا آنجايي كه ميدانم در اوايل انقلاب همراه حضرت آقا، شهيد بهشتي و آقاي بادامچيان فعاليت ميكرد. حضرت آقا برادرم را ميشناختند. طوري كه وقتي پيكرش آمد، با آقا ديدار كرديم و ايشان ما را مورد لطف قرار دادند.
مگر پيكرشان چند سال بعد از شهادت به خانه برگشت؟شهيد مدتي مفقود بود. حدود 15 ،16 سالي از مفقودالاثرياش ميگذشت كه پيكرش تفحص شد و به خانه برگشت.
شايد اگر ايشان ميماند جزو مسئولان ميشد. به نظر شما چرا افرادي مثل شهيد جاويدپور از همه چيزشان براي پايداري انقلاب گذشتند؟به نظرم اينها حساب و كتابشان مادي نبود. براي رضاي خدا كار ميكردند و چون عاشق امام و آرمانهايش بودند، تلاش ميكردند انقلاب را حفظ كنند. در واقع به فكر حفظ خودشان نبودند. برادرم آنقدر امام را دوست داشت كه ميخواست قلبش را به ايشان هديه دهد.
منظورتان را از اينكه ميخواست قلبش را به امام هديه دهد متوجه نميشوم؟اگر يادتان باشد اوايل انقلاب هم مشكلات قلبي براي امام پيش آمده بود. سال 61 چنين مشكلي براي ايشان پيش آمد و امام مدتي در بيمارستان بستري شدند. آن روزها برادرم مثل مرغ پركنده شده بود. خيلي نگران حال امام بود. يكبار آمد و گفت اگر بگويند كسي هست قلبش را به امام هديه بدهد چه كسي حاضر ميشود؟ ما ساكت مانديم. خودش سريع گفت من حاضرم قلبم را بدهم تا مبادا اتفاقي براي امام بيفتد. در سخنانش آنقدر جسارت و ايمان ديديم كه مطمئن شديم اگر شرايطش پيش آيد واقعاً اين كار را ميكند. اين جوانها كه اينطور عاشق امام بودند و جانشان را در مقابل زندگي ايشان ميدادند، مسلماً هر كاري براي حفظ نظام اسلامي ميكردند.
كمي از فعاليتهاي انقلابي شهيد بگوييد. برادرم از وقتي انقلابي شد، آرام و قرار نداشت. بعد از پيروزي انقلاب، ايشان همراه دوستانش كميته محلي تشكيل دادند و به توزيع نفت و مايحتاج مردم پرداختند. با تشكيل بسيج هم چون ارتباط خوبي با مسئولان داشت، در هر مسجدي كه امكانش بود بسيج تشكيل ميداد. به طور كل خودش را وقف مردم و انقلاب كرده بود. برادرم انسان بخشندهاي بود. هر كاري از دستش بر ميآمد براي مردم انجام ميداد. از پول شخصي و حقوقش هم براي كارهاي خير استفاده ميكرد.
چه زماني رخت رزمندگي پوشيد؟از زماني كه جنگ شروع شد. خيلي به جبهه ميرفت. فكر تشكيل خانواده هم نبود. چون مرتب در منطقه عملياتي رفت و آمد ميكرد. زمان جنگ با اصرار خانواده ازدواج كرد و بچهدار هم شد، اما خب جبهه را رها نكرد. رفت تا اينكه شهيد شد.
در چه عملياتي به شهادت رسيد؟ در عمليات والفجر مقدماتي شهيد شد. بهمن ماه 1361 برادرم در كانالهاي معروف منطقه عملياتي والفجر مقدماتي مجروح ميشود، اما نميتوانند او را به عقب برگردانند. تا مدتها فكر ميكرديم اسير است، اما بعد از جنگ و مبادله اسرا متوجه شديم شهيد شده است. مادر و پدرم مدتها چشم انتظار بازگشت او بودند. مادرمان هنوز در قيد حيات است، اما پدرمان چند سالي است كه مرحوم شده است. عاقبت 15 يا 16 سال بعد از شهادت، پيكر برادرم برگشت و در بهشت زهرا(س) مدفون شد. اينها جوانهاي نسل اول انقلاب بودند. برايش جنگيدند و خون دادند. هيچ وقت ميدان را ترك نكردند و شهادت مزد ايستادگي شان شد.