آشنايي شما با شهيد از كجا شكل گرفت؟ دلايل شما براي ازدواج با ايشان چه بود؟
ما جنگزده شهر آبادان بوديم و در ماهشهر زندگي ميكرديم. تا سال 60 در همين شهر بوديم و خانواده حاج سياح كه از بستگان دور پدرم بودند در همين شهر زندگي ميكردند. يك روز كه نماز جمعه رفته بوديم در راه برگشت خواهر حاجآقا و جاري من به نماز جمعه آمده بودند. آنجا آشنايي صورت گرفت. آن زمان حاج سعيد 23 سال سن داشت و من 19 ساله بودم. در مورد معيارهايم براي ازدواج پرسيدند و همين طور صحبتهايي در خصوص شهيد بهشتي و بنيصدر و اين طور مسائل پيش آمد كه آن زمان بحث روز بود. حالا نگو اينها با سؤالاتشان من را براي همسر آيندهام ارزيابي ميكردند. بعد از آن مادر حاج آقا به منزلمان آمدند و گفتند ميخواهيم شما را هفته آينده براي پسرمان خواستگاري كنيم. فقط چون حاج سعيد درگير بسيج عشايري در اروندكنار بود و آنجا مسئوليتي داشت، آمدنشان 53 روز طول كشيد. زماني هم كه آمدند و صحبت كرديم، در راه برگشت از مأموريت بودند. كل صحبت ما تا عقد و عروسي پنج، شش روز بيشتر طول نكشيد. ايشان همان روز خواستگاري گفت من آدمي هستم كه آرام و قرار ندارم و اگر امروز جنگ است و فردا امام بگويد به فلسطين برو، من ميروم و ساكم هميشه آماده است. واقعاً هم همينطور بود.
شما مشكلي با اين روحيه حاج سياح نداشتيد؟
خودم قلباً دوست داشتم همسر آيندهام انسان شجاعي باشد. قبل از ايشان هم چند خواستگار برايم آمد و من به همهشان گفتم قصد دارم با يك جانباز ازدواج كنم و جواب رد ميدادم. اما با آمدن حاج سياح ته دلم حس ميكردم ايشان همان كسي است كه بايد با او ازدواج كنم. تا اينكه بعداً ايشان هم به افتخار جانبازي نائل آمد. هنوز يك هفته از ازدواجمان نگذشته بود كه گفت من ميخواهم به دورههاي سپاه بروم و رفت و 25 روز بعد برگشت. نه تلفن، نه نامه و هيچ ارتباطي نبود. من ويژگيهاي ايشان را پسنديده بودم.
شهيد سياح غير از شجاعت چه ويژگيهاي ديگري داشت؟
سيمايي بسيار نوراني داشت و خيلي روي حرام و حلال تأكيد ميكرد و اين خيلي برايم مهم بود. چنين ويژگيهايي جزو آرمانهايم بود كه طرف مقابلم اين مسائل را رعايت كند. خودم قبل ازدواج رؤياي صادقهاي ديده بودم كه با يك فرد سپاهي ازدواج ميكنم و هميشه به خداي خودم ميگفتم رؤيايم كي تعبير ميشود. ايشان زمان ازدواج بسيجي بود و روزي كه گفت ميخواهم به سپاه بروم من گفتم چنين موضوعي را من در عالم رؤيا ديده بودم.
زندگي مشترك شما و شهيد سياح به جنگ گره خورده بود. حتماً همسرتان در آن دوران كاملاً درگير جنگ و جبهه بود؟
بعد از ازدواج چون ايشان زياد به آبادان ميرفت در آبادان ساكن شديم. در آبادان خانوادههايي كه همسرانشان در سپاه و بسيج و نيروهاي مردمي بودند خانوادههايشان را در خانههاي دو، سه طبقه اسكان ميدادند. خانههاي دو، سه طبقه را براي اين ميگذاشتند كه اگر خمپاره به خانه اصابت كند روي سر ساكنان طبقه پايين نريزد. ما هميشه در طبقات پاييني اسكان داشتيم. آب خانه قطع بود. دشمن شبها شهر را ميكوبيد. حاج سعيد اغلب روزها منزل نبود و بعضي شبها به منزل ميآمد. خانمها معمولاً دور هم جمع ميشدند و چون برق و تلويزيون نبود خاطره ميگفتند و كتاب ميخواندند.
نسل شما با وجود تمام سختي و مشكلات به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي ميكرديد؟
آن زمان ستاد جنگزدهها وجود داشت و يك بار يك دست ليوان و يك تلويزيون 14 اينچ سياه و سفيد به ما دادند. فروشگاهي مخصوص رزمندگان بود. شهر آبادان نماز جمعه و فروشگاههايش در زيرزمين بود تا اگر اتفاقي افتاد و طبقات بالايي آسيب ديد خطري متوجه كسي نباشد. من هميشه ليوان و سيني و تلويزيون را كنار گذاشته بودم تا ببينم زندگي ادامه دارد يا خير. آيا حاج سعيد شهيد ميشود يا خير؟ حتي كارتن اجناس را هم باز نكرده بودم. هر روز نگاه ميكردم تا ببينم وضع زندگيام چگونه ميشود.
يعني هر لحظه آمادگي شنيدن خبر شهادت حاج سياح را داشتيد؟
بله! هم زندگي ميكرديم و هم منتظر شنيدن چنين خبرهايي بوديم. من گاهي كه زندگي فلسطينيها را ميبينم ميگويم اينها چطور زندگي ميكنند اما بعد ذهنم فلشبك ميزند و زندگي خودمان يادم ميآيد. تا زمان به دنيا آمدن فرزندم من تازه اميدوار شدم كه اگر همسرم شهيد شد با فرزندم ميتوانم زندگي كنم و از آن به بعد اميدواري در زندگيام به وجود آمد.
شهيد سياح در دوران دفاع مقدس چند بار مجروح شد؟
چهار بار مجروح شد. دفعه اول در همان روزهايي كه تازه به آبادان رفته بوديم بند انگشتش را از دست داد. بار دوم در فاو مجروح شد و بر اثر موج انفجار كوفتگي شديد پيدا كرد. يك بار هم كه در فاو شيميايي شد و مدتي در حالت قرنطينه ماند و خيلي مراقب بود اين مشكل را به كسي منتقل نكند. در كربلاي5 شديدترين ميزان مجروحيتش را پيدا كرد و 70 درصد جانباز شد. ايشان در 23 دي ماه 65 مجروح شد و 29 سال بعد در همين روز به شهادت رسيد.
با تمام اين جانبازيها پس از جنگ هم فعاليتهايشان را ادامه دادند؟
بله! دوره دافوس را گذراند و بعد از گذراندن اين دوره كارش به تهران منتقل شد. بعد از مدتي كه در تهران بود چون از روزمرگي خسته ميشد و با اينكه خيلي انسان سازگاري بود براي راهاندازي گردان مقداد كه در زمان انقلاب منحل شده بود فعاليت كرد. زماني كه در تهران بوديم در سال 72سه ماه هم به لبنان رفت. تا آخر كه به تهران برگشت كارش ايمني و سوانح بود و به تمام شهرهاي كشور براي بازرسي ميرفت.
فعاليتهاي فرهنگي را از كجا آغاز كردند؟
حاجي زمان جنگ كار فرهنگي نميكرد. زماني كه در سپاه در تهران بود چند باري با آقاي حبيب احمدزاده همكاري كرد. اواخر كارش جسته و گريخته فعاليتهاي فرهنگياش را شروع كرده بود و بعد از بازنشستگي به طور مداوم مشغول كارهاي فرهنگي شد.
زماني كه بحث حضور ايشان در سوريه پيش آمد شما مخالفتي نداشتيد؟
اولش گفتم به دليل وضعيت جسماني و جانبازيتان به سوريه نرويد. بقيه هم به همين دلايل ميخواستند مانع رفتنشان شوند. اما يك روز به من گفت استخاره كردهام و در استخاره آيهاي كه اجازه داده به كساني كه در راه خدا دفاع و جهاد كنند آمد و من پذيرفتم و گفتم حرف من بالاتر از حرف قرآن نيست. فكر ميكردم براي يك بار ميرود ولي ايشان خيلي به اين طرف و آن طرف گفته بود و به امام رضا(ع) و حضرت زينب(س) خيلي توسل كرده بود و ميگفت من با افراد زيادي صحبت كرده بودم تا براي رفتن كارم را راه بيندازند ولي حضرت زينب راه را براي ايشان باز كرد.
از دلايل رفتنشان هم صحبت كرده بودند؟
اولين بار سال 92 ما نوحه «كلنا عباسك يا زينب» را در حرم حضرت عباس در روز وفات حضرت امالبنين(س) شنيديم. ما چون به زبان عربي و لهجه عراقي مسلط بوديم متوجه نوحهها ميشديم و ايشان از همان زمان علاقه زيادي به دفاع از حرم حضرت زينب(س) در خودش احساس ميكرد. حاجي از وقتي كه به دفاع از حرم رفت، عكس گرفت و براي من و پدرشان قاب كرد و براي بچهها چاپ كردند. به ايشان گفتم چرا اين كارها را ميكني كه گفت اين كارها براي بعد از شهادتم است. من رؤياهايي ديده بودم كه حاج سعيد با شهيدان دفاع مقدس است و در كنار شهيد عليزاده كه از بچگي با هم بودند، ايستاده و خواب شهيد احمد كاظمي را ديدم كه ميگويد حاج سعيد نميخواهي بيايي، ما نيرو لازم داريم.
خبر شهادت را كه شنيديد چه واكنشي نشان داديد؟
ايشان سهشنبه 22 ديماه رسيد و تماس گرفت و گفت من رسيدهام. فردايش تماس نگرفت و برايم سؤال شده بود كه چرا هيچ تماسي با ما نگرفت. پيش خودم گفتم حتماً ميخواهد يك شب در ميان با خانه تماس بگيرد. تا اينكه پنجشنبه خبر شهادتش را دادند و گفتند حاج سعيد چهارشنبه به همراه شهيد زهيري شهيد شدهاند. وقتي خبر شهادت را شنيدم خيلي شوكه شدم. اول پسرم به من گفت بابا مجروح شده و من گفتم خدا كند اين بار مجروح شود و ديگر نرود. تا اينكه با اصرارهاي من پسرم گفت بابا شهيد شده است. با شنيدن خبر حالم خيلي بد شد و فقط حضرت زينب و امام حسين را صدا ميكردم. باز اميدوار بودم حاج سعيد زنده باشد و به خودم اميدواري ميدادم.
الان كه مدتي است از شهادت حاج سعيد گذشته شهادتشان برايتان حل شده است؟
از اينكه به آرزويشان رسيده خوشحالم. آرزويش اين بود در بستر بيماري از دنيا نرود و من خوشحالم كه به آرزويش رسيد. از اينكه شهادتشان باعث خير و بركت براي ديگران و خودمان بوده خوشحالم. فقدان انسانهاي بزرگ در زندگي كمي سخت است. من به همسر شهداي مدافع حرم ميگفتم خدا وقتي ميخواهد چيزي را به كسي بدهد اول از او امتحان ميگيرد و شما همه امتحان شدهايد. من هم امتحان شدهام و نميدانم در اين امتحان قبول شدهام يا نه ولي هميشه از خودشان ميخواهم رسالتي كه بر گردنم هست را به درستي انجام بدهم.
از بزرگي حاج سياح همين بس كه در روز شهادتشان همه فارغ از جناحبندي سياسي ناراحت شدند و پيام تسليت دادند.
خدا مهر و مودت اين افراد را دل مردم ميگذارد. خدا در قرآن ميفرمايد فكر نكنيد شهيدان مردهاند بلكه آنها زندهاند و شما درك نميكنيد. چيزي كه برايمان تسلي خاطر است اين است كه خودشان به آرزويشان رسيدند. حاج سعيد قبل از سفر آخر به همراه آقاي احمدزاده به ديدار حضرت آقا ميروند و براي اولين و آخرين بار در عمرشان آقا را زيارت ميكنند. آنجا حاجسعيد در گوش آقا حرفهايي را زمزمه ميكند و به آقا ميگويد دعا كنيد كه من شهيد شوم.