«در مورد برادر عزيز آزاده، متعهد، آقاي ملاصالح قاري... متأسفانه تا امروز به عنوان آزاده از طرف شما شناخته نشدهاند. نميدانم شما علمغيب داريد كه ايشان خيانت كرده است و ما بياطلاع هستيم!؟...» اين جملات بخشي از نامه مرحوم ابوترابي به جهت تبرئه ملاصالح قاري نزد مسئولان امر بود. يكي از آزادگان كشورمان چون به زبان عربي تسلط داشت و نقش مترجمي را بين اسراي ايراني و نظاميان عراقي ايفا ميكرد، براي مدتي به اشتباه خائن معرفي شده بود.
ملاصالح همان پيرمرد باصفايي است كه در جريان توصيف كتاب «آن 23 نفر» به برنامه ماه عسل دعوت شد و همه ديديم كه چطور در ماجراي ديدار 23 نفر از نوجوانان اسير ايراني با صدامحسين، ملاصالح به عنوان مترجم نقش ايفا ميكند و پخش شدن چهره او در تلويزيون عراق، شائبه خيانتش را دامن ميزند. حالا انتشارات شهيد كاظمي با همت و قلم خانم رضيه غبيشي همسر جانباز شهيد حاج منصور عطشاني، سرگذشت عجيب ملاصالح قاري را در كتابي تحت عنوان «ملاصالح» به رشته تحرير درآورده است كه در مجالي كوتاه، به معرفي داشتههاي اين كتاب ميپردازيم.
كتاب ملاصالح از يك شب آرام در يكي از خانههاي محله سيكلين آبادان شروع ميشود. جايي كه خواننده با احوالات امروز ملاصالح قاري 72 ساله (هنگام نوشتن كتاب در سال 92) آشنا ميشود. نويسنده به خوبي از همين آغاز مشخص ميكند كه اگر قرار است با فراز و فرودهاي يك قهرمان آشنا شويم، اين قهرمان اكنون با انواع بيماريهاي ناشي از رنج در اسارت دست و پنجه نرم ميكند و در وضعيت خوبي به سر نميبرد.
بعد از اين شروع خاص، همانند شيوههاي مرسوم كتابهاي خاطره محور، با روايتگري شخص ملاصالح زندگي او را از شهرش آبادان و تولدش در دي ماه 1320 دنبال ميكنيم. او در يكي از فقيرترين محلات آبادان به دنيا ميآيد. اما پدر و مادري مؤمن و معتقد دارد كه باعث ميشوند ملاصالح از كودكي در كنار درس و تحصيل، از آموزههاي ديني خوبي برخوردار باشد. آنها در آباداني زندگي ميكنند كه در قرق خارجيهاست و كارمندان اجنبي حتي اجازه سوار شدن بچههاي آباداني به اتوبوس را نميدهند. «سرنشينان نشسته بر صندليهاي اتوبوس كه برخي خود را باد ميزدند، طوري با تعجب و نارضايتي به من و علي نگاه كردند كه انگار اتوبوس ارث پدرشان است.»
همين ظلم و تبعيض باعث ميشود تا ملاصالح به ضديت با رژيم طاغوت بپردازد و مدتي به عنوان فعال سياسي به زندان بيفتد. «زندان» همان چهارديواري تنگ و دلگيري است كه از جوانيهاي ملاصالح همراه او ميشود و بعد از پيروزي انقلاب و شروع جنگ تحميلي نيز باز تعقيبش ميكند.
«سال 1349. . . مأموران پيادهام كردند و يكراست به بند بردند. ساعتي بعد فهميدم كه در زندان لين ده آباد هستم. هرچند از شكنجه خبري نبود، بلاتكليفي آزارم ميداد. روزها به هفته ها، هفتهها به ماه تبديل شد و من بلاتكليف در زندان ساواك به سر ميبردم. خانوادهام هم از من بياطلاع بودند.»
ملاصالح بعد از انقلاب و شروع جنگ، همچنان در قامت يك جوان ايراني و انقلابي نقش ايفا ميكند. در هنگام هجوم دشمن به صفوف مدافعان و به تهيه اسلحه و مهمات براي رزمندگان ميپردازد. او حتي بعد از به اسارت گرفتن تعدادي از سربازان عراقي، به عنوان مترجم، صحبتهاي آنها را ترجمه ميكند. اما دست تقدير سرنوشت ديگري براي ملاصالح رقم زده است.
«از اسارتمان به دست نيروهاي بعثي در جزيره خورالزبير دو روز ميگذشت. . . در حالي كه دستهايمان را از پشت سر بسته و چشمها را هم با پارچهاي پوشانده بودند، سوار جيپي به طرف مقصدي نامعلوم در حركت بوديم.»
ملاصالح باز نقش مترجم را برعهده ميگيرد. اما اينبار او خود اسير است و حرفهاي نظاميان بعثي را به اسراي ايراني و حرفهاي آنها را به بعثيها ترجمه ميكند. در همين رهگذر است كه يكبار مقابل دوربينهاي تلويزيون عراق، ترجمه صحبتهاي صدام با 23 اسير نوجوان ايراني را برعهده ميگيرد و همانجا شناخته ميشود. اما ملاصالح هرگز خيانت نكرده و حتي باعث نجات جان اسرا نيز ميشود. چنانكه در يك مورد يكي از آزادگان به نام جواد فاضلينيا را از اعدام حتي نجات ميدهد. ملاصالح در سال 64 در تبادل اسرا آزاد ميشود. اما به او به چشم يك خائن نگاه ميشود. چنين شرايطي زندگي را براي ملاصالح در وطنش سخت ميكند. حتي چندين بار محاكمه ميشود. دو سال زندان ميافتد و نهايتا آزاد ميشود. وضعيت بغرنج تا به آنجا ادامه مييابد كه سال 69 اسرا آزاد ميشوند و با آمدن بزرگمردي چون مرحوم ابوترابي، حقايق خدمات ملاصالح براي همگان روشن ميشود و او از اتهام خيانت تبرئه ميشود.
«قاضي در جواب گفت: آقاي ابوترابي از اسارت برگشتند. آقاي فلاحيان هم درباره شما از ايشان سؤالاتي كردند و ظاهراً ايشان از رفتاري كه با شما شده، اظهار ناراحتي كردند و نامهاي به برادران نوشتند و آنها را توبيخ كردند. همين نامه باعث آزادي و عفو شما شد.»