کد خبر: 811250
تاریخ انتشار: ۲۲ شهريور ۱۳۹۵ - ۱۹:۵۹
«آيت‌الله خزعلي درقامت يك پدر» در گفت‌وشنود با دكتر محسن خزعلي - بخش نخست
دكتر محسن خزعلي فرزند ِهمراه و همدل مرحوم آيت‌الله ابوالقاسم خزعلي است كه...
محمد‌رضا کائینی

دكتر محسن خزعلي فرزند ِهمراه و همدل مرحوم آيتالله ابوالقاسم خزعلي است كه از منش پدر در ادوار گوناگون حيات، خاطراتي شنيدني دارد. او در گفتوشنود پيشرو كه چند ساعت به طول انجاميد، گفتنيهايي ناگفته از زندگي و زمانه آن بزرگ را با ما در ميان نهاد كه ما را از هرگونه توضيحي مستغني ميدارد. اميد آنكه مقبول افتد.


به عنوان نخستين سؤال، از قديميترين خاطرات خود از فعاليتهاي مبارزاتي پدر براي ما بگوييد. يعني در عالم كودكي، از مواجهه ايشان با رژيم گذشته و فعاليتهاي سياسي ايشان، چه مواردي به يادتان هست؟

بسم الله الرحمن الرحيم. اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم. من در تشييع حاجآقا هم چند دقيقهاي براي مردم مشهد گفتم كه از وقتي خودم را شناختم، اينطور ديدم كه آيتالله خزعلي يك سرباز وظيفه بوده است، يعني هميشه خيلي ساده و سر به زير بود و سرش را پايين ميانداخت و آنچه يك سرباز وظيفه امام زمان(عج) بايد انجام دهد را عمل ميكرد. هيچ برايش مهم نبود كه اينجا ميخواهد منبر برود يا جاي ديگري، يا مخاطبان او دو نفر هستند يا 2 هزار نفر! وظيفه و كارش را انجام ميداد. از وقتي چشممان را باز كرديم، تابلويي بسيار ساده، اما با خطوط فوقالعاده زيبايي را در پذيرايي خانهمان ديديم كه پدرمان هميشه زير آن مينشست و روي آن نوشته بود: «و لا تَكن عَبدَ غَيرِك و قد جَعَلَك اللهُ حُرَّاً»، بنده هيچكس نباش، چون خدا تو را آزاد آفريده است و حقيقتاً ايشان بنده و تحت امر هيچكس حتي اساتيد بزرگش، حضرت امام و آيتالله العظمي بروجردي هم نبود. نكتهاي كه بهطور ملموس از ايشان ياد گرفتيم اين بود كه يك آدم حرّ به تمام معنا بود. اين اواخر به من گفتند: «وقتي شديداً در مضيقه مالي بودم و امام ميخواستند هديه مختصري به من بدهند، دستشان را بوسيدم و گفتم شرمندهام! نميخواستم وقتي منبر ميروم و نام خميني را ميبرم، ذرهاي در نفسم اين نكته باشد كه ايشان در سختيها به من كمك كرد و فقط براي خدا باشد». زندگي ايشان واقعاً اينطور بود و با شرايط سخت، ولي با حريت و آزادي زندگي ميكرد و لذا هميشه هم حرفهايش را ميزد و كاري به اين نداشت كه اين حرفها به اين جناح يا آن جناح، يا قبل از آن به شاه، رئيسجمهور و نخستوزير بربخورد. هيچ ابايي نداشت و همانطور كه عرض كردم مهمترين ويژگي ايشان اين بود كه يك سرباز وظيفه بود و نگاه ميكرد ببيند وظيفهاش چيست و آن را انجام ميداد. آن تابلويي كه عرض كردم، نمودار زندگي ايشان بود و به آن خيلي هم علاقه داشت. مادرم ميگفتند اين تابلو از همان جواني و قبل از اينكه ما به دنيا بياييم، در منزل ما وجود داشته است.

از تبعيدها و دستگيريهاي آيتالله خزعلي در دوران قبل از انقلاب چه خاطراتي داريد؟ ايشان را در شرايط مبارزه چگونه ميديديد؟

خاطرات كه فراوانند. زندگي ايشان هميشه طوفاني بود و هيچوقت آرامش نداشت. شايد بتوان گفت از 22 بهمن سال 1357 كه انقلاب پيروز شد و امام در رأس حكومت قرار گرفتند و ايشان جزو حواريون نزديك امام بود، تيمهاي ترور منافقين همواره در پي ترور ايشان بودند! در اين كلام هيچ اغراقي نيست. تيمهاي مختلفي را دستگير كردند كه خودشان اعتراف ميكردند به دنبال ترور ايشان بوديم، ولي خدا نميخواست.

تبعيد ايشان از سال 1338 به گناباد شروع شد كه ايشان براي آيتالله بروجردي نوشته بود: «هر جاي ديگري باشد از بابت آب و هوا تحمل ميكنم، ولي در اينجا با اهل تصوف نميتوانم كنار بيايم و ناراحت هستم. اگر مرا به جاي ديگري بفرستند، خيلي خوب ميشود». تبعيد ايشان از آن موقع شروع شد و بعدها زندان قزلحصار، اوين، قزلقلعه و تبعيد به گناوه، زابل، دامغان و... را از سر گذراندند. دائماً هم كه ساواك در تعقيب ايشان بود و حتي هنگامي كه اخوي ما در سال 1356 شهيد شد، پدر در حال فرار بود و ايشان با لباس مبدل، كلاه و پالتو رفت و آمد ميكردند تا بتوانند انقلابيون را هدايت كنند و دستگير نشوند. ايشان يا با لباس مبدل در حال گريز بودند يا در زندان و تبعيد.

داخل پرانتز سؤالي داشته باشم. ظاهراً اين رويكرد سياسي و انقلابي، درعين توجه ايشان به همه ابعاد زندگي ازجمله وجه فرهنگي، تربيتي و اخلاقي بوده و زندگي پدر هرگز تكبعدي نشده است. اينطور نيست؟

پدرم قبل از انقلاب يكي از متمولترين علماي قم بود، يعني يك خانه 800 متري داشت كه يك در آن در اين كوچه و در ديگرش در كوچه بعدي باز ميشد، اما بعد از انقلاب و بهخصوص در ايام جنگ همه را هزينه كردند. ايشان به من گفتند: «نميخواهم تا زنده هستم اين حرف را بزني. در ايام جواني با خداي خود عهد كردم نيمي از هر چه را كه درآوردم، در راه خدا بدهم و تا امروز موفق بودهام و خدا هم مرا به كسي واگذار نكرده است». ايشان جزو معدود روحانيوني است كه به محض اينكه انقلاب شد، وضع مالياش خيلي افت كرد، چون همه را داد و از نظر مالي تا زمان رحلتشان، هيچوقت به وضعيت قبل از انقلاب نرسيد و اين بايد براي روحانيت و مسئولان ما درس باشد. ايشان قبل از انقلاب يك منبري بسيار مشهور بود و خيليها بعد از آقاي فلسفي، ايشان را قبول داشتند. خود ايشان ميگفتند: «وقتي متمولين و بازاريها مرا به شهري دعوت ميكردند، در آخر كه پاكتي را به من ميدادند، فوراً نصف آن را در راه خدا به فقرا و ايتام ميدادم». با اين حال قبل از انقلاب، وضع مالي ما در قم بسيار خوب بود، اما پس از انقلاب حتي نيمي از آن را هم نداشتيم! ايشان از شوراي نگهبان حقوق نميگرفت. در دانشكده الهيات دانشگاه تهران تدريس ميكرد و يك ريال حقوق نميگرفت و ميگفت: «همين منبري كه ميروم و هدايايي كه به من ميدهند، برايم كافي است و اين را حلالترين رزق ميدانم». به خاطر همين هم راحت ميتوانست حرف بزند.

در بازگشت به سؤال شما درباره خاطرات دوران مبارزه، موردي به يادم آمد. همانطور كه عرض كردم، منزل حاجآقا در قم دو در داشت. يك بار داماد ما آمد و گفت: «سر كوچه يك ماشين پيكان ديدم كه دو نفر در آن نشسته بودند و قيافههايشان مثل ساواكيها بود! شما لباس مبدل بپوشيد و بياييد سوار ماشين شويد تا ما شما را از آن در ديگر فراري بدهيم». حاجآقا گفت: «بايد استخاره كنم». ايشان حافظ قرآن با شماره آيات بود. قرآن را باز كرد و اين آيه آمد: «وَ كَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا»(1) آيه در باره اصحاب كهف است كه سگ آنها جلوي در آماده نشسته بود. اشك حاجآقا ريخت و گفت: «اين قرآن عجيب است، با آدم چه ميكند! دارد ميگويد سگ رژيم آماده سر كوچه ايستاده است كه مرا بگيرد!» كلاه پوستي را سرشان گذاشتند و پالتويي پوشيدند و در ماشين نشستند و خيلي عادي از كوچه عبور كردند و به تهران رفتند و دستگير نشدند. بعد مأمورها به خانه ريختند و همه جا را گشتند. ميخواهم بگويم همه زندگي ايشان در تبعيد، زندان و فرار گذشت، ولي ما احساس ميكرديم مثل اينكه دستي از ايشان و خانوادهاش محافظت ميكند. وقتي خودش را در اختيار خدا و امام زمان گذاشته بود، از او حمايت ميكردند. يك موقعي بحث مرگ بود و يكي از اقوام گفت: «احتياط ميكنم و چاي داغ در ليوان يك بار مصرف نميخورم كه سرطان نگيرم». ايشان در 33سالگي سرطان گرفت و مرحوم شد! خيلي هم آدم خوب و باصفايي بود و در مشكلات و تبعيدها به حاجآقا كمك ميكرد. اما حاجآقا تا 91 سالگي زنده بود و هميشه هم ميگفت: «اجل انسان تنها نزد خدا مشخص است، لحظهاي كه اجلم برسد، اگر همه دنيا هم جمع شوند نميتوانند جلوي مرگ را بگيرند و اگر اجلم نرسيده باشد، همه گلولهها هم به طرفم بيايند طوري نميشود».

از ديدارهايي كه در تبعيدگاهها به اتفاق خانواده با ايشان داشتيد مطلبي خاطرتان هست؟

ايشان در تبعيدها و زندانها داستانهاي زيادي دارد. ما 9 بچه بوديم، پنج پسر و چهار دختر كه يكي از پسرها شهيد شد و مادر ما هم برايمان پدر بود و هم مادر. ايشان همه بچهها را قطار ميكرد كه پدرتان را مثلاً به زابل بردهاند و به آنجا ميرويم. با شرايط بسيار دشواري ميرفتيم و در آنجا پدر و آقايان صلواتي، كلانتر و مرواريد، همه در يك خانه بودند. حالا تصورش را بكنيد اين همه بچه به همراه پدر و مادر، همگي در يك اتاق به سر ميبرديم. به رغم وجود چنين شرايطي، آن هم در هواي گرم زابل، اما بهقدري تبعيديان آن منزل باصفا بودند كه بسيار به ما خوش ميگذشت. ما از يك خانه 800 متري به چنين جاي كوچكي رفته بوديم، ولي ايام بسيار خوبي بود، چون به ما ميرسيدند. يادم هست شبهاي جمعه آقاي مرواريد ما بچهها را قطار ميكرد و پشت قباي ايشان را ميگرفتيم و در حياط كوچك آن خانه دور ميزديم و ايشان دعاي شب جمعه را ميخواند و آهسته گريه ميكرد! آقاي صلواتي كمي جدي بود، ولي بقيه براي ما قصه ميگفتند، بازي ميكردند و با وجودي كه تابستان و هوا گرم بود، به ما خيلي خوش ميگذشت. در دامغان همينطور. در گناوه با آقاي راشد يزدي و چند نفر ديگر تبعيد بودند و آقاي راشد يزدي با آنها شوخي ميكرد و به آنها روحيه ميداد. ما سه سال در دامغان بوديم و پدر دامغان را متحول كرد! سالها بعد از انقلاب آقاي سعيد شاهچراغي يك بار به شوخي گفت: «باز هم رژيم سابق كه علماي عامل را به شهرهاي مختلف تبعيد ميكرد و در قم نميماندند و در نتيجه همه شهرها را متحول كردند!» ايشان هم دامغان را انقلابي كرد، اما نه انقلابياي كه انقلابي بودنشان بر تدينشان ميچربد، بلكه تدين و تقوايي كه در آن انقلاب هم هست. ايشان طلبهها را جمع ميكرد و برايشان تفسير ميگفت و وادارشان ميكرد قرآن را حفظ كنند و بسياري از آنها در اين سه سال، حافظ قرآن شدند. عالم عامل اينگونه است كه وقتي سختي ميگويد تا عمق جان انسان تأثير ميگذارد...

و اين تأثير كلام ايشان تا پايان حياتشان هم وجود داشت، اينطور نيست؟

بله، به نمونهاي اشاره ميكنم. در روزهاي آخر كه بيماريشان شدت گرفته بود و خيلي هم اذيت ميشدند، كسي آمد و گفت فلاني ميخواهد بيايد و شوراي رهبري درست كند! ايشان زير گريه زد و گفت: «انشاءالله نباشم و نبينم» و همين يك جمله به اندازه دهها سخنراني و منبري كه در آن اخلاص نباشد، در جامعه تأثير داشت. ممكن است كسي به اصطلاح حافظ در منبر و محراب 100 جلوه هم بكند و قشنگ هم حرف بزند، ولي آيا ميتواند اينگونه تأثير بگذارد؟ دهها نفر به من زنگ زدند و گفتند همين يك جمله كه ايشان گفت خدا مرا ببرد و آن روز را نبينم، دل ما را تكان داد كه اين مرد چقدر دلسوز واقعي و پاك است. اين پيرمرد همه چيز و بچهاش را در راه انقلاب داده و از هر كسي كه ميخواست از راه امام دور شود، جدا شده است و در حالتي كه دو روز ديگر بيشتر در دنيا نيست، باز خيلي صريح ميگويد: «انشاءالله نباشم و آن روز را نبينم، خدا مرگ مرا برساند!» اينها چيزهايي هستند كه ديگر كمتر ميتوانيم در خيليها ببينيم.

فصلي از فعاليتهاي ايشان در تاريخ انقلاب، به فعاليتهاي بسيار پرشور و مؤثر ايشان در خوزستان بازميگردد. ازآن دوره و به طور مشخص نقش ايشان در انقلاب آن استان چه خاطراتي داريد؟

البته در آن ادوار علاوه بر پدر، آيتاللهالعظمي سبحاني، آيتاللهالعظمي مكارم و آقايان ديگر، زياد به خوزستان ميرفتند. آن وقتها، من بچه بودم و خيلي مواقع همراه پدر به اين استان ميرفتم. در دوره انقلاب هم كه طلبه جواني بودم و ايشان همراهي ميكردم. از شش ماه مانده به انقلاب، ايشان نماينده تامالاختيار حضرت امام در خوزستان بودند. يادم هست حكومت نظامي شده بود و رئيس حكومت نظامي در ساعت 3 يا 4 نيمه شب با تانك به منطقهاي از آبادان كه ما در آنجا بوديم آمد، در زد و وارد خانه شد و اعلام وفاداري كرد و گفت: «به امام برسانيد ما فعلاً داريم تقيه ميكنيم و هر وقت ايشان دستور بدهند، لولههاي تانك را به سمت رژيم برميگردانيم. ما هيچوقت به فرزند زهراي اطهر(س) خيانت نميكنيم» و شروع به گريه كرد!

پدر بدون اينكه ذرهاي ترس به دل راه بدهد، در برابر مأموران بختيار عليه شاه سخنراني و مردم را به مقاومت تشويق ميكرد و خودش هم در راهپيماييها جلو ميافتاد.

در آستانه روز12 بهمن كه بنا بود حضرت امام به ايران تشريف بياورند و در بهشت زهرا سخنراني كنند، از تهران با پدر تماس گرفته شد كه به عنوان پدر شهيد به آنجا بيايند و صحبت كنند. پدر گفته بودند: «وضعيت خوزستان بسيار بحراني است و صلاح نميدانم بيايم، اجازه بدهيد همينجا باشم و اوضاع را كنترل كنم» چون ايشان سالهاي سال بود كه در آنجا تبليغ ميكردند. ميگفتند: «اگر بيايم، بيم اين ميرود كه خون يك عده بيگناه ريخته شود و عدهاي به عنوان انقلابيگري اغتشاش كنند و عدهاي از سران ارتش را بكشند!» لذا ايشان عذرخواهي كردند و نرفتند. بعد شنيدند عدهاي شيطنت كرده بودند و ميخواستند مادر رضاييهاي سازمان مجاهدين خلق را جلوي امام بياورند كه خيرمقدم بگويد! يادم هست ايشان به آيتالله مطهري زنگ زدند و گفتند: «از جانب من و خودتان- كه ميدانم با من همعقيده هستيد- به امام بگوييد بعضي از اطرافيان شما دارند شيطنت ميكنند و سازمان مجاهدين خلق التقاطي هستند و اسلام و كمونيسم را قاطي كرده و براي خودشان معجوني درآوردهاند و اگر پدر رضاييها بخواهد در بهشتزهرا به عنوان پدر شهيد صحبت كند، از انقلاب كناره ميگيرم و به قم و دنبال درس و بحثم ميروم، ولي ميدانم امام اينها را خوب ميشناسد، اما برخي از اطرافيان آرام نخواهند نشست!» كه بعد امام پيغام داده بودند: «بله، من هم ميدانم اينها منافق هستند و نميگذارم صحبت كنند».

برخي تصور ميكردند كه ايشان به واسطه نام خانوادگيشان، اصالتاً خوزستاني هستند. لطفاً در اين باره هم توضيحاتي بفرماييد.

برخي تصور ميكنند چون نام خانوادگي ايشان «خزعلي» است، منسوب به شيخ خزعل هستند، اما اينطور نيست. در زمان رضاشاه موقعي كه ميخواستند شناسنامه بگيرند، پدربزرگ ما به ذهنش ميرسد از منطقهاي به اسم خزعل يا خزعلآباد در استان لرستان وام بگيرد، اما عموي پدر ما به نام بروجردي شناسنامه ميگيرند، چون اصالتاً اهل بروجرد بودند. ما هيچ وابستگي به شيخ خزعل نداريم، اما پدر ما آنقدر در خوزستان بود كه بعضيها فكر ميكردند ايشان خوزستاني و منسوب به شيخ خزعل است. پدر خيلي به خوزستان ميرفتند و ارتباط تنگاتنگي با روحانيون و متدينينِ صنعت نفت داشتند و برنامههاي مختلفي مثل كانونهاي قرآن را - كه پس از انقلاب هم بسيار مؤثر بود - در آنجا برگزار ميكردند. بعد از انقلاب ما در خوزستان بوديم و ايشان هر شب در حسينيه اعظم صحبت ميكردند. پس از فوتشان بسياري از مسئولان كشور كه اهل خوزستان هستند، از قبيل آقاي شمخاني، آقاي مخبر و... خاطراتي را از حسينيه اعظم و سخنرانيهاي حاجآقا در خوزستان بيان ميكردند. ايشان هر شب در حسينيه اعظم صحبت ميكردند و جمعيت زيادي هم ميآمد و حتي مردم بيرون از حسينيه اعظم هم مينشستند.

يكي از فرازهاي مهم زندگي آيتالله خزعلي، رفتاري است كه در شهادت فرزندشان از خود نشان دادند. از داستان شهادت برادرتان و نحوه مواجهه پدر درآن، چه خاطرهاي داريد؟

من و اخوي معمولاً با هم بودیم و آن موقع طلبه مدرسه حقاني بودم. اخوي ما هم طلبه بود و در مشهد پيش آيتالله آسيد جعفر سيدان درس ميخواند. دو سال از من بزرگتر بود و خيلي با هم رفيق بوديم. هم طلبه مشهد بود، هم دانشجوي فيزيك دانشگاه مشهد. به قم آمد كه به پدر و مادر سر بزند و با هم به تظاهرات رفتيم. نزديك حرم گارديها حمله كردند. چهلم شهداي تبريز بود. يعني تبريزيها در چهلم شهداي 19 دي قم قيام كردند و دوباره چهلم آنها را مردم قم گرفتند و عدهاي شهيد شدند. در حملهاي كه گارديها كردند و همه را به رگبار بستند، ديگر كسي به كسي نبود و من هم از اخوي جدا مانده بودم. مردم قم هم در خانهها را باز كرده بودند و افرادي را كه از دست گارديها فرار ميكردند، پناه ميدادند. آخر شب از خانهاي كه در آن پناه گرفته بوديم، بيرون آمديم و ديديم در كوچه كلي خون ريخته و مغز يك نفر روي زمين افتاده بود! با خودم گفتم: «بنده خدا مادرش! او ببيند مغز فرزندش اينطور روي زمين ريخته است چه حالي ميشود؟» و البته چندي بعد فهميديم مغز اخوي ما بوده است! وقتي جنازه را تحويل گرفتيم، كاسه سرش به اندازه يك مشت خالي شده بود! وقتي پيكرش را آوردند، نه پدر و نه مادر اصلاً گريه نكردند و خيلي محكم و قوي ايستادند. همشيره ما مقالهاي نوشت و از امام حسين(ع) گفت كه برادر و فرزندانش را در راه خدا تقديم كردند و از زبان حضرت زينب(س) نكاتي را نوشت. امام وقتي مطالب همشيره را شنيده بودند، خيلي تعريف كردند و در نامهاي كه به پدر نوشتند، اشاره كردند: «صبر شما رژيم شاه را لرزاند!» تعبيرهاي بسيار عجيبي كرده بودند. حاجآقا با اينكه آدم خيلي دلرحمي بود، كساني كه از نزديك ايشان را ميشناختند، اين ويژگي حاجآقا را خيلي خوب ميشناختند. من احساس ميكردم ايشان وقتي بالاي سر جنازه برادرم آمد، دارد از شدت غصه منفجر ميشود! ولي تبسمي كرد و گفت: «والله خوشحالترم كه تو را در اين لباس پر از خون ميبينم، تا اينكه تو را در لباس دامادي ميديدم!». خيلي به افراد روحيه دادند. همينطور مادر خيلي خوب و باروحيه بودند. 20 روز بعد كه حاجآقا در طبقه دوم منزلمان داشت نماز ميخواند، يك مرتبه صداي گريه بلند ايشان را شنيدم. به سراغشان رفتم و گفتند: «مرا تنها بگذاريد!» يك ساعتي تنها بودند و بعد براي شام پايين آمدند و شعري گفتند كه در خيلي از منابع آمده است. يك بار كه اين شعر را براي مرحوم آقاي حميد سبزواري خواندم، گفتند: «از دل سوخته برآمده و شعر قشنگي است». ايشان نسبت به شهدا حالت خاصي داشتند و ميشود گفت بيمار شهدا بودند! مثلاً هميشه پيگيري ميكردند كه فلان شهيد چگونه به آن شكل مظلومانه به شهادت رسيده است؟ به خانههايشان ميرفتند، به پدر و مادرهايشان ملاقات ميدادند. گاهي خودشان پيشنهاد ميدادند: «آيا ميتوانم بيايم و براي شهيدي كه اينقدر پيش امام حسين(ع) مقام دارد، منبر بروم؟» و منبر ميرفت. حتي در اين اواخر، با اينكه وضع مالي خوبي هم نداشتند، به برخي خانوادههاي آنها كمك ميكردند. حتي خانوادههاي شهدايي بودند كه براي مراسم فرزندشان پول نداشتند و ايشان از جيب خودشان به آنها كمك ميكردند. خلاصه اينكه شهدا را عاشقانه دوست داشتند و ميگفتند: «اينها گراميترين انسانهاي روي زمين هستند كه اينطور عاشقانه جانشان را در راه امام حسين(ع) و اميرالمؤمنين(ع) ميدهند، بهخصوص شهداي حرم خيلي نزد خدا مقام دارند». شيفته شهداي حرم بودند و جوري از اينها حرف ميزدند و اشك ميريختند كه انگار روح اينها را ميبينند و با آنها مأنوس هستند. ميگفتند: «وقتي وحوش و جنايتكاران داعش سر اينها را ميبرند، يقين دارم سرشان در دامان اميرالمؤمنين(ع) است، چون اينها دارند با دشمن علي(ع) ميجنگند. اينكه جواني هنگام شهادت، سرش در دامن علي(ع) باشد، شوخي نيست و بر عالم پادشاهي ميكند».

ظاهراً در روزهاي آخر حيات، سفري هم به نجف كرده و تشييع شهداي مبارزه با داعش را هم ديده بودند. در مواجهه با پيكرهاي اين شهدا چه حالتي داشتند؟

در ماههاي آخر عمرشان، يك شبه به نجف رفتند و برگشتند. عراقيها جلوي تابوت شهدايي كه از مبارزه با داعش ميآوردند، عكس مقام معظم رهبري را زده بودند. ريه حاجآقا چرك كرده بود و صدايشان درنميآمد! همينطور كه به آسمان نگاه ميكردند، اشاره به آسمان ميكردند و ميگفتند: «در آنجا يك عكس ديگر هم هست!» گفتم: «نه حاجآقا! فقط عكس آقاي خامنهاي بود و حتي عكس شهيدشان را هم نزده بودند.» گفت: «نه، عكس روحاني ديگري هم هست» خوب دقت كردم، ديدم در پسزمينه برخي از تابلوها، عكس شهيد صدر هم هست. زدند زير گريه. گفتم: «حاجآقا! مثل اينكه چشم برزخي شما دارد خيلي چيزها را ميبيند» مادر هم حضور داشتند. حاجآقا گفتند: «دارم در آسمان ميبينم پنج بچه دارند به من نگاه ميكنند!» پرسيدم: «كي هستند؟» جواب دادند: «جنود الهي هستند، نميتوانم بگويم، اينها فهميدني هستند، نميشود گفت!»

بهخصوص در روزهاي آخر، توجه ايشان به حضرت امير(ع) خيلي زياد شده بود. بهقدري عاشقانه در نجف زيارت ميكرد كه در عمرم نديده بودم. تمام روزي را كه در آنجا بود، يكسره اشك ميريخت. وقتي از هواپيما پياده شديم، موقعي كه براي ايشان به قول خودشان «چاي نخعي» آوردند، حاجآقا زدند زير گريه و گفتند: «يعني علي اينقدر بزرگ است كه مرا با اين حالم باز هم به حضور پذيرفت؟ يعني اينقدر بزرگ است؟ چگونه مرا با اين حال به نجف آورد؟» مثل بچهاي كه چندين روز مادرش را گم كرده و حالا در آغوش مادر قرار گرفته است، هايهاي گريه ميكرد! چند روز بعد هم كه فوت كرد.

يكي از مهمترين فصول زندگي آيتالله خزعلي، پيشينه عميق ارتباط ايشان با حضرت امام بود. خود ايشان دراين باره چه ميگفتند؟ نزديكان امام در اين موضوع چه نظري دارند؟

خاطرم هست آقاي سيدحسن خميني ميگفت: «ما در بين شاگردان امام كسي را سراغ نداريم كه اينطور عاشقانه امام را دوست داشته باشد». بعد از رحلت امام حتي يك بار پيش نيامد حاجآقا از قم به تهران بيايند و به زيارت مرقد امام نروند. خودشان ميگفتند: «يك بار بسيار خسته بودم و به رفقا گفتم به قم كه رفتم براي حضرت امام، زياد قرآن خواهم خواند و اين بار را نميرسيم به زيارت مرقد ايشان برويم، ولي هنوز خيلي دور نشده بوديم كه ماشين خراب شد و ايستاد و كلي معطل شدم و متوجه شدم نبايد در اين زمينه اهمال كنم و در آن روز، حق استاد را بهجا نياورده بودم». چه در زمان حيات حضرت امام و چه پس از رحلت ايشان، هر وقت صحبت از ايشان ميشد، اشك در چشم حاجآقا جمع ميشد و ميگفتند: «ديگر بعيد است انساني مثل امام داشته باشيم. بله، علما و مراجع بزرگي داريم، ولي مردي كه هم فقيه باشد، هم عارف، مجاهد، تيزبين و با فراست نخواهيم داشت». يك بار امام به ايشان تندي كردند، كما اينكه به بسياري از بزرگان كه نميخواهم نام ببرم اين تندي را كردند، ولي تقريرات و تأييداتي امام براي ايشان دارند، براي كمتر كسي دارند. بسياري براي حاجآقا احترام قائل بودند، ما در مؤسسه حفظ ونشر آثار آيتالله خزعلي كه بنده مسئوليت آن را به عهده دارم، داريم اين آثار را گردآوري ميكنيم. در اينجا خوب است كه به چند مورد از مصاديق ارتباط ايشان با حضرت امام اشاره كنم. خوب است بدانيد كه امام حتي كانديدا شدن حضرت آيتالله خامنهاي را به توصيه حاجآقا پذيرفتند، چون نظر مرحوم امام اين بود كه روحانيون در امور اجرايي وارد نشوند. در خاطرات آقاي هاشمي رفسنجاني هم در دو جا آمده است كه آقاي خزعلي رفت و با امام صحبت و ايشان را متقاعد كرد كه الان ضرورت دارد كه آقاي خامنهاي كانديداي رياست جمهوري شوند.

در جاهاي بسيار مهمي، از جمله خوزستان كه شريان حيات اقتصادي كشور در آنجاست، آيتالله خزعلي نماينده تامالاختيار امام بودند، يعني تا اين حد به ايشان اعتماد داشتند. آيتالله پسنديده هنگامي كه از حاجآقا نام ميبردند، ميگفتند: «آقاي خزعلي خود ما». اين عبارت را عمدتاً اطرافيان مرحوم پسنديده از ايشان شنيدهاند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار