کد خبر: 812736
تاریخ انتشار: ۳۱ شهريور ۱۳۹۵ - ۱۶:۴۶
به مناسبت اجراي نمايش «پاي سيب با دارچين اضافه» در تماشاخانه «هماي سعادت»
سنت كافه‌گردي و كافه‌نشيني در ايران انس عجيبي با نام بزرگان دارد...
كامبيز بنان*
سنت كافه‌گردي و كافه‌نشيني در ايران انس عجيبي با نام بزرگان و فرهيختگان ادب و هنر دارد تا جايي كه محض هواي كافه‌نشيني را به سر داشتن ناخودآگاه يادآور اسامي مسعود فرزاد، بزرگ علوي و... در ذهن مي‌شود. كافه اين روزها اما با تغيير نسل‌ها، فرهنگ نشستنش را به گمان كه نه، به استناد ديده‌هاي زنده و موجود از دست داده است.
اما يك چيز براي نسل من كه پي خلوتي است و گوشه‌اي براي فرار از روزمرگي‌ها و هياهوي بي‌سر و ته مي‌طلبد وجود دارد و كافه‌هاي اين روزگار هنوز حال و هواي عجيب و غريبي دارد، روزي اين را فهميدم كه به جاي زل زدن به صندلي خالي رو به رو ذهنم به دنبال اتفاقي تازه مي‌چرخيد و خيالپردازانه ميان ميزهاي اطراف شروع به ديدن و شنيدن كرده بود.
 هر روز و هر روز تكرار، رفتن و نشستن و تبديل يك فنجان قهوه تلخ به همان هميشگي.
هر چه مي‌بيني بيشتر انگار دلت مي‌خواهد فكر كني و هر چه بيشتر فكر مي‌كني بيشتر مي‌بيني با چشم ذهنت.
به خودت كه مي‌آيي داري تكرار مي‌كني اينجا چند ميز دارد؟ هر ميز چند صندلي؟ نه! اين خيابان چند كافه دارد؟ اين شهر؟
تا همين جا كافي است از شهرت كه بيرون بروي بايد خيلي چيزهاي ديگر را بلد باشي. شهر من چند كافه دارد؟ و سرت سوت مي‌كشد از فكر كردن به اين جمله، به تعداد تمام ميزهاي كافه‌هاي شهر من قصه وجود دارد.
قصه‌هاي تلخ و شيرين از هر نوع آدمي كه فكرش را بكني، فقط كافي است آنها را بشنوي، شايد هنوز كنج يكي از اين خلوت‌ها كسي هست كه دارد چيزي مي‌نويسد. روزگار عوض شده، آدم‌ها هم عوض شده‌اند، حتي معاشرتشان، حتي سر يك ميز نشستنشان، تصميم مي‌گيري تا امروز را ديگر بنويسي به روايت چشم‌هايت، به روايت زخم‌هايت.
زمستان 1393 سر يكي از همين ميزهاي تك نفره بود، كم‌كم قهوه تلخ تبديل شده بود به همان هميشگي، به تصوير كشيدن خيالات به سرم زد، آنقدر دور و برم را ديده بودم و خودم را مرور كرده بودم كه با خودم گفتم حالا مي‌شود خيلي از رازهاي آدم‌ها و حتي خودت را كه نمي‌توان به كسي گفت را به همه نشان بدهي، ولي اين جمله هميشه پس ذهنم بود، متفاوت باش!
 سال‌هاي دورتر نمايش‌هايي را از همين جنس هم ديدنشان را و هم ‌بازي كردنشان را تجربه كرده بودم ولي در سالن نمايش، به ذهنم رسيد اين بار كافه را به سالن نمايش نبرم و نمايش را به كافه بياورم. با خانم بهاره رضايي داستان‌نويس صحبت كردم، قصه‌هايي شكل گرفت و نوشته شد، شش داستان، داستان يك كافه، يك ميز و آدم‌هايي كه مي‌آيند خاطره‌اي مي‌سازند و مي‌روند. آن شش قصه اجرا شد با شكلي تازه، تماشاگر مشتري كافه بود، رو به روي هم مي‌نشستند و قهوه و چاي مي‌نوشيدند. چيدمان كافه عوض نشد، تنها تغييرش شنيدن قصه يكي از ميزها بود، خيلي‌ها آن نمايش را ديدند و مي‌گفتند قصه دوم و سومش قصه من بود، قصه دوستم بود، خيلي‌هايشان بغض مي‌كردند، خيلي‌هايشان هم گله‌مند بودند و مي‌گفتند اين قصه‌ها را روزي صدبار مي‌بينيم حالا نمايشش كرده‌اي كه چه؟
آن زمستان تمام شد، ولي هميشه با خودم مي‌گفتم سال‌هاي سال مي‌شود «پاي سيب با دارچين اضافه» نوشت و اجرا كرد چون به تعداد تمام ميزهاي كافه‌هاي شهر من قصه وجود دارد.
تير ماه 95 همكاري تازه‌اي را با مؤسسه فرهنگي هنري هماي سعادت شروع كردم. سعيد دولتي دوست قديمي پيشنهاد شروع كار تازه‌اي را براي تماشاخانه‌اش داد، «پاي سيب با دارچين اضافه»اش دهانم را پر كرد و اجراي دوباره‌اش وسوسه‌ام. سه داستان نوشتم اين بار براي سالن نمايش. اين بار محور قصه‌ام صاحب كافه شد و نه مشتريانش، فكر كردم كافه‌داري كه صبح تا شب اين همه قصه مي‌بيند و مي‌شنود حتماً قصه يا قصه‌هايي دارد. «پاي سيب» كافه من تلخ‌تر از قهوه شد، آدم‌هاي كافه من تلخ كه مي‌شوند «دارچين اضافه» سفارش مي‌دهند براي پاي سيبشان، نويد فرح‌مرزي كه آمد رنگ و بوي تازه‌اي با خود آورد. نگذاشت دلواپس آوردن كافه به سالن نمايش باشم. نويد با خود كافه را آورد. كافه‌اي كه هر شب كه تماشايش مي‌كنم با خودم مي‌گويم كاش هرگز اين كافه تعطيل نشود، دلم مي‌خواهد چند ساعت پس از اجرا سر يكي از ميزهايش بنشينم و پاي سيب سفارش بدهم با دارچين اضافه. نويد فرح‌مرزي معجزه كرد، هم در طراحي صحنه و هم در بازي نقش «باران» كافه‌دار، سعيد دولتي هم كه نقش خودم را بازي مي‌كند؛ مردي تنها كه تولد پسركش را با كيكي كوچك به جشني از جنس تنهايي و نداشتنش مي‌نشيند. بچه‌های ديگر تازه‌كارند اما با جان و دل كار مي‌كنند. كافه من موسيقي هم دارد و البته كه بايد داشته باشد. موسيقي كافه من يك شخصيت مستقل است، قصه دارد. تماشاگر را پرت مي‌كند به گذشته، درگيرش مي‌كند درست مثل قصه‌هاي آن. فريد جلالي و كاوه تافته به كافه باران ما رنگ و بويي متفاوت داده‌اند با كرشمه پنجه‌هايشان.
يك جايي گوشه همين شهر«كافه باران» تا دهم مهر پذيراي شماست براي ساعتي عاشقي.
پ. ن: نمايش «پاي سيب با دارچين اضافه» از روز ۱۰ مهر هر شب ساعت ۲۰ در تماشاخانه «هماي سعادت» به نشاني شهر زيبا، خيابان آيت‌الله كاشاني، زير پل شهيد باكري، جنب بانك پارسيان، پلاك ۲۶۱، طبقه چهار، واحد ۵ اجرا مي‌شود.

*نويسنده و كارگردان تئاتر
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار