کد خبر: 818403
تاریخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۳۹۵ - ۲۰:۵۷
گفت‌و‌گوي «جوان» با همسر و فرزند جانباز و شهيد مدافع حرم مصطفي رشيد‌‌پور فرمانده اطلاعات وعمليات قرارگاه زينب(س)
چند روز پيش بود كه با شنيدن خبر اربعين شهادت جانباز مدافع حرم مصطفي رشيدپور از زبان آقاي عطايي يكي از همرزمان دوران دفاع مقدس، برآن شديم تا با خانواده شهيد ارتباط برقرار كنيم
صغري خيل فرهنگ
چند روز پيش بود كه با شنيدن خبر اربعين شهادت جانباز مدافع حرم مصطفي رشيدپور از زبان آقاي عطايي يكي از همرزمان دوران دفاع مقدس، برآن شديم تا با خانواده شهيد ارتباط برقرار كنيم. خود عطايي رابط ما شد و در گفت‌وگو با خانواده شهيد رشيدپور متوجه شديم احمد رشيدپور ديگر فرزند اين خانواده هم در دوران دفاع مقدس به شهادت رسيده است. قاسم، مصطفي و محمود برادران احمد همگي رزمنده بودند و در حسرت جاماندن از قافله شهدا، كه اين بين مصطفي زرنگي مي‌كند و با آمدن موسم حضور رزمندگان در جبهه دفاع از حرم، به اين جبهه مي‌پيوندد و البته جانباز شده و شش ماه بعد تركش‌هاي سمي نشسته بر گردنش، بهانه‌اي مي‌شود براي آسماني شدنش. آنچه در پي‌ مي‌آيد روايتي است خواندني از زبان عظيمه برزيگر، همسر و محمد رشيدپور فرزند شهيد مدافع حرم مصطفي رشيدپور.

شهيد رشيدپور از رزمندگان دفاع مقدس هم بودند، كمي بيشتر اين رزمنده با سابقه را معرفي كنيد.
آقا مصطفي متولد 1347 بود. با هم فاميل بوديم و رفت‌و آمد خانوادگي‌مان باعث آشنايي و ازدواجمان شد. بهمن سال 1369 بود كه زندگي مشترك من و آقا مصطفي آغاز شد. او 22 سال داشت و من 16 ساله بودم. همسرم كارمند مجتمع فولاد اهواز بود. در زندگي مشترك، من انتظار زيادي از ايشان نداشتم. مهم‌ترين مسئله برايم درك متقابل بود. با همان سن كم، مفهوم زندگي را درك كرده بودم. مراسم ازدواجمان هم خيلي ساده و بي‌تكلف برگزار شد. آن زمان و در شرايط جنگ و پس از آن هدف جوانان از تشكيل زندگي داشتن خانواده‌اي ايماني و سالم بود، آن هم با كمترين هزينه و پايين‌ترين سطح توقعات. تمام تلاش ما اين بود كه سبك زندگي مان رنگ و عطر شهدا را داشته باشد. چنانچه خود مصطفي هم در جبهه‌ها حضور داشت و عمليات بسياري را پشت سر گذاشته بود. از همان ابتداي زندگي مشتركمان و شايد قبل‌تر از آن من متوجه شخصيت محكم، چندلايه و غير قابل حدس و پيچيده ايشان شدم و تفاوتش را با ساير اطرافيانم درك كردم. حاصل زندگي 26 ساله من و آقا مصطفي يك دختر 25 ساله و يك پسر17 ساله به نام محمد است.
شهيد از چه زماني در جبهه‌ حضور يافته بودند؟
مصطفي از سن 14 سالگي و همزمان با عمليات خيبر در جبهه حضور يافته بود. از خيبر تا انتهاي جنگ و حتي عمليات مرصاد كه كمترين نيروي خوزستاني در آن حضور داشت، مصطفي مجاهدانه و شجاعانه جنگيده بود. بعدها خاطراتش را براي بچه‌هايمان تعريف مي‌كرد. بچه‌ها پاي خاطرات دوران جنگش مي‌نشستند و از آن روزها پرس و جو مي‌كردند. به لطف خدا فرزندانمان با فرهنگ ايثار، جهاد و شهادت آشنا شده‌اند. مصطفي از عمليات‌هاي خيبر، والفجر8، كربلاي 4، كربلاي 5 و... براي بچه‌ها خاطره مي‌گفت. ارتباط شهيد با فرزندانش خيلي دوستانه و در عين حال قاطعانه بود. تقريباً هر شب و از جمله شب قبل از شهادت تا نزديك طلوع صبح با پسرمان محمد گفت‌وگو مي‌كرد و به او درس زندگي مي‌داد. دخترمان هم همين طور رابطه خوبي با پدرش داشت. همسرم عاشق محمدطاها نوه دختري مان بود.

چه نكات بارزي در اخلاق شهيد نماد بيشتري داشتند؟
هرگز نديدم همسرم گريه كند، مگر زماني كه شهيدي را مي‌آوردند يا نوحه‌اي در مورد شهدا مي‌شنيد، مثل كسي كه ياد گم كرده‌اش افتاده باشد مي‌گريست. آن هم آرام و بي‌صدا. از وقتي كه يادم است مصطفي دنبال شهادت بود. وقتي با هم در بهشت‌آباد قدم مي‌زديم هميشه در مورد دوستان شهيدش سخن مي‌گفت. چقدر هم گرم و صميمي! هنوز صداي روايتگري‌اش از شهدا در ميان گلزار شهدا در ذهنم تداعي مي‌شود: اين بهمن صبري پوره... خيلي با هم رفيق بوديم... موسي اسكندري معلم و مسئول جلسه مان بود... اين اسماعيل دقايقيه... اين مرتضي گريزي نژاده... اين شهيد حقيقيه... و ده‌ها شهيد ديگر كه همينطور مي‌گفت و مي‌گفت تا به سردارشهيد داود دانيالي مي‌رسيد كه در حمله شيميايي عراق ماسك خود را به بسيجي جواني داده و خودش پركشيده بود.

چطور عزم جهاد در سوريه كردند؟
از آن زماني كه جنگ سوريه و خط فكري داعش شكل گرفت آقا مصطفي ديگر آرام و قرار نداشت. خيلي واضح آشفتگي روحيه و احساسات انسان دوستانه و ظلم‌ستيزي را در وجودش مي‌ديدم. همسرم وقتي اخبار سوريه و تروريست‌هاي تكفيري را مي‌شنيد پريشان مي‌شد و مي‌گفت ديگر ماندن و صبر جايز نيست بايد رفت و داد اين مظلومان را ستاند.
شما را هم از تصميمشان براي رفتن مطلع كرده بودند؟
نزديكي‌هاي عيد سال 1393 بود كه يك روز آقا مصطفي به من گفت اگر بروم سوريه شما چه مي‌كني؟ ابتدا تعجب كردم بعد گفتم به نظرم اولويت الان، فرزند نوجوان شماست. شما بروي براي دفاع از نوجوان سوري بهتراست يا بماني براي به ثمر رساندن نوجوان خودت؟ دغدغه من پسرمان بود چون به شدت وابسته به پدرش بود و لحظه‌اي از ايشان جدا نمي‌شد حتي تا لحظه شهادتش. ولي به رفتن اصرار داشت و نهايتاً در تاريخ دوم دي ماه 94 راهي شد. من و بچه‌ها ابتدا غافلگير شديم. دغدغه محمد را داشتم اما نيك مي‌دانستم كه خداوند خودش متكفل امور بنده‌هاست. مي‌دانستم هدف ايشان والاست اما باز هم ته دلم خالي بود اما ديدگاه مصطفي فراتر از خانواده بود. غم انسان‌ها را مي‌خورد و مي‌گفت كساني كه خودشان دم از حقوق بشر مي‌زنند اولين كساني هستند كه حقوق بشر را در سوريه و عراق لگدمال كردند. مصطفي در 29 بهمن 1394 جانباز شد و به ايران بازگشت.
مجروحيت‌شان چه بود؟ چطور شد كه به شهادت رسيدند؟
شش ماه ايشان با زخم‌هاي عفوني و دردناكي كه امانش را بريده بود دست به گريبان بود. سمت راست بدنش سوخته بود. 70 تركش در جاي جاي بدن نازنين و مظلومش به مهماني نشسته بود. آقا مصطفي مثل يك دوست با تركش‌هايش مدارا مي‌كرد. در نهايت هم 7 شهريور ماه 1395 دو تركش سمي كه در گردنش بود بهانه‌اي شد براي پروازش. مصطفي مزد مجاهدت‌هايش را از پيام بر عاشورا حضرت زينب(س) گرفت.

محمد رشيدپور فرزند شهيد 
آمد تا ما را شريك حماسه‌اش كند
محمد يكي از همان نسل چهارمي‌هايي است كه نه انقلاب را ديده و نه جنگ را درك كرده است اما به لطف داشتن خانواده‌اي مبارز و مجاهد و همراهي و دوستي با پدري رزمنده و جانباز، جنس جنگ و شهادت را خوب مي‌شناسد. محمد رشيدپور متولد  1377 و دانشجو است. او از روزهاي جهاد و جبهه پدر در هشت سال دفاع مقدس اينگونه مي‌گويد:
وقتي كشورمان درگير جنگ تحميلي بود، پدرم قصد رفتن و جهاد كرد. انگار خانواده‌شان مخالفت مي‌كنند. چون سه نفر از عموهايم به نام‌هاي احمد، قاسم و محمود هم در وسط ميدان بودند و خبر شهادت احمد فرزند بزرگ خانواده كار را براي اعزام پدرم دشوارتر كرده بود. اما از آنجا كه جهاد براي همه مردان كشور واجب بود، عاقبت پدر هم به جبهه اعزام مي‌شود. مي‌رود و آنطور كه همرزمان و دوستانش برايمان روايت كرده‌اند، پدر در جبهه بسيار كار بلد و خبره هم بوده است. اگر چه سن و سالي نداشت اما در شناسايي مناطق دشمن و اطلاعات عمليات حرف براي گفتن داشت. همان مهارتي كه سال‌ها بعد در شناسايي مناطق عملياتي در سوريه به كار گرفت و در نهايت منجر به مجروحيت و شهادتش شد.
از فرزند شهيد مي‌خواهيم از روزهاي جانبازي و همراهي‌اش با پدر بگويد: باور كنيد پدرم در همان جبهه سوريه شهيد شده بود. فقط يك دليل براي بازگشتش به ايران و گذراندن جانبازي‌اش وجودداشت، آن هم روحيه قوي و دگرخواهي‌اش بود. آمد كه من و مادر را هم در اين ضيافت الهي مهمان كند. آمد تا به قول خودماني تك خوري نكرده باشد. آمد تا من هم شريك ثوابش شوم. آمد كه پرستاري‌اش را كنيم و اجري از اين كارنصيب من و مادرهم شود. آمد تا همراهي جانباز مدافع حرم شدن بهانه‌اي شود تا ما فيضي از سفره ايثار و خط سرخ شهادت ببريم.
 
 اول رفيق بود بعد پدر
محمد از رفاقت و صميميتش با پدر هم برايمان مي‌گويد و از او مي‌پرسيم با اين همه رفاقت و دوستي چطور حاضر شد همه داشته‌اش در دنيا را راهي ميدان نبرد كند. فرزند شهيد پاسخ مي‌دهد: پدر من كسي نبود كه بتواند آزار و اذيت مسلمانان سوريه، عراق و لبنان را تاب بياورد. نمي‌توانست غارت مال و ناموس مسلمانان را تحمل كند. هميشه مي‌گفت دوست دارم بروم تا بتوانم قدمي در اين راه بردارم و من به خاطر علاقه‌ام به پدر سكوت مي‌كردم. پدر را درك مي‌كردم مي‌دانستم كه پدرم مرد ميدان جنگ است. آنجاست كه مي‌تواند به خوبي استعداد‌ها و توانايي‌هايش را بروز دهد و شكوفا كند. ولي خب از آنطرف هم در دلم غوغا بود و مي‌دانستم اگر پدرم برود چنين روزي ممكن است پيش آيد. مي‌دانستم روزي خواهد رسيد كه ديگر پدرم در كنارم نخواهد بود و نمي‌تواند با دست‌هاي گرمش پيشاني و سرم را نوازش كند. من ابتدا رفيق و بعد پدرم را از دست دادم اما پدر به هر دري مي‌زد تا اعزام شود. پدر بسيجي بود و همانطور كه مي‌دانيد اعزام بسيجي‌ها مشكل بود.  در نهايت 6 خرداد 1394 بود كه پدر براي مدتي به عراق رفت و وقتي پرسيدم براي چه مي‌خواهي به عراق بروي؟ گفت براي زيارت. هرچند كمي شك داشتم. خلاصه ايشان به عراق رفت و از آنجا براي من از حرم امام حسين (ع) و امام علي(ع) تصوير فرستاد، كمي خيالم راحت شد. اما بعد از شهادتش متوجه شدم كه براي شناسايي به عراق رفته بود. در عراق همراه يكي از دوستان مشهدي‌اش بود كه ايشان با اصابت تركش به گلويش به شهادت مي‌رسد و پدر هم تركشي به پهلويش مي‌خورد. اين مجروحيتش را هم بعد از شهادتش متوجه شديم. اين را بگويم كه پدر هميشه دوست داشت به سوريه اعزام شود تا اينكه به عراق برود. بعد از دو هفته پدر از عراق برگشت و بار بعدي به سوريه اعزام شد.

 فرمانده اطلاعات وعمليات قرارگاه زينب(س)
فرزند شهيد در ادامه مي‌گويد: پدرم بعد از بازگشت از عراق مصرانه از دوستانش مي‌خواهد كه همراه آنها به سوريه اعزام شود. خلاصه به هر شكل و سختي بود پدربه سوريه اعزام شد. بعد از سه، چهار روز كه بسيار نگران شده بوديم تماس گرفت و خيال همه را راحت كرد. در آن تماس تلفني از پدر پرسيدم كجايي؟ جواب داد: دمشق هستم، دمشق... صدايش خيلي واضح نبود. اما بسيار خوشحال بودم كه صداي دلنشين پدرم را مي‌شنيدم. پدر به ما گفته بود در جبهه مقاومت كارهاي پشتيباني انجام مي‌دهد اما خوب مي‌دانستم پدرم كسي نيست كه امور پشتيباني جبهه را به او بسپارند. مدتي كه سوريه بود خيلي عكس، تصوير و فيلم برايم ارسال مي‌كرد. در يكي از فيلم‌ها و تصاوير كه در شهر شيخ مسكين بود متوجه شدم با دشمن فاصله چنداني ندارند. آن زمان كه پدر تازه به سوريه رفته بود يكي از دوستانش از سوريه برگشت و گفت پدرت فرمانده اطلاعات و عمليات قرارگاه زينب(س) است. با خودم گفتم عجب مسئوليت سنگين، مهم و خطرناكي به عهده پدر گذاشته‌اند. پدر شجاعتي خاص داشت. شجاعتي كه ايشان را تا چند قدمي دشمن مي‌كشاند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار