شهيد مرتضي زارع عضو گردان ۱۰۸
امام حسين(ع) دولتآباد بود كه سال 64 در اسلامآباد اصفهان متولد شد و 16 آذرماه 94 طي عمليات مستشاري در درگيري با گروهكهاي تروريستي در
منطقه حلب سوريه به شهادت رسيد. شهيد زارع سال 92 با مليحه طينهزاده ازدواج كرد و
قرآن كريم مقدمات آشنايي اين زوج را فراهم آورد.
خواهر شهيد معلم حفظ قرآنم بودند و از اين طريق مقدمات آشنايي و ازدواجمان فراهم شد. شوهرم در جلسه خواستگاري گفت من به اين علت به سپاه رفتم چون دوست دارم شهيد شوم. گفت دوست دارم با كسي ازدواج كنم كه شرايط من را درك كند. آن زمان تازه از مبارزه با گروه پژاك برگشته بود و ميگفت امكان دارد هر لحظه برايمان شهادت اتفاق بيفتد. ميگفت دوست دارم با كسي ازدواج كنم كه اين موضع را درك كند و مانع راهم نشود. گفت اگر براي مأموريت به جاييرفتم حمل بر بيتوجهي به خانواده نگذاريد.
خودم قبل از ازدواجم هميشه دعا ميكردم همسري نصيبم شود كه شهيد شود و وقتي فهميدم ايشان چنين نظري دارد خيلي خوشحال شدم.
اتفاقاً خيلي فكر ميكردم. آقا مرتضي هم خيلي به من ميگفت شما كه از بچگي پدرتان فوت كرده، با كسي ازدواج نكنيد كه دوباره بخواهيد در زندگي خودتان مرد خانه باشيد. منتها من اين را قبول دارم كه در آخرالزمان امتحانات خيلي سختتر ميشود. آدم براي اينكه جهاد كند جلوي پايش فرش قرمز پهن نميكنند. بايد در اين راه سختيهايي بپذيرد. ما در دورهاي زندگي ميكنيم كه هر لحظه بايد منتظر ظهور حضرت باشيم و مقدمات ظهورشان را فراهم كنيم. من دنبال همسفر براي خودم ميگشتم و دنبال يك زندگي معمولي نبودم.
انقدر آدم صاف و سادهاي بود كه اطرافيان به من ميگفتند اين آدم سال 92 است؟ اصلاً به ايشان نميخورد آدم اين دوره و زمانه باشد. خيلي بيشيله پيله بود. هر حديث و روايتي كه ميدانست به آن عمل ميكرد. اينجوري نبود كه فقط دانستههايش را زياد كند. به شدت آدم بااخلاصي بود. به حدي كه تازه بعد از شهادتش ما فهميديم چه كارهايي انجام ميداد و به ما نميگفت. بعدها فهميديم به خانواده فقرا كمك ميكرده و ما نميدانستيم. هر كار خوبي كه انجام ميداد فراموش ميكرد كه اين كار را انجام داده و من اين خصلت را در كمتر كسي ميديدم. چون خانوادهشان حافظ كل قرآن بودند ايشان خيلي به كلام الله مجيد علاقه داشت. ميگفت هيچ صدايي را به اندازه شنيدن قرآن دوست ندارم. روز عروسي در ماشين عروسيمان قرآن گذاشته بود. ميگفت احساس ميكنم با نواي قرآن روحم پر ميكشد. خودش هم تازه حفظ را شروع كرده بود.
از دوره عقد صحبتش پيش آمده بود. تا اينكه يك بار تماس گرفت و گفت ميخواهم به جايي بروم. گفتم ميخواهي سوريه بروي؟ پاسخ داد درست حدس زدي. گفت: فكر كنم شما تنها خانمي هستي كه از رفتنم ذوق ميكني. من هم گفتم برايم خوشبختيات مهم است و الان وظيفه شما جهاد است. ايشان آن زمان دانشجو بود و ميگفت امتحاناتم را بدهم بعد بروم كه گفتم نه الان وظيفه شما جهاد علمي نيست و جهاد سخت است.
من چيز بدي كه در رسانهها ميخوانم اين است كه فقط ميآيند قضيه حرم حضرت زينب(س) را پررنگ ميكنند، در حالي كه قضيه فقط اين نيست. قضيه اين است كه دشمنان دارند به اسم اسلام، سر اسلام را ميبرند و اين خيلي بالاتر است. حريم خانم زينب(س) محدودهاش بيشتر از حرم است. شوهرم بيشتر روي اين موضوع تأكيد داشت. آقا مرتضي ديدش بالاتر بود و حريم حضرت زينب برايش مهمتر از حرم خانم بود.
من قبل از اينكه ايشان شهيد شود هر روز از طريق سايتها نام شهداي مدافع حرم را چك ميكردم. آقا مرتضي ميگفت آن قدر نرو اخبار شهدا را چك كن. هر كسي شهيد شد من خودم به تو ميگويم. من گفتم حالا اگر خودتان شهيد شدي چه؟ كه خنديد. اتفاقاً خودش هم به نحوي خبر شهادتش را به من داد. همان روز كه شهيد شد خواب ديدم با همكارشان سجاد مرادي سر يك سفره نشستهاند و در حال غذا خوردن هستند. ايشان به شدت آدم كم غذايي بود و به غذا زياد اهميت نميداد. در خواب تعجب كردم كه چرا دودستي غذا ميخورد. هر چه حرف ميزدم از خوشحالي نميتوانست جواب بدهد. كمي بعد هم با گوشيام تماس گرفتند و فهميدم ايشان به شهادت رسيده است. همان موقع به فرماندهشان گفتم من اصلاً تعجب نكردم ايشان به شهادت رسيده است. از كساني تعجب ميكنم كه از شهادت آقا مرتضي متعجب شدهاند.
ما صاحب ادعاهاي بزرگ هستيم و ادعا ميكنيم بايد در زمينه ظهور حضرت كمك كنيم و براي همين بايد يكسري تاوانها را پس بدهيم. يكسري سختيها را بكشيم و اينطوري نيست كه يكسري چيزها به راحتي به آدم داده شود. همه اينها عنايت و لطف خداست. نگاه خاص حضرت است كه آدم را به اين راه هدايت ميكند. دعا ميكنم ما هم در همين نگاه خاص حضرت قرار گرفته باشيم.
از امام علي جملهاي شنيدم كه فرمودهاند: «شهادت نه اجل مقدم است نه اجل مؤخر» اين خيلي به من كمك كرد. اين برايم خيلي آرامكننده بود. ميگفتم اگر ايشان عمرشان تمام شود در هر حالتي كه باشد مرگ فرا ميرسد و چه بهتر كه مرگشان با شهادت رقم بخورد. بعد به خودم ميگفتم اگر 100 سال با هم زندگي كنيم بعد از آن همسرم عاقبت بخير نشود چي؟ خوشحال ميشدم در 30 سالگي عاقبت بخير شود كه شد.
نميشود آدم بگويد دلتنگ نيست. اگر آدم اينها را بگويد دروغ گفته اما خوبياش اين است كه آقا مرتضي باعث شد تمام اهدافي كه من قبلاً داشتم و فكر ميكردم رؤيا است و به آن نميرسم در من زنده شود و كار بزرگي در حق من كرد. باعث شد به من گوشزد شود كه آدم هر لحظه بايد تكليفش را انجام دهد.
من خودم هم آرزوي شهادت دارم. فكر ميكنم اين خيلي آرزوي بزرگ و شيريني است.
براي يكي از دوستانم نوشتم: «همسرم شهيد شد.» در همين حد. ايشان از اينكه من با اين صراحت اين جمله را نوشتم شوكه شده بود و آن را در اينستاگرام گذاشت. شب قبل با اين دوست صحبت ميكردم كه همسرم چند روز است تماس نگرفته و فردايش كه خبر شهادت را فهميدم برايش اين جمله را نوشتم و او از اينكه اينگونه رك نوشتهام تعجب كرد.
به نظرم شهداي مدافع حرم خيلي مظلوم هستند چون به خيلي چيزها متهم ميشوند و جنگيدنشان هم زير سؤال ميرود. باز چند وقتي است بهتر شده و عموم جامعه با شهداي مدافع حرم آشنا شدهاند. خودم هر جا كه شده رفتهام و از هدفشان گفتهام و شبهاتي كه در ذهنشان بود را جواب دادهام.
بالاتر از مسائل مالي كه خندهدار است. ميگويند افرادي كه به سوريه ميروند باعث ميشوند داعش جري شود و به ايران حمله كند. اين را زياد شنيدم و مرا بيشتر ناراحت ميكند. فكر ميكنند حضور نيروهاي مدافع حرم باعث حمله داعش به ايران ميشود در حالي كه هدف اصلي داعشيها ايران است و اين تفكر اشتباه آدم را اذيت ميكند.
يك موضوعي كه خيلي برايم جالب بود اينكه خيلي مراقب حرف زدنش بود و به همه ميگفت در شوخيهايتان هم مراقبت كنيد. چون لحظه آخر آدم چيزي را به زبان ميآورد كه يك عمر با آن زندگي كرده و عصاره وجودياش را ميگويد. من خيلي دلم ميخواست بدانم ايشان لحظه آخر شهادتشان چه گفته كه بعد همكارشان گفت كه وقتي تير به قلبش ميخورد و ميروند زخمش را ببندند همان موقع سه مرتبه «يا حسين» گفته است. من خيلي خوشحال شدم آدمي كه آنقدر مراقب حرف زدنش بود و ميگفت آدم عصاره زندگياش را ميگويد اين كلمه را گفته است.
خوابش را اوايل شهادت زياد ميديدم. بعداً كمتر شد. همكارش هنوز از سوريه برنگشته بود و من در خواب از آقا مرتضي پرسيدم لحظه شهادت چه گفتي و آن موقع نميدانستم هنگام شهادت چه گفته است. گفت لحظه آخر امام علي(ع) كنارم آمد و امام حسين (ع) سرم را روي پاهايش گذاشت و من از شوق ديدن حضرت سه مرتبه گفتم يا حسين. بعد همكارشان را ديدم و گفتم آقا مرتضي لحظه آخر چه گفت كه ايشان گفت چرا براي دانستن اين انقدر اصرار ميكنيد. گفتم خوابي ديدم و ميخواهم ببينم خوابم چقدر صحت دارد. گفت خوابتان را تعريف كنيد و وقتي تعريف كردم، گفت دقيقاً به همين حالت افتاد و گفت «يا حسين». من از اين تعجب ميكنم چون هميشه ذكر لبش يا اميرالمؤمنين بود. وقتي خواب را ديدم باور نكردم چون ذكر لبش چيز ديگر بود و وقتي همكارشان تعريف كرد خيلي برايم جالب بود.
وقتي ميخواست اعزام شود به او گفتند با ساك نظامي نرو و ساك ديگري بياور. همسرم دنبال ساك ميگشت و قرار شد از يك بنده خدايي بگيرم. گفتم بگذاريد به او ايميل بزنم و بپرسم. وقتي ايميل زدم آن شخص گفت با اين ساك مكه رفتهاند و چه سعادتي كه با آن به سوريه بروند. وقتي مرتضي به سوريه رفت و شهيد شد، عكس ساك را براي آن شخص فرستادم. آن بنده خدا گريه كرد و گفت اين ساك براي عمويم بود كه در دفاع مقدس شهيد شد. ميگفت ببين بعد از اين همه سال يك ساك لياقتش از بعضي آدمها بيشتر ميشود. الان اسم دو شهيد روي ساك نوشته شده است.
راستي كه بايد سيره و منش برخي از رزمندگان مدافع حرم را مو به مو و نكته به نكته درك كرد و از فضايلش حظ برد. منظور از رزمنده تنها آن كسي نيست كه اسلحه به دست ميگيرد و در ميدان نبرد حاضر ميشود. همسران، پدران و مادران و در كل خانواده اين شهدا در رزم مقدسشان سهميند و چيزي كم ندارند. مثالش شيرزني به نام مليحه طينهزاده همسر شهيد مرتضي زارع است كه خود مشوق همسرش در اعزام به ميدان سخت نبرد در سوريه ميشود. طينهزاده آن قدر مشتاق تماشاي رزم قهرمانانه همسرش در دفاع از حريم اسلام ناب محمدي و اهل بيت(ع) بود كه وقتي همسرش ميخواهد بعد از امتحانات دانشگاه اعزام شود، مانع ميشود و ميگويد در شرايط كنوني وظيفه تو حضور در ميدان جنگ است و درنگ جايز نيست. به عنوان يك زن، با همه عشقي كه به همسر و شريك زندگياش داشت، با دستان خودش او را بدرقه قتلگاهش ميكند. همسر شهيد زارع درست ميگفت «در مسير جهاد قرار نيست فرش قرمز جلوي پايمان پهن كنند.» با افتخار گفت و گو با اين همسر شهيد را تقديمتان ميكنيم / ع . م
شهدا شرمنده ایم ...