
تجربه سالها همكلامي با خانواده شهدا اين نكته را برايمان به اثبات رسانده است كه بهترين راوي براي شهدا مادران شهيدند و در نبود يا در روزهاي بيماريشان اين خواهران شهيد هستند كه جاي مادران شهدا را بيهيچ تفاوتي پر ميكنند. اين بار كه به رسم ادب منزل شهيدي از روستاي اوقلان تپه از توابع شهرستان ساوجبلاغ ميرويم كبري مدير دهقان خواهر شهيد نبيالله مدير دهقان در روزهاي كسالت مادر راوي زندگي برادر شهيدش ميشود؛ خواهري كه سه برادر ديگرش نيز به افتخار جانبازي نائل آمدهاند.
يك شهيد و سه جانبازما پنج برادر و پنج خواهر بوديم. شهيد نبيالله برادر بزرگمان بود. متأهل بود و چهار فرزند قد و نيم قد داشت. كشاورزي ساده بود كه خودش را از سنگر مساجد به نهضت اسلامي رساند و همپاي مردان مبارز انقلابي راهي ميدان نبرد شد و به حد توان خود با نظام و آرمانهاي انقلاب همراهي كرد. برادرهاي ديگرم هم همين طور بودند. حسن، حسين، روح الله و محمد. با آغاز جنگ تحميلي، تاب ماندن نداشتند و هر كدام گوي سبقت براي حضور را از ديگري ميربود. نبيالله بعد از گذراندن آموزشهاي لازم در مسجد محل به جبهه رفت. دورههاي لازم را هم در جبهه ديد و با لباس غواصياش به رزم با دشمن شتافت. در ميان مدت حضورش در جبهه يك بار جانباز شد و ما براي ديدارش به بيمارستان رفتيم. خواهرها گريه ميكردند و بيتابي و نبيالله تمام تلاشش را ميكرد تا ما را آرام كند.
يكبار هم كه بعد از مدتي به مرخصي آمده بود من اصرار كردم كه بماند. آخر خوابي ديده بودم و از نبيالله خواستم اين بار ديگر نرود. اما او در همين پنج روز مانده همهاش فكر بچههاي جبهه بود و ميگفت نميدانم براي چه ماندهام؟ بچهها در خط در حال رزم هستند و من اينجا در حال استراحت. وقتي خوابي را كه ديده بودم برايش تعريف كردم خنديد و گفت تو بايد خواهر شهيد شوي. خواب ديده بودم نبيالله در باغي نشسته و خانهاي را به من نشان ميدهد بسيار زيبا و سفيد. ميگويد اين خانه را به من دادهاند. ميدانستم اين بار اگر برود شهيد ميشود.
غواصان خدايي خواهرانههاي شهيد ادامه دارد همراه با بغضهاي گاه و بيگاه و اشكهايي كه امان از گفتههايش برميدارد. سخت است حكايت از مردانگي و ايمان و غيرت برادر گفتن و به خاطره شهادت رسيدن. نبيالله قبل از رفتن به جبهه كارهاي نيمهتمامش را تمام كرد و خانهاش را ساخته بود و كارهاي ماندهاش را هموار كرده و رفته بود. كبري مدير دهقان از آخرين ديدار و خداحافظي با برادرش اينگونه روايت ميكند: وقتي برادرم براي آخرين بار ميرفت خداحافظياش را هرگز بعد از گذشت اين همه سال از ياد نميبرم. به من گفت خواهر جان من ميروم و وصيتنامهام را نوشتهام و در اختيار همسرم گذاشتهام. من گريه كردم و گفتم چرا حرف از رفتن و نيامدن ميزني؟ گفت ناراحت نشو، تو از حالا براي نبودن من گريه ميكني. شما اگر من را ميخواهيد و دوستم داريد بايد از شهادت من خوشحال شويد. من راه خودم را انتخاب كردهام. همان زمان بود كه محمد هم ميخواست به جبهه برود براي جنگ و دفاع. نبيالله به او گفته بود تو بمان بالاي سر خانواده تا من بروم. وقتي آمدم تو برو. اما يكي از يكي ثابت قدمتر بودند. حسن، محمد و حسين هم جانباز شدند و بازگشتند و تنها شهادت سهم جهاد خالصانه برادرم نبيالله شد. وقتي نبيالله راهي ميشد، پسرش مهدي ميگفت: بابا تو بروي ما ديگر بابا نداريم. برادرم در پاسخ ميگفت من ميروم، شما مراقب مادر باشيد و هواي خواهرتان را داشته باشيد. نبيالله در آخرين لحظات مادرم را ميبوسيد و ميگفت خيلي زحمتم را كشيدي و از همه خواهرها هم خداحافظي كرد. نبيالله در شلمچه آسماني شد. بعدها ما را به محل عروجش بردند. آبهاي آرام و نيلگون غواصان خدايي را گلچين كرده بود.
برادرها عصاي دست پدرخواهر شهيد از همراهي مادر و پدر در رزم و جهاد فرزندانشان ميگويد: با اينكه پسر عصاي دست پدر است و كشاورزي هم خود توان و نيروي كار و همت والا ميطلبد اما پدر با رزم و جهاد بچهها مخالفتي نداشت. با اين وجود وقتي برادر كوچكم ميخواست به جبهه برود مادر رضايت نميداد، ميگفت: برادرهاي ديگرت رفتهاند تو ديگر نرو. اما برادر كوچكم هر شب به مادر التماس ميكرد تا رضايتش را بگيرد. يك بار كه رفته بود سر كار به خاطر آتشسوزي دستانش سوخت آمد به مادرمان گفت رضايت ندادي من بروم حالا دستانم سوخت. مادر در نهايت راضي شد تا آخرين فرزندش هم راهي شود.
برادر مدافع حرم كبري مدير دهقان درخصوص مسئله دفاع از حرم و اشتياق برادرانش براي حضور در آن ميگويد: اگر امروز برادر شهيدم بود، قطعاً راهي ميشد. برادرهاي ديگرم ميخواهند بروند ما ميگوييم شما در دوران دفاع مقدس همه تلاش خود را انجام دادهايد اما آنها ميگويند نه بايد برويم. امروز رزمندگان مدافع حرم به خاطر ما ميروند و شهيد و جانباز ميشوند. ما براي دفاع از اسلام و ناموس ميرويم.
لبيك به امر ولايتاين خواهر شهيد در پايان ميگويد: نبيالله بعد از شهادت هم به خوابم آمد و گفت من گفتم كه براي من گريه نكنيد آهسته و آرام گريه كنيد. من هم گفتم برادر ما طاقت نميآوريم اما برادرم گفت وقتي شما اينجا ناراحتي ميكنيد من آنجا عذاب ميكشم. برادرم براي ما عزيز بود، اما راهي را انتخاب كرده بود كه براي ما ارزشمند است. ميگفت ميروم براي لبيك گفتن به نداي امام خميني(ره) و امر ولايت. ميروم تا ناموس و كشورم در امان باشند.