
«زري هنوز هم به آن روزها فكر ميكند. فكر ميكند چرا محمد نرفت پي زندگياش وقتي زري گفت «نه». چرا محمد نرفت وقتي بيمحليهاي زري را ديد؟ چرا محمد نرفت وقتي خاله خانمش، توي همان جلسه اول، روز خواستگاري، محمد را كنار كشيد و به او گفت: «اين دختره كه من ميبينم تن به ازدواج نميده.» چرا محمد نرفت وقتي زري همه كار كرد تا به او بگويد جايي توي دنياي كودكانهاش ندارد. زري هنوز هم به آن روزها فكر ميكند. فكر ميكند چرا محمد نرفت و ماند. ماند و شد محمد او. پدر او، مادر او، شد همه دنياي او.»
مجموعه كتابهاي «نيمه پنهان ماه» كه به زندگي شهدا از منظر همسر شهيد ميپردازد در بيستوپنجمين شماره به زندگي شهيد «محمد آبنيكي» ميپردازد. زهرا آبنيكيفرد در اين كتاب روايتگر روزهاي مشتركي است كه با همسرش داشته است. كتاب بدون اضافهگويي، خيلي مختصر و مفيد در 50 صفحه نوشته شده و زندگي شهيد را پيش روي خواننده قرار ميدهد و در حد توان اطلاعات كافي و مبسوطي از دوران حيات شهيد آبنيكي به خوانندهاش ميدهد.
شهيد آبنيكي در سال 1331 متولد ميشود و در 7 مهر 1357 ازدواج ميكند. جواني خوشقلب و مهربان كه خانوادهدوستياش زبانزد دوست و آشنا ميشود. همسر شهيد روزهاي اول عقد مخالف ازدواج است، ميخواهد درس بخواند و محبت و صفاي باطن محمد رفته رفته نظرش را عوض ميكند. حالا عشق و علاقه اين دو الگويي براي بقيه ميشود.
خوشحالي و شادي محمد چند ماه بعد با ورود امام خميني به كشور چند برابر ميشود. خودش را روي زمين احساس نميكرد. دنيا برايش بهشت شده بود. خودش را به بهشت زهرا، زير هليكوپتر حامل امام رساند تا از نزديك صحبتهايش را بشنود.
آمدن اولين فرزند كه نامش را احسان ميگذارند روزهاي شيرين محمد را شيرينتر ميكند. گويي محمد به دنيا آمده بود تا عاشقي كند و عاشقي كردن را به ديگران هم بياموزد. روي خوش دنيا با آمدن فرزند دومش به نام الهه كامل شد. محمد و همسرش چيز ديگري از دنيا نميخواستند جز همين جمع خانوادگيشان. «رفتار آقامحمد شده بود مَثَل اين و آن. ميگفتند فلاني رو ببين، چه هواي زنش رو داره. فلاني رو ببين چه به باباش ميرسه. سر ميزنه. فلاني چه آدم بامعرفتيه، چقد به پدر خانومش احترام ميذاره.» (ص36)
شروع جنگ حال و هواي ديگري به محمد داد. پخش مارش نظامي از تلويزيون و تماشاي امام حس و حال خاصي به اين سرباز رعناي خميني ميداد. ميگفت اين همه آدم به جبهه ميرود، من هم خير سرم مرد هستم و ميروم. در مسجد قائمي براي اعزام ثبتنام كرد و منتظر راهي شدن شد. «اذان صبح بود. آقامحمد خودش جانمازم را پهن كرد. چادر نمازم را انداختم روي سرم. آمد جلو، صورتش را با گوشه چادرم خشك كرد. من نگاهش كردم. يك آن خواستم بگويم نرو! بمان! اما نگفتم. خم شد، پاهايم را بوسيد. بلندش كردم از روي زمين. خواستم بگويم نرو! اما نگفتم. گفت: حلالم كن! منو ببخش...» (ص39)
و محمد لباس رزمندگي را به تن ميكند و راهي جبهه ميشود. دوره تازهاي از زندگياش شروع ميشود و حالا بايد در ميدان جنگ خودش را بيازمايد. محمد خيلي زود روي شجاعت و مردانگياش را نشان ميدهد. پس از ماهها حضور در جبهه، 22 فروردين سال 1366 از راه ميرسد. روزي كه محمد را براي هميشه در دلِ تاريخ جاودانه كند. شهيد محمد آبنيكي در اولين ماه سال 66 رخت شهادت را به تن ميكند تا خوبيهاي او كامل شود. حالا همه از رشادت جوان خوب و مهربان شهر ري ميگفتند. چهرهاش آرام و مهربانياش صدچندان شده بود. شهادت زيبايي ديگري به صورتش بخشيد بود. «نشسته بودم بالاي سرش، بالاي سر آقامحمد، باهاش حرف ميزدم. صورتش گل انداخته بود. سرخ و سفيد شده بود. روي صورتش قطره قطره چيزي ريخته بود. پيشانياش را بوسيدم. بوي گلاب ميداد.» (ص 43)
اين كتاب با زبان ساده و راحتش و روايت خودمانياش شناخت خوبي از شهيد آبنيكي يكي از شهداي دفاع مقدس ميدهد. تلاشهايي از اين دست باعث ميشود مخاطبها در كنار آشنايي با زندگي سردارهاي بزرگ جنگ، با ديگر رزمندهها كه زندگي منحصر به فرد خودشان را داشتهاند، آشنا شود.