آنچه در پي ميآيد روايتي است از مجاهدتها و رشادتهاي مادر دو جانباز در روزهاي انقلاب، دفاع مقدس و در روزهايي كه دفاع از
حريم آلالله در ميان است. مادري كه حاضر است اين بار همه هفت فرزندش را براي اعتلاي
پرچم اسلام راهي ميدان جهاد كند و منتظر اذن رهبر است.
من ايران احمدي متولد 1325 شهرستان آباده استان فارس هستم. سال 1341 من سن كمي داشتم، در آن زمان والدين خصوصاً پدر تصميم نهايي را ميگرفت. تصميم ازدواج من هم بر عهده خانوادهام بود. همسرم معمار بود ودر محله ما كار ميكرد و به توصيه دوست و آشنا و تعاريف آنها پدرم موافقت خودش را اعلام كرد و ما به عقد هم درآمديم. زندگي با ايشان سراسر خاطره است و روزهايي به ياد ماندني را در خود دارد. همسرم فردي بسيار باايمان و زحمتكش بود و براي كسب رزق و روزي حلال به شهرهاي دور و نزديك سفر ميكرد. همسرم از هيچ كوششي براي رفاه خانواده دريغ نميكرد. ايشان فردي كوشا و باايمان بود، در گرماي طاقتفرساي تابستان با زبان روزه از طلوع آفتاب تا غروب كار ميكرد تا رزق و روزي حلال به ما بدهد و نتيجه اين زحمات فرزنداني با خدا و مثمر ثمر براي جامعه و نظام بود. خداوند بهترين فرزندان را به ما عطا كرد.
من 7 پسر دارم. علياصغر و علياكبر و عليمحمد از همان كودكي با توجه به اينكه در دوران رژيم طاغوت زندگي ميكرديم، مسجد رفتنهايشان ترك نميشد و نمازهايشان را غير از نماز صبح در مسجد ميخواندند. علياكبر و عليمحمد از مكبرين و مؤذنين مسجد بودند و ما به داشتن چنين فرزندان مؤمني افتخار ميكرديم. با توجه به اينكه من و همسرم سواد آنچناني نداشتيم بيشتر مسائل ديني و مذهبي را از شركت در مراسم مختلف مذهبي و مسجد جامع شهرمان كه مركز تجمع و محفل فرزندانم بود، ياد ميگرفتند.
فقط دو تا از هفت پسرم شرايط سنيشان اجازه ميداد كه در جبهه حضور پيدا كنند. وقتي علياصغر فرزند بزرگم تصميم گرفت به جبهه برود به من چيزي نگفت. گفت ميخواهم بروم بسيج، چون بچهها آن زمان اينقدر كه تو مسجد و بسيج بودند در خانه حضور نداشتند. بيشتر وقتشان را در پايگاه بسيج و مسجد ميگذراندند. وقتي علياصغر رفت بسيج، آمدنش طول كشيد از همسرم سراغش را گرفتم، گفت با كاميون رفته جبهه كمكهاي اهدايي مردم را برسانند. خلاصه وقتي يك هفته خبري نشد متوجه شدم كه رفته جبهه. آن لحظه فقط براي همه رزمندهها و پسرم دعا كردم.
بعد از چند ماه متوجه شدم همسرم گاهاً به يك شهر ديگر رفت و آمد ميكند. بعد از مدتي برميگردد. وقتي علت را جويا شدم، گفت: رفتم كردستان يك سري به پسرمان زدم و برگشتم. يك مرتبه خيلي اصرار كردم كه من هم ميآيم و مرا هم ببر. دلم تنگ شده بود، ميدانستم و حس كرده بودم كه يك اتفاقي افتاده است. خيلي اصرار كردم و همسرم كل ماجرا را تعريف كرد. وقتي متوجه شدم، دلم خيلي به حال همسرم سوخت كه يك پايش تهران بيمارستان و يك پايش خانه و رسيدگي به خانه است. پسرم در اسفند ماه 60 در منطقه كردستان مورد اصابت تير مستقيم قرار گرفت و قريب به يك سال در بيمارستان نجميه تهران بستري بود.
دومين فرزندم جانباز علياكبر متولد 1346است. ايشان هم در جبهه مجروح شد. علياكبر بارها تصميم گرفت به جبهه برود ما هم به عناوين مختلف مانعش ميشديم تا اينكه بالاخره ما را توجيه كرد كه هم درسش را ادامه بدهد و هم اينكه خط مقدم نرود. با اين صحبتها رضايت داديم كه برود تا اينكه يك روز در تاكسي نشسته بودم كه شنيدم صحبت از مجروحيت فرزندم علياكبر است. اصلاً باورم نميشد، نميدانستم راست است يا دروغ؟ دو روز گذشت و علياكبر خودش با دست باندپيچي شده آمد، اصلاً باورم نميشد و خدا را شكر كردم كه صحيح و سالم است.
امروز ديگر فرزندانم بزرگ شدهاند و هر كدام صاحب دو فرزند هستند اما اگر قرار باشد راهي شوند، هرچند سخت است اما حاضرم توشه سفرشان را ببندم و به خدا بسپارمشان. فرزند هديهاي از سوي خداوند است و بايد هديه را به نحو احسن به صاحبش بازگرداند. دفاع از حرم دفاع از كيان و ناموس و اسلام است. همه ما مدافع اسلام و حرم هستيم. حاضرم همه هفت پسرم را براي دفاع از اسلام راهي كنم.