راست ميگفت عطر شهادت به مشام ميرسد. اما اينكه لايق استشمامش بشوي هم براي خود اما و اگرهايي دارد. اين روزها كه از پس هم ميگذرند، هر روزش خبر از شهيدي ميدهد كه خود را به قافله كربلائيان رسانده و آسماني شده است. مرداني كه ميدانند راه رسيدن به شهادت اين روزها از شام بلا به جان ميرسد. علياكبر سعادتنژاد هم از آن دست انسانهاي دلاوري است كه سالها پيش مدافع وطن شد و امروز همه دغدغهاش اين است كه خود را به صفوف مدافعان حرم برساند. گفتوگوي ما با او را پيش رو داريد.
جرقه انقلاب علياكبر سعادتنژاد متولد 1347 هستم. من در يك خانواده روستايي و پرجمعيت رشد كردم. روستاي ما آزاركي از توابع شهرستان رودسربخش رحيمآباد است كه بيشترين شهيد منطقه رودسر را دارد. پدر و مادرم مسجدي بودند و ما هم همراه آنها به مسجد ميرفتيم. يك روحاني مبارز در روستاي ما به منبر ميرفت كه ما را با اهداف امام و آرمانهاي انقلاب آشنا كرد. در اينجا بايد به اين نكته اشاره كنم كه اين روحاني خود اهل عمل به تكليف بود و فرزندانش را راهي ميدان نبرد كرده بود كه در نهايت دو فرزندش به شهادت رسيدند.
حس تكليف دهم دي ماه سال 1364 بود كه داوطلبانه و از طريق بسيج محلهمان به جبهه اعزام شدم. من و برادرم كه يك سالي از من بزرگتر بود به نوبت به جبهه ميرفتيم. به نوبت رفتن جبهه من و برادرم هم به خاطر كمك به پدر در امور كشاورزي بود. هم كار ميكرديم و هم درس ميخوانديم. پدر مخالفتي براي حضور ما در دفاع مقدس نداشت. نگران شهادت ما بود اما ميگفت ميترسم فرداي قيامت پيش اربابم حسين شرمنده بشوم. ما احساس تكليف كرديم و رفتيم.
كفن پوشيد و عكس گرفت اولين اعزام من به جنوب كشور بود محل استقرارمان هم دارخوين اطراف خرمشهر بود و قبل از شروع عمليات والفجر 8در منطقه اروندرود در جزيره بوبيان به عنوان نيروي طعمه حضور داشتيم. طعمه از نظر نظامي يعني دشمن را سرگرم كنيم و رزمندگان در منطقه ديگر عمليات به اهداف خودشان برسند. در نهايت سعادت با من همراهي كرد و من توانستم به مدت 11 ماه و 15 روز در ميدان كارزار حضور داشته باشم. من در عملياتهاي والفجر 8در سال 1364 در منطقه عملياتي فاو، در عمليات كربلاي 2 در غرب كشور، منطقه حاج عمران و عمليات بيت المقدس 7 منطقه شلمچه حضور داشتم. در نهايت در روند اجراي عمليات كربلاي 2 بر اثر اصابت تركشهاي زيادي از ناحيه سر و گردن و دست چپ مجروح شدم. در اين مدت از ميان دوستان هممدرسهاي كه با هم اعزام شده بوديم، تعدادي شهيد شدند؛ شهدايي چون شهيد مهدي ملكيراد، شهيد هوشنگ قرباني، شهيد حبيب اميري جانباز و شهيد سلمان نوروزي.
خوب به ياد دارم 9 شهريور ماه سال 1365 قبل از عمليات كربلاي 2 در منطقه حاجعمران با همرزمان دور هم نشسته بوديم و از حال و هواي عمليات ميگفتيم. مهدي ملكي يكي از دوستانم خيلي اصرار ميكرد كه با كفن عكس بگيرد. كفن پوشيد و من و دوستم به رغم ميل باطنيمان از او عكس گرفتيم. گويي ميدانست بدون كفن بر خاكهاي گرم كربلا بوسه خواهد زد. در آن عمليات مهدي ملكيآزاركي مفقودالاثر شد و به شهادت رسيد.
تركشهاي يادگاري ما در جبهه درسهاي زيادي فرا گرفتيم؛ درس گذشت، ايثار، فداكاري، مردانگي و غيرت. آن زمان نوجوانان و جوانان درس را رها كرده و براي انجام تكليفي كه ولايت بر دوششان نهاده بود، راهي ميدان نبرد شده بودند. اگر آن دفاع جانانه نبود و آن حضور مردانه شكل نميگرفت، امروز شاهد اوضاعي چون لبنان و عراق و سوريه در كشور بوديم و امنيت معنايي نداشت. در اين مدت افتخار جانبازي و جاننثاري براي وطن را يافتم. يك مرتبه در عمليات كربلاي 2 منطقه حاجعمران به فيض جانبازي نائل شدم و بعد از مداوا و بهبودي نسبي مجدداً به جزاير مجنون رفتم. ابتدا در شهريور ماه 1365 و بعد در مرداد 1366مجروح شدم.
راوي روزهاي حماسه و خونبعد از پايان جنگ تحميلي در سال 1368 ديپلم خود را در رشته علوم انساني دريافت كردم و سال 1370در كنكور سراسري قبول و وارد دانشگاه تربيت معلم شدم و شغل معلمي را برگزيدم. در حال حاضر هم دانشجوي كارشناسي ارشد رشته روانشناسي باليني هستم. هم دبير آموزش و پرورش هستم و هم به كار كشاورزي در كنار پدرم مشغول هستم. در كنار همه اينها روايتگري مناطق عملياتي و نشر ارزشهاي دفاع مقدس در كنار دانشآموزان راهيان نور و دانشجويان و اقشار مختلف مردم از افتخارات من است.
اين روزها عطر شهادت به مشام جان ميرسد اين روزها كه بحث دفاع از حرم عمه سادات در ميان است، من با تمام وجود آمادهام تا براي دفاع از حرم بروم. جوانان غيور ايران در طول تاريخ ثابت كردند كه هميشه ولايتمدار و گوش به فرمان وليامر مسلمين بوده و آماده دفاع از حريم اهلبيت هستند. ما منتظر اذن امام خامنهاي هستيم. هر جا لازم باشد جان ناقابل خود را تقديم دين و رهبرمان ميكنيم. امروز من و همه همرزمان و مدافعان وطن آمادهايم تا از حرم اهل بيت دفاع كنيم. اين روزها عطر شهادت به مشام جان ميرسد.