جناب حجتالاسلام والمسلمين شيخ غلامرضا فيروزيان از عالمان پرسابقه و كهنسال شهر اصفهان به شمار ميرود. اين بزرگ را سابقهاي است ديرين در نهضت ملي و انقلاب اسلامي و بسياري از سياسيون معاصر از جمله شهيد نواب صفوي و آيتالله كاشاني. در شصتمين سال عروج دوست ديرين، با او گفتوشنودي انجام دادهايم كه نتيجه آن درپي ميآيد.
جنابعالي از چه مقطعي و چگونه با شهيد سيدمجتبي نواب صفوي آشنا شديد و چه خصال و ويژگيهايي را در او برجسته ديديد؟
بسماللهالرحمنالرحيم و به نستعين. تا جايي كه خاطرم هست، بنده يك روز از قم براي منبر به تهران آمدم و به ديدن يكي از همدرسهاي قديميام به اسم طباطبايي رفتم. در آنجا جوان لاغراندام و خوشقيافهاي را ديدم كه داشت با دوستم صحبت ميكرد و وقتي من رسيدم، حرفشان تمام شد. با ديدن آن جوان احساس كردم كه يك آدم عادي نيست و در دل خود نسبت به او احساس علاقه كردم. از دوستم خواستم آن آقا را معرفي كند و او هم گفت: ايشان سيدمجتبي نواب صفوي است و تازه از نجف تشريف آوردهاند. من طلبه جواني بيش نبودم، ولي چون دربار آن روزها با دادن پول، پست و مقام در صدد شكار طلاب جوان بود، به هر طلبه جواني كه ميرسيدم در اين باب به او تذكر ميدادم كه مراقب باش! آن جوان وقتي حرفهايم را شنيد، طور خاصي به من نگاه كرد و با عجله از جا بلند شد و گفت: كار دارم و رفت! البته اسمم را هم پرسيد و من گفتم بعد هم گفتم: انشاءالله ارتباط من، شما، آقاي طباطبايي و اين بيت قطع نشود. بعد كه رفت از آقاي طباطبايي پرسيدم: چه كاره است و چه ميكند؟ ايشان گفت: سيد از طرف مراجع تقليد نجف مأمور شده است با كسروي وارد مذاكره و گفتوگو شود و او را ارشاد كند كه دست از نشر كتب و نشريات ضد اسلام و تشيع بردارد و اگر توبه نكرد و تسليم نشد، حكم كشتن او را گرفته است! البته نواب معتقد بود ريشه همه اين فسادها دربار و شخص شاه است و بايد حكومت را ساقط و حكومت اسلامي را جايگزين آن كرد. بعد هم به طباطبايي گفته بود: اگر كساني را ميشناسد كه با او همفكر هستند، به او معرفي كند. به همين خاطر وقتي تو آن تذكرات را دادي، گفت: اولياش را گير آوردم!
ديدارهاي بعدي شما چگونه و در كجا انجام شد، دوستي شما چگونه رو به زيادت گذاشت؟
هر چند حركتهاي تند و انقلابي و اعلاميههاي پرشور او عليه حكومت شاه در همه ايران سر و صداي زيادي به راه انداخته بود، اما كمتر كسي چهره او را ميشناخت. يك روز در اصفهان به يكي از دوستان كه از مدرسه صدر ميآمد، برخوردم. او به من گفت: «يك سيد جوان روحاني دارد در مدرسه صدر با طلاب حرف ميزند. حرفهايش درباره فساد حكومت خيلي شجاعانه و جديد است». از خصوصياتي كه برايم توصيف كرد، فهميدم بايد نواب صفوي باشد. با چند تن از دوستان كه در مسير مدرسه ديده بودم به مدرسه صدر رفتيم و ديديم او دارد با شور و هيجان با طلبهها حرف ميزند.
نواب هميشه مخفيانه در اصفهان به خانهام ميآمد. حرفهايش كه تمام شد از او پرسيدم: «چرا به من خبر نداديد كه آمدهايد؟» جواب داد: «ميخواهم به شيراز بروم. شب را در اصفهان ميمانم و فردا ساعت هفت صبح ميروم. سخت تحت تعقيب هستم و نميخواستم تو به خطر بيفتي!» نزديك غروب بود. يكي از دوستان درخواست كرد آن شب شام به منزل حاجآقا اربابيان بروند. نواب قبول كرد. آن شب حدود 20 نفر مهمان بودند و نواب حرفهاي بسيار بديع و جالبي زد و توضيح داد چه فرق عظيمي بين يك حكومت اسلامي و حكومت شاه وجود دارد. حرفهايش براي همه حاضران در مجلس بسيار جذاب و جالب بودند.
نواب آن شب آنجا ماند، ولي من و بقيه به خانههاي خود رفتيم.
باز هم او را در اصفهان ديديد؟
بله، آن شب فكر كردم اگر نواب مستقيم به شيراز رفته بود، ممكن بود مأموران متوجه او نشوند، ولي چون آن روز و شب در اصفهان ماند و با طلاب هم حرف زد، احتمال اينكه در بين مهمانها مأمور بوده و حضورش را گزارش داده باشند، زياد است، ممكن بود وسط راه او را تعقيب كنند و برايش مشكلاتي را به وجود بياورند، به همين دليل تصميم گرفتم فردا صبح قبل از اينكه اتوبوس او حركت كند، خود را به گاراژ برسانم و همراه او بروم. اتوبوس برايم جا نداشت، به همين دليل با عجله خود را به دروازه شيراز رساندم تا با وسيله ديگري خود را به او برسانم و حتي اگر شده است دورادور مراقبش باشم، ولي هيچيك از اتوبوسهايي كه رسيدند جا نداشتند و مرا سوار نكردند! بسيار نگران و ناراحت شدم. مستأصل كنار جاده ايستاده بودم كه يك ماشين شخصي جلوي پايم ترمز كرد و وقتي فهميد ميخواهم به شيراز بروم، مرا سوار كرد. راننده ارمني بود و بسيار برخورد خوبي با من داشت. او حتي پول ناهار مرا هم داد و هر چه اصرار كردم پول ناهار را بگيرد، قبول نكرد. از آنجا كه آن روزها به همه كس شك داشتم و ميترسيدم او مأمور امنيتي باشد، حرفي از علت مسافرتم به او نزدم. از اين گذشته خود من هم هميشه تحت نظر بودم.
بالاخره بعد از غروب به شيراز رسيديم و بلافاصله به طرف مسجدي كه ميدانستم نواب ميخواهد به آنجا برود و با آيتالله حاجسيدنورالدين ملاقات كند، رفتم. وقتي رسيدم، ايشان داشت نماز عشا را اقامه ميكرد و نواب پشت سر ايشان در صف اول ايستاده بود. بعداً فهميدم نواب بعد از اذان رسيده و هنوز با آيتالله سيدنورالدين حرف نزده است.
در گفتوگوهاي آنها شركت داشتيد؟ چه مطالبي بين اين دو رد و بدل شد؟
بله، بعد از اينكه نماز تمام شد، حاجآقا نواب را ديد. نواب خود را معرفي كرد و با يكديگر احوالپرسي گرمي كردند. سپس حاجآقا سيد نورالدين علت آمدن او را پرسيد. نواب گفت: «اجازه بدهيد مريدانتان بروند، عرض خواهم كرد!» وقتي همه رفتند و فقط من و نواب مانديم، گفت: «پسرعمو! آمدهام ببينم مرد هستي يا نيستي؟» حاجسيدنورالدين حداقل 40 سال از نواب بزرگتر بود، به همين دليل از اين سؤال سخت يكه خورد! اما چون توصيف نواب را از بزرگان شنيده بود، گفت: «بله، هستم.» همراه ايشان و نواب راه افتاديم. بالاخره ايشان پرسيد: «مطلب چيست؟» نواب گفت: «پسرعمو! حالا بيشتر شراب خورده ميشود يا زمان يزيد؟» حاجآقا سيد نورالدين جواب داد: «حالا!» نواب تكتك مفاسد اخلاقي جامعه را شمرد و همان سؤال را پرسيد و آيتالله سيدنورالدين همان پاسخ را داد. سرانجام سؤال كرد: «تكليف من و شما به عنوان فرزندان فاطمهزهرا(س) چيست؟» حاجآقا سيدنورالدين پرسيد: «چيست؟» و نواب بلادرنگ پاسخ داد: «قيام عليه ظلم و مبارزه تا شهادت!» حاجآقا سيدنورالدين گفت: «اگر مجبور شوم با كليد دزدي از در وارد ميشوم، ولي از ديوار بالا نميروم. روش شما براي رسيدن به هدف درست نيست!» نواب با اينكه جثه لاغري داشت، اما صدايش بسيار رسا و گيرا بود، طوري كه وقتي سخنراني ميكرد، نيازي به بلندگو نداشت. او عصباني شد و گفت: «من كي گفتم از ديوار بالا برويم يا كليد بدزديم؟ كي گفتم بيمطالعه قيام كنيم؟ گفتم مثل جدمان امام حسين(ع) قيام كنيم و شهيد شويم. آيا شهادت در راه دين خدا رسيدن به هدف نيست؟»
آيتالله حاجسيدنورالدين هميشه آرام حرف ميزد و آرام هم ميشنيد و هيچوقت كسي با او با صداي بلند حرف نزده بود. گفت: «جناب نواب! انگليسيها نميگذارند و قبل از اينكه قيام شود، شعلههاي آن را در نطفه خفه ميكنند!» نواب گفت: «انگليسيها علفهاي هرزي هستند كه خود را جاي چنار جا زدهاند. آنها را از ريشه ميكنيم و دور مياندازيم!» آيتالله سيدنورالدين گفت: «آخوندهاي فاسد نميگذارند!» نواب گفت: «آخوندهاي فاسد آدمهاي سست ارادهاي هستند. مقابله با آنها دشوار نيست». آيتالله سيد نورالدين جوابي نداشت به اين جوان پرشور و غيور بدهد و سرانجام با نواب دست داد و گفت: «حاضرم! امشب را منزل بنده مهمان باشيد تا بيشتر صحبت كنيم.» من آهسته به نواب گفت: «ميخواهم به منزل حاجسيدصدرالدين، برادر حاج سيد نورالدين بروم و شب را آنجا باشم.»
چرا چنين تصميمي گرفتيد؟
چون احتمال داشت حاجسيدنورالدين با حضور من احتياط كند و نواب هم هر حرفي را نتواند به او بزند. آن شب به منزل حاجسيدصدرالدين رفتم و متوجه شدم دو مأمور آگاهي مراقب منزل هستند!
چه مدت در شيراز مانديد؟
فردا صبح نواب به منزل سيدصدرالدين آمد و با هم به اصفهان برگشتيم. نواب عادت داشت هميشه در صندلي ته اتوبوس بنشيند كه بر همه مسافران اشراف داشته باشد. در طول راه هم با مسافران درباره اخلاق و احكام اسلامي حرف ميزد و بيكار نمينشست و در بين صحبتهايش به نحوي فساد و ظلم حكومت شاه را هم مطرح و مسئوليتهاي مردم را به آنها يادآوري ميكرد. در اصفهان به منزل من رفتيم. كمي كه استراحت كرد گفت ميخواهد به منزل ابوالقاسم بختيار برود. از او درباره حاج سيدنورالدين پرسيدم، گفت: قول همكاري داد. اگر به ياري خدا قيام كنيم، ايشان عليه ما كاري نخواهد كرد و حكومت نخواهد توانست ايشان را عليه ما تحريك كند.
جنابعالي هم با آيتالله كاشاني و هم با شهيد نواب صفوي ارتباط نزديكي داشتيد، بنابراين قطعاً در جريان جدايي فداييان اسلام از بيت آيتالله كاشاني هستيد. قضيه از چه قرار بود؟
بنده به خاطر ارتباط با فداييان اسلام و نيز آيتالله كاشاني، مكرر از كرمان به تهران ميآمدم. در آن ايام شمس قناتآبادي به علت مخالفت آيتالله بروجردي و جبههگيري طلاب عليه او، از ترس از قم رفته بود. در يكي از سفرهايي كه به تهران كردم متوجه ماجراي شمس و سر و صداهايي كه در قم به راه انداخته بود شدم. وقتي خدمت آيتالله كاشاني رسيدم، عرض كردم: «شمس قطعاً پس از ترك قم نزد شما ميآيد، نواب صفوي هم با او مخالف است، لذا اگر شمس نزد شما بيايد، او از شما جدا ميشود و اين مطلب براي مردم ايجاد سؤال خواهد كرد». آيتالله كاشاني فرمودند: «با اوضاع فعلي مملكت، نميتوانم روي رفت و آمد به خانهام كنترلي داشته باشم!» اتفاقاً درست فكر كرده بودم و شمس از قم نزد آيتالله كاشاني آمد و با سخنرانيهاي پرشور خود، براي خودش طرفداراني هم پيدا كرد. نواب صفوي رفتار و گفتار او را به صلاح طرفداران فداييان اسلام نميديد، مخصوصاً وقتي شمس حزب «مجمع مسلمانان مجاهد» را راه انداخت، براي اينكه اعضاي فداييان اسلام را از اين جريان حفظ كند، با اعلاميهاي كه لحن آن نسبت به آيتالله كاشاني فوقالعاده احترامآميز بود، جدايي فداييان اسلام از بيت ايشان را اعلام كرد. اين جدايي براي مردم كه چشم اميدشان به آيتالله كاشاني و فداييان اسلام بود، بسيار سؤالبرانگيز بود.
بنده كه از مريدان آيتالله كاشاني و از طرفداران فداييان اسلام بودم، بسيار از اين جدايي ناراحت و نگران بودم، چون اوضاع مملكت فوقالعاده بحراني بود و مردم چشم اميدشان به اين دو بود. آنها نميتوانستند به آساني به نواب يا فداييان اسلام كه اغلب در زندان بودند يا زندگي مخفي داشتند، دسترسي پيدا كنند. آيتالله كاشاني هم كه از صبح تا شب گرفتار ديدار با مسئولان مختلف احزاب و جريانات بودند. اين وضعيت موقعيت را براي شايعهپراكني دشمنان مساعد ميكرد. ميخواستم به هر نحوي كه شده است نواب و فداييان اسلام را به منزل آيتالله كاشاني برگردانم، ولي با وجود شمس قناتآبادي اين كار شدني نبود و امكان هم نداشت نواب از تصميم خودش برگردد و كوتاه بيايد و شمس را تحمل كند.
خوشبختانه شمس پس از زد و بندهاي سياسي، كانديداي مجلس شد و خود به خود شرّش را كم كرد و دستش رو شد. بعدها هم لباس روحانيت را درآورد و با دربار ارتباط يافت. مدتي هم معاون استاندار خراسان شد. جاي نواب و يارانش حقيقتاً در منزل آيتالله كاشاني خالي بود. يك شب ناراحت از اين جدايي در خيابان راه ميرفتم كه به آقاي فخرالدين حجازي برخوردم و گفتم: «جدايي بين نواب و آيتالله كاشاني در بين مردم بازتاب خوبي نداشته است، امشب فداييان اسلام در منزل فلاني جلسه مخفيانهاي دارند، اي كاش شما بيايي و شعري در وصف آثار سوء اين جدايي بخواني، بلكه شعر شما اثر كند». ايشان پذيرفت و آن شب هر دو به آن جلسه رفتيم. آقاي حجازي خطاب به نواب گفت: «آثار سوء اين جدايي در همه جا ديده ميشود و خوب است تا مردم از نهضت ملي نااميد نشده و بيگانگان سوءاستفاده نكردهاند، اين سوء ظن برطرف و رابطه بين فداييان اسلام و بيت آيتالله كاشاني مجدداً برقرار شود». بعد هم شعرش را خواند. خوشبختانه سخنان و مخصوصاً شعر او تأثير عميقي گذاشت. بعد هم نواب متوجه شد ديگر شمس قناتآبادي در بيت آيتالله كاشاني جايي ندارد، لذا اعلاميه زيبايي را منتشر و بازگشت خود و فداييان اسلام به بيت آيتالله كاشاني و شروع همكاري تحت ارشادات ايشان را اعلام كرد. از فرداي آن روز بار ديگر شاهد چهرههاي مصمم و نوراني فداييان اسلام در منزل آيتالله كاشاني بوديم.
چگونه از شهادت نواب صفوي مطلع شديد؟ ظاهراً در آن روزها در اصفهان به سر ميبرديد، اينطور نيست؟
بنده در محله «قيله دعا»ي اصفهان، منزل بسيار كوچكي داشتم كه فقط يك اتاق سه در چهار و يك آشپزخانه كوچك و با ساير همسايهها دستشويي و حياط مشترك داشت. نواب هر وقت ميخواست به سفر برود و اصفهان در مسيرش بود، به منزلم ميآمد و شبها هم اغلب نزدم ميماند. او دخترهايم را روي زانو مينشاند و نوازش ميكرد و بچهها هم هر وقت او ميآمد ذوق ميزدند و به طرفش ميدويدند. همسرم بهشدت نگران نواب بود و دائماً تأكيد ميكرد مراقب خود باشد و تا ميتواند به صورت ناشناس اين سو و آن سو برود. نواب هم هميشه ميگفت: «چه زنده بمانيم، چه شهيد شويم. پيروزيم!» يك شب همسرم نزديك سحر سراسيمه از خواب برخاست و گفت: «در خواب ديدم نواب آمده و تاجي از نور به سر دارد و مدام ميگويد ديدي پيروز شديم؟» ميدانستم نواب در زندان است و از اين خواب بسيار نگران شدم. فردا صبح در روزنامهها خواندم نواب و يارانش اعدام شدهاند! بهشت برين گواراي او و ياران صديقش باد.
با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد.