
نمیدانم چرا و روی چه حسابی برخی دوستان فیلمساز، بعد کلی زور زدن و رسیدن به چندتا فیلم خوب، یکهو همه اعتبارشان را نابود میکنند. هاتف علیمردانی مثلا! فیلم «کوچه بینام» او را در سینما حسابی جا انداخت ولی حتی شمههای کم از آن اثر را در همین فیلم اخیر یعنی «آباجان» ندارد.
فیلمی که برحسب ظاهر توی سالهای جنگ قرار است بگذرد اما عمرا آن فضا را بتواند ترسیم کند. احیانا طراحی صحنه مگر داشت؟ لااقل دستی به رنگ و روی قیافه بازیگرها بکشید؛ انگار که نه انگار برای سی سال قبل است. بعید میدانم کسی با دو سه بار شنیدن صدای آژیر خطر و دو تا تیر هوایی فکرش به آن زمان برود.
داستان فیلم را تعریف نمیکنم چون نفهمیدم داستانش چیست! قصهای زنی که شک دارم لهجهاش بالاخره ترکیست یا فارسی و منتظر بچهای که هنوز خبرشهادتش نیامده. با یک سری کارکترهای پرتِ الکی، که توی سر و کله هم میزنند صرفا برای هیچ.
قصه نداشتهاش همینطوری دارد میگذرد؛ آدم را حتی منتظر یک اتفاق نمیگذارد که بنشینم و منتظر، بلکه تعلیقی این متن را تکانکی بدهد و مثلا کمی کشش برایش درست کند. معلم تریاکخور و به قول آباجان ترسو از جنگ، آن یکی کفترباز و نمیدانم که چکاره؟ دوتا هویی که چرا اینجوریند؟ بقیه نیز مثل اینها هستند.
نقش بازیگران تعریف نشدهاند. پدرمان درمیآید تا بفهمیم بالاخره اینها توی این خانه چه صنم و نسبی با یکدیگر دارند. آخرش هم همچنان شک داریم. حتی توی خلوت نیز این زنها با لهجه حرف میزنند؛ مگر میشود اینچنین چیزی؟
فاطمه معتمدآریا چقدر بد بازی میکند خصوصا با این لهجه نسبتا آذری که گفتم. تلفیقی از نقشهای قبل اوست با رگههایی از گیلانه. کودکی ما که در جنگ نگذشت ولی شک دارم «آباجان» بتواند رگهای از آن حال و هوا را یادآور بشود. انصافا دوربین بردن توی پایینشهر به این راحتی نیست. فیلمسازجان با دوتا در و تخته پوسیده و کفتربازی که نمیشود، گفت لوکیشن پایینشهر است!
حسین جعفریان با این دوربینش هیچ کار خاص و شاقی نکرده؛ خیلی معمولی کنار کارگردان ایستاده. شخصا چیزی به اسم کارگردانی توی این فیلم ندیدم. «آباجان» قصهای نداشت که دنبال دیدنش باشیم متأسفانه. در یک ساعت و خردهای چه را گفت و نمایش داد؟
راستی! چرا همهتان دنبال نمایش فلاکت و جنوبگردی در تهران هستید؟ خب اصلا داستان فیلمت به این تریپها نمیخورد. جدیدا مد شده انگار که فیلمساز ما از آپارتمانسازی بیرون بزند و دوربینش را حتی خیلی بیربط به لوکیشنهای پراز نکبت ببرد اما دریغ از داستان باربط. جاذبه اینجوری؟
یا کجای «آباجان» شما میبینید که کارگردان بخواهد از بازیگرش بازی بگیرد. دختر و پسر فیلم که بازیگران فیلمهای قبل هاتف علیمردانیست با همان ادا و اطوار. سعید آقاخانی و بقیه نیز خاصیتی اینجا ندارند. هیچکدام تعریف نشدهاند انصافا.
آخرش هم که آژیر و هواپیما و موشک روی سر مدرسه. کلهم ماجرا قرار است این سکانس را نمایش بدهد و خلاص. آنهم از پشت دیوار با کمی دود و صدا. چقدر کرخت و نپخته است. این فیلمها اتفاقا خاطرات بد و خوب کودکی ملت را یکجور غریبی نمایش میدهد که با واقعیت جور نیست.
«آباجان» ماجرا نداشت متأسفانه. به گمانم نهایتا بشود گفت که خاطرهی رنگ رورفتهای میماند که حتی روی کاغذ نیامده. وگرنه به اینها که فیلمنامه نمیگویند. چقدر تفسیرمان از جنگ و تهرانِ زمان جنگ، بیحال است!