برادر شهيدقاسم متولد 1341 در روستاي چشمهعلي بخش پاپي(منطقه عشايري) شهرستان خرم آباد بود. سال 1360 در حالي كه تنها 19 سال داشت، عضو سپاه شد و از آن زمان تا آخرین لحظه عمرش به تناوب در جبههها حضور داشت. قاسم در جبههها خيلي زود به اوج رسيد چراكه شجاعت و درايت بسياري داشت و همين امر فرماندهان را مجاب كرد تا مسئوليتهاي متعددي به او واگذار كنند. برادرم در روند عمليات والفجر مقدماتي فرمانده گردان شد. البته پيش از آن در عمليات ديگري نظير طريقالقدس (آزادسازي شهر بستان) شركت داشت و در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك بود كه به عنوان فرمانده گردان حضور يافت و مسئوليت يگان حفاظت ناحيه لرستان را نيز بعدها بر عهده گرفت. قاسم در عمليات والفجر 8 نقش بسزايي داشت. او در سفرهايش به جنوب لبنان و سوريه جهت تكميل دوره فرماندهي و كمك به مردم ستمديده لبنان تلاشهاي زيادي انجام داد. دوره دافوس را هم در لبنان و سوريه سپري كرد. قاسم مدهني قائم مقام فرماندهي سپاه ششم خوزستان، مسئوليت طرح و عمليات لشكر 16 قدس را نيز در پرونده فعاليتهاي خود دارد.
دختر شهيدوقتي پدرم به شهادت رسيد، من سه سالونيم بيشتر نداشتم اما عجيب است كه آخرين وداعمان را به خوبي به ياد دارم. آن روز ناخودآگاه به پدرم گفتم: «بابا نرو، من هم ميخواهم مثل بچههاي ديگر بابا داشته باشم.» الان كه به حرف آن روزم فكر ميكنم، احساس ميكنم گويي اين حرف به من الهام شده بود. بابا قاسم قبل از آن نيز بارها و بارها از ما خداحافظي كرده و به جبهه رفته بود، اما عجيب بود كه من بار آخر با او اينچنين خداحافظي كردم.
صحنه آخرين وداع، يكي از معدود لحظاتي در زندگيام است كه به شخصه از پدر به ياد دارم. من بيشتر پدر را از كلام مادرم مرحومه سهيلا بهمنش شناختم. شيرزني كه تا آخرين ماههاي عمرش در سال 1386، چنان برمزار پدر گريه ميكرد كه گويي به تازگي او را از دست داده است. مادرم ميگفت: پدرت به آنچه برايش سالها جنگيده بود قلباً ايمان داشت. او به راهي كه ميرفت عشق ميورزيد و اگر هفت سال از عمرش را در جبهههاي دفاع مقدس گذراند، يك لحظه هم احساس نكرد بايد ميدان را به تازه واردها واگذار كند و هميشه با جديت از حضور در جبههها و همچنين دفاع از آرمانهاي انقلاب اسلامي صحبت ميكرد.
من پدرم را از گفتههاي ديگران نيز شناختم. اقوامي كه همگي او را به دينداري، خوشخلقي و مهرباني ميشناختند. پدرم نه تنها به خانوادهاش بلكه به اقوام و دوستان نيز توجه زيادي داشت و خاطرات مهربانيهايش را هميشه در زندگي شنيدهام و چون يادگاريهاي ارزشمندي حفظ كردهام.
احمد مدهني همرزم شهيدقاسم جثه كوچكي داشت. اوايل حضورش در جبههها يكبار به او گفتم شما كنار خاكريز بمانيد ما برويم و جواب پاتك عراقيها را بدهيم. رو به من گفت: چرا من بمانم؟ گفتم شما سن كمي داريد بمانيد اينجا. لبخندي زد و گفت خمپاره كه ميآيد كوچك و بزرگ نميشناسد! من شش سال از جنگ را با قاسم بودم. بعد از تشكيل تيپ 57 حضرت ابوالفضل(ع)، شهيد مدهني در واحد عمليات آن تيپ مسئوليت خطيري برعهده گرفت. همچنين مدتي هم مسئوليت يگان حفاظت سپاه ناحيه لرستان را عهدهدار بود. شهيد مدهني با وجود همه اين مسئوليتها، بسيار غريب و گمنام است.
شهادت در قميشدر روند اجراي آخرين عملياتهاي جنگ تحميلي در پاسخ به پاتك دشمن، شهيد مدهني فرمانده محور عملياتي، همراه با سه گردان از نيروهاي خود براي تصرف ارتفاعات قميش وارد عمل ميشوند و اين ارتفاعات را تصرف ميكنند اما از آنجايي كه اين ارتفاعات بسيار استراتژيك بود و به مناطق مهم عراق تسلط داشت، براي عراقيها بسيار با اهميت بود. از اين رو آنها با تهيه آتش سنگين براي باز پسگيري ارتفاعات اقدام ميكنند و در نهايت فرمانده مجاهد در 27 خرداد ماه 1367 با اصابت تركش خمپاره به شهادت ميرسد و پيكرش در ارتفاعات قميش ميماند. اين ارتفاعات سه سال در دست دشمن بود تا اينكه بعد از تلاش رزمندگان و نيروهاي تفحص پيكر شهيد شناسايي شد و به كشور بازگشت.