
در 16 سالگي تير خلاصي كه قرار بود به مغزش بخورد، با چرخش ناگهاني سر، به فكش خورد. پس از بهبودي شيميايي شد و شش ماه بينايياش را از دست داد. پس از ازدواج دو فرزندش را از دست داد و الان پسر 11 سالهاش سرطان دارد و شيمي درماني ميشود. سيد هادي مزيناني از جانبازان و رزمندگان دفاع مقدس از زمان اعزام به جبهه تا امروز سختيهاي زيادي كشيده است. اهل گلايه و شكايت نيست ولي از رفتار برخي مسئولان ناراحت و دلخور است. ميگويد ما از فراموششدگان هستيم. روزگار شرايط سختي را براي رزمنده نوجواني كه جانش را كف دستش گذاشت و مقابل دشمنان ايستادگي كرد، رقم زده است. دقايقي پاي درد دلهاي اين جانباز سيدهادي مزيناني نشستيم تا بگوييم هنوز فراموش نشدهايد.
اولين بار چه زماني و در كدام مقطع جنگ پايتان به عنوان رزمنده به جبهه باز شد؟سال 61 در 16 سالگي راهي جبهه شدم. در 27 روز دورههاي آموزشي را در پادگان امام حسين(ع) گذراندم و بعد از آن براي جبهه اعزام شدم. نزديك يك ماه در پادگان دوكوهه بودم كه عمليات والفجر مقدماتي شروع شد. در اين عمليات گردانمان در محاصره افتاد و بيشتر بچهها شهيد شدند. گلولهاي هم به پايم خورد، عراقيها مرا اسير كردند ولي به خاطر شرايطم چون نميتوانستند من را همراهشان ببرند تير خلاصي به سرم زدند. بعد از دو ساعت به هوش آمدم و يكي از رزمندگان مرا نجات داد و به پشت خط منتقل كرد.
اگر ميشود كمي بيشتر در مورد ماجراي محاصره و تيرخلاصي كه به شما زدند صحبت كنيد. والفجر مقدماتي تعدادي منافق به عنوان بيسيمچي در گردان و لشكرها حضور داشتند و همينها حمله را به عراقيها اطلاع داده بودند. در اين عمليات موانع و سيمخاردارها و ميدان مينهاي عظيمي مقابل رزمندگان وجود داشت. در كنار اينها با اين مشكل هم مواجه بوديم كه عمليات لو رفته است. گردان ما گردان حنظله از لشكر حضرت رسول جزو گردانهاي خطشكن بود. عمليات كه شروع شد تا جايي كه در توانمان بود جلو رفتيم ولي صبح پاتك شد و در محاصره گير افتاديم. براي اين عمليات شهيدان زيادي داديم. بيشتر رزمندگان شهيد شدند. من هم جزو آخرين نفرات بودم كه ابتدا مجروح و سپس اسير شدم. وقتي ديدند توان راه رفتن ندارم يك افسر عراقي به سربازي دستور داد تيرخلاصي بزند و هنگامي كه با سرباز چشم در چشم شدم او متوجه سن و سال كم من شد. دلش نيامد شليك كند و با قنداق اسلحه به سرم زد. در آخر افسر عراقي خودش كلت كشيد و شليك كرد كه گلوله از پشت سر به فكم خورد. فكم از جاي در آمد، بيهوش شدم و بيجان روي زمين افتادم. موقعي كه گلوله شليك شد من يك لحظه سرم را برگرداندم و همين باعث شد گلوله به فكم بخورد. وگرنه به مغزم خورده بود.
پس از به هوش آمدن با چه صحنهها و اتفاقاتي مواجه شديد؟از زمان به هوش آمدن صحنههاي عجيب و غريبي ديدم. ديدم يكي از اين سوسمارهاي بزرگ صحرايي پيكر رزمندهاي كه به شدت مجروح و برخي اجزاي بدنش متلاشي شده است را ميخورد. آن روز رزمندهاي از بچههاي محله سرآسياب مرا روي كولش گذاشت و از ميدان مين عبور داد. ميگفت اشهدت را بخوان. هنگام حركت كاتيوشاهاي دشمن از كنارمان رد ميشد. صورتم به طرف پشت اين عزيز بود كه ناگهان ديدم دل و رودهاش از پشت سر بيرون ريخت. گلوله كاتيوشا دو زمانه است و زماني كه به هدف ميخورد عمل ميكند. خورده بود به شكمش و منفجر شده بود و بدنش را تكه تكه كرده بود. در ميدان مين افتادم و فرمانده گروهانمان را ديدم كه كاسه سرش پريده و مغزش بيرون افتاده است. سعي ميكردم خودم را از مهلكه نجات دهم. ميدان مين عرضش 20 متر بود ولي وقتي ميخواستي از همين 20 متر رد شوي ممكن بود جان سالم به در نبري. اتفاقاتي كه باعث شهادت بسياري از رزمندگان شد. خودم را كشان كشان به رزمندگان رساندم و دوباره بيهوش شدم. چشم كه باز كردم خود را در بيمارستان صحرايي دزفول ديدم. بعد از آن با هواپيما به بيمارستان ژاندارمري آمدم و چند ماه تحت درمان بودم.
بعد از بهبود دوباره عازم جبهه شديد؟كمي كه حالم بهتر شد گفتم دوباره ميخواهم بروم. دهانم سيمكشي شده بود. با اصرار زياد دوباره به جبهه رفتم و اين بار در منطقه جفير شيميايي شدم. بعد از عمليات خيبر و از پادگان حميديه به اين منطقه اعزام شديم. هوا بسيار گرم و منطقه خاكي بود. رزمندگان براي فرار از گرما چالههايي ميكندند و در آن مينشستند. 400، 500 نفر از شدت گرما چاله ميكندند و هر كدام در چاله مينشستند تا خنك شوند. متأسفانه همين كار باعث شد خاك شيميايي بر بدن و چشمها اثر بگذارد كه من هم مستثني نبودم.
از شهدا و رزمندگان شاخص جنگ با چه كساني همدوره بوديد؟هر شب شهيد همت را هنگام سخنراني ميديدم. شهيد كاظم رستگار در گردان حر از لشكر سيدالشهدا(ع) فرماندهام بود. من بعد از اسارت حاج احمد متوسليان به جبهه رفتم. شهيد همت را جواني ديدم كه در رزمندگي شجاع و در برخورد با ما بسيار مهربان و متواضع بود. با هيكلي كه چندان بزرگ و درشت نبود به لحاظ معنوي، جنگي، فكري و شجاعت آدمي بينظير بود. با آن جثه كوچك به قلب عراقيها ميزد، اطلاعات جمع ميكرد و در بازگشت لشكرش را براي عمليات آماده ميكرد. در جبهه كساني را ميديدم كه روي مين ميروند و دو شب مانده به عمليات افرادي قبر ميكندند و در قبرها به مناجات ميپرداختند. هنگام نماز فضاي عطرآگيني جبهه و پادگان دوكوهه را ميگرفت كه قابل وصف نيست. هرچقدر الان ميخواهم از رفتنم ناراحت باشم ياد آن زمان ميافتم پيش وجدانم خجالت ميكشم. ياد آن بچههايي كه مخلصانه راز و نياز ميكردند. شنيدم يكي از رزمندهها دعا ميكرد شب حمله طوري شهيد شود كه هيچ اثري از او باقي نماند. در هيچ جنگي نميشود چنين برداشتهايي را با چشم ديد. در همه جنگها همه براي حفظ جان به جنگ ميروند بعد رزمندگان ما دعا ميكردند طوري تكه تكه شوند كه اجزاي بدنشان پيدا نشود. همه كساني كه اين مناجاتها را كردند، رفتند و ما جزو قافلهاي بوديم كه شك و ترديد همراهمان بود و شايد همين باعث شد شهيد نشويم. بيشتر كساني كه از قافله شهدا جا ماندهاند بين بودن و نبودن شكي در دلشان وجود داشت. شهدا استثناهايي بودند كه با دل و جان شهادت را قبول كرده بودند. نه اينكه بخواهند جانشان را مفت از دست بدهند بلكه در كمال رزمندگي، شجاعت و غيرت جانشان را از دست بدهند و شهيد شوند.
زمان اعزام بسيار كم سن و سال بوديد. حس و حالتان در جبهه و هنگام مواجهه با اين اتفاقات چگونه بود؟ آن زمان از لحاظ درسي و تحصيلي جزو بهترين دانشآموزان منطقه بودم. پروندهام در منطقه 12 تهران است ولي شور و شوق باعث شد درس را رها كنم و جزو رزمندگان شوم. من از اول سال 61 براي اعزام اقدام كردم و در نهايت پايان سال موفق به رفتن شدم. با سماجت خودم و چند تا از دوستانم كه همگي شهيد شدند توانستيم برويم. شهدايي كه الان نامشان بر كوچه و خيابانهاي محله 12 ديده ميشود. شهيد محسن مشكي، بهرام درودي، سيدحسين قادري همكلاسي و رفيقهايم بودند و همه كارهايمان را با هم انجام ميداديم.
من در سن و سالي بودم كه كتمان نميكنم نترسيده بودم. شب عمليات واقعاً ترسيده بودم. خمپارههايي كنارم ميخورد كه آدم را گنگ ميكرد. آنقدر دوست داشتم شب عمليات حضور داشته باشم كه تمام اينها را به جان ميخريدم. برخي همان موقعي كه خمپاره اول كنارشان ميخورد دچار موج گرفتگي ميشدند، سروصدا ميكردند و براي اينكه عمليات لو نرود آنها را به عقب ميبردند. من با همان سن و سالم خودم را نگه ميداشتم تا در عمليات حاضر باشم.
به شهادت هم فكر ميكرديد؟وصيتنامهام را هم نوشته بودم كه الان دست مادرم است. زماني كه مجروح شدم اسمم جزو شهدا رد شده بود. خودم در خانه بودم كه ساكم را از تعاوني سپاه آوردند و به خودم گفتند سيدهادي شهيد شده كه من گفتم هادي خودم هستم و مجروح شده بودم. ببينيد وضعيتم چقدر ناجور بوده كه اسمم را جزو شهدا رد كرده بودند. اگر شهيد ميشدم جزو پاره استخوانهايي بودم كه امروز از شهدا به دست ميآيد. عراقيها پيكر شهدا را در كانالي ريخته بودند و با لودر رويشان خاك ميريختند و دفن ميكردند.
در حال حاضر از عوارض جانبازي و شيميايي شدن عارضهاي همراه شما مانده كه باعث سختيتان شود؟من الان بيكار هستم و شرايط روحي ثابتي ندارم. پسر 11 سالهام سرطان خون دارد و يك سال و نيم است شيمي درماني ميشود و گفتهاند تا سه سال بايد شيمي درماني شود. دو دخترم متأسفانه با شرايط بد فلج ذهني و جسمي به دنيا آمدند كه هر دو از دنيا رفتند. شرايط يكيشان خيلي پايدار نبود ولي آن يكي دخترم را با زجر و سختي نگه داشتم. چشمانش هر ماه آب مرواريد ميآورد و او را براي عمل ميبردم. پروندههايش در بيمارستان فارابي هست. خيلي از پزشكها ميگويند شرايط شيميايي شما كه حاد بوده ممكن است روي بچهها اثر گذاشته باشد. گاهي فكر ميكنم ميگويم شايد اگر آن موقع به جبهه نميرفتم بچههايم اينطوري نميشدند. الان خيلي از رفقاي خودم كه به جبهه نرفتند را ميبينم كه رئيس جايي هستند و موقعيت خوبي دارند در حالي كه در زمان تحصيل من خيلي از آنها سر بودم ولي به خاطر جبهه درسم را رها كردم.
الان چند فرزند داريد؟يك پسرم را داماد كردهام و يك دو قلوي پسر و دختر دارم كه يكيشان سرطان دارد. خيلي سختي كشيدهام. چشمانم پس از شيميايي شدن شش ماه كور شد و با مشقت زيادي بيناييام برگشت. پرونده شيمياييام براي چشمهايم در بيمارستان دكتر سپيس در چهارراه سيروس گم شد. پروندههاي پزشكي جانبازي شيمياييام معدوم و مفقود شد. بعد از شش ماه كه خوب شدم نصف بينايي چشم سمت راستم را از دست دادم. از آن موقع هم همينطوري هستم و هر چه دكتر رفتهام گفتهاند عارضهاي بوده كه بعد از چند وقت بروز كرده و جاي خوب شدن ندارد و بايد با آن كنار بيايم.
امروز به عنوان يك جانباز و رزمنده مهمترين خواسته و دغدغهتان در رابطه با چه مسائلي است؟من تا چند وقت پيش دلم نميخواست هيچ صحبتي از اين مسائل كنم ولي فشار زندگي و نبود وضعيت مالي و گرفتاريهاي فرزندان آدم را گرفتار ميكند. از سال 84 بيكار شدهام و هيچگونه درآمدي ندارم. خيلي تحت فشار هستم. امام خميني فرموده بودند نگذاريد پيشكسوتان جهاد و شهادت در زندگي روزمره خود دچار وقفه شوند، همين جمله امام را لحاظ كنند و به ما برسند، كافي است. ما توقع زيادي نداريم و جز اينكه امكانات اوليه زندگي كه رفاه نسبي خانواده را تأمين كند در اختيار ما قرار داده شود. الان 50 ساله هستم و براي كار به صد جا رفتهام منتها كسي قبول نميكند. 14، 15 سال پرداختي بيمه دارم و بيمهام قطع شده و همه رقم گرفتاري دارم. مهرماه سال 84 موفق شدم 25 درصد جانبازيام را تكميل كنم ولي زمان جنگ نماينده بنياد شهيد برايم 50 درصد جانبازي صادر كرده بود. چون آن زمان وضع ماليمان خوب بود و جوان بودم و با وجود جانبازي در آن دوره دنبال كارهاي درصدم نرفتم و زماني كه رفتم ديدم درصدم را 15 درصد كردهاند. 10 سالي طول كشيد و با دوندگيهاي همسرم از سال 84 به 25 درصد رسيد. از پارسال هنوز برنامه حقوقيام درست نشده و ميگويند بايد پرونده را به كميسيون اشتغال بفرستيم و هنوز دستوري از بالا نيامده است. رزمندگان بدون هيچ چشمداشتي وارد جبهه شدند. ما جزو فراموش شدگانيم. من به هر جا نامه نوشتم نه جوابي شنيدم و نه كلامي. اميدوارم با رسيدگي مسئولان مشكل اشتغال و درصد جانبازيام حل شود. بدون رسيدگي، فشار زندگي جانبازها را منزوي ميكند. نگذاريم روزي برسد كه جانبازها به دليل رسيدگي نكردن مسئولان فراموش و منزوي شوند.