
چند هفتهاي بود كه حتي جمعهها برنامهاي و همايشي به پستم ميخورد و چون مرتبط با حوزه خبريام بود از تعطيلي جمعه هم ميزدم و حسابي خسته شده بودم. آن روز قبل از اينكه به خانه بروم سردبير نامهاي مقابلم گذاشت و چون ميدانست اين هفته را هر جوري كه هست ميخواهم خانه باشم، گفت: «اين دعوتنامه هم اومده، گفتم بهت نشون بدم.» نامه را خواندم « افتتاح نخستين مجمع خيرين جهادي» كنار گذاشتم و گفتم يك برنامه مثل برنامههاي معمول است كه اگر نروي اتفاقي نميافتد. وسايلم را كه جمع كردم، نميدانم چه شد پيش خودم گفتم نامه را برميدارم و در راه ميخوانم. داخل اتوبوس بيآرتي نامه را باز كردم. ادامه داده بود: « براي توسعه فعاليتهاي خدمترساني به اهالي روستاهاي دورافتاده. . . » دلم ريخت. احساس كردم اگر اين برنامه را نروم شايد به محرومان اجحاف باشد و شايد قلم من بتواند در اين كار بزرگ سهيم باشد. پس عزمم را جزم كردم. به ويژه اينكه نوشته بود خانواده شهداي مدافع حرم هم هستند و من هم كه اين روزها دلم بدجور هواي حرم حضرت زينب(س) را كرده بود منتظر چنين فرصتي بودم كه اين خانوادههاي عزيز را زيارت كنم.
شام جمعه
بالاخره وارد سالن مراسم شدم. قاري قرآن دكتر رحيم قرباني بود كه با صوت زيباي خودش آيات هجرت و جهاد را ميخواند كه احتمالاً خودش هم يكي از مصاديق همان آيات بود، چون از قبل ميشناختمش و عكسهاي او را با روپوش سپيد كه به عنوان دندانپزشك در مناطق محروم فعاليت ميكرد، ديده بودم.
مجري برنامه كه چهره آشناي شبكه قرآن سيما و برنامههاي زنده از كربلا و مشهد و پيادهروي اربعين و... بود از برگزاركنندگان اين مراسم تشكر كرد كه در اين وانفساي دنيا به فكر فقرا و مستمندان هستند و مجري كه خودش شاعر هم بود، گفت: «اخيراً گزارشي از يك منطقه محروم در اخبار ديدم كه آنقدر تحت تأثير قرار گرفتم كه شعري هم ويژه اين اردوهاي جهادي سرودم» و سيدكمال هاشمزاده شعرش را خوانده است.
چهرههاي متفاوتي در اين مراسم حاضر بودند. از خيرين پير و جوان كه هر يك آمده بودند تا به مقدار توانشان به اين مجمع كمك كنند تا مسئول بسيج اصناف و بسيج ورزشكاران تا خواننده محبوب تيتراژ ستايش كه اين بار نه براي خوانندگي كه روي سن حاضر شد تا هداياي خانوادههاي شهداي مدافع حرم را به آنها بدهد. فريدون بيگدلي كه تحت تأثير حال و هواي معنوي مراسم قرارگرفته بود، گفت: «ما فقط ايام رمضان كه تلويزيون چند برنامه براي محرومان دارد ياد نيازمندان ميافتيم و بقيه سال درگير زندگي خودمان هستيم اما آفرين به جبهه جهادي منتظران خورشيد كه با راه انداختن اين مجمع به فكر هموطنانمان در مناطق دورافتاده هستند.»
هداياي خانواده شهيد مهدي نوروزي و سيدمحمدحسين ميردوستي كه از شهداي مدافع حرم بودند اهدا شد و حقيقتاً حضور فرزند 14 ماهه شهيد نوروزي و فرزند 15 ماهه شهيد ميردوستي، اشك را از چشمان همه جاري كرد. به ويژه پخش تصاوير وداع شهيد ميردوستي با محمد ياسا كه غوغا كرد؛ گزارشي كه احسان معراجيفر به تازگي از اخبار سيما پخش كرده بود.
بعد از آن نوبت به تقدير از عوامل گزارش اردوهاي جهادي در صدا و سيما رسيد كه توانسته بودند چند گزارش فاخر از مناطق محروم پخش كنند كه خيلي اثرگذار بود و باعث شده بود برخي از خيرين با ديدن اين گزارشها به آن مناطق كمكهايي كنند. تقديرها كه از مدير شبكه يك سيما به خاطر حمايتهاي عملي از توليد مستندات جهادي و از جمعي از خيرين انجام شد، نوبت به سيدجهانبخش و سيدعباسعلي رسيد كه از روستاهاي صعبالعبور و كوهستاني و سخت دزفول در مرز با لرستان و چهارمحال و بختياري خودشان را به اين مراسم رسانده بودند تا پشت ميكروفن حاضر بشوند و ضمن تشكر از بچههاي جهادي فقط يك جمله بگويند: « تو را به خدا روستاهاي ما را فراموش نكنيد...» صحبتهاي اين دو سيد عزيز تلنگري بود به ما خبرنگارها كه ما هم ميتوانيم جزو خيرين اين مجمع باشيم و با قلمرانيمان اين مناطق را به مسئولان و مردم معرفي كنيم و به نوبه خودمان آنها را كمك كنيم. اتفاقاً وقتي مسئول اين مجمع يا به قول خودشان « خادم مجمع» براي معرفي اين مجموعه نوپا ظاهر شد، گفت: « اين مجمع كه اولين مجموعه خيرين در ميان گروههاي جهادي كشور است تفاوتهايي با بقيه خيريهها دارد. يكي اينكه فقط افراد پولدار عضو آن نيستند بلكه فردي كه ميتواند با در اختيار گذاشتن امكاناتي به محرومان كمك كند يا شاعري كه سرودهاي براي فقيران داشته باشد يا رانندهاي كه وانت خودش را براي جابهجايي جهيزيه يك دختر روستايي چند روزي به ما اختصاص بدهد تا... همگي عضو مجمع هستند.»
گوشواره مادر شهيد
واقعيتش وقتي خادم اين مجمع از خاطرات تلخ و شيرينش گفت كه چگونه مادري را از مرگ نجات دادند يا چطور نوزادي را پزشك جهادي سالم به دنيا آورده يا براي پيرزن اهل تسنن خانه ساختند يا دختري سرطاني را در روستا حمايت كردند، خيلي من را تحت تأثير قرار داد و خلاصه هم از فقر گفت و هم از همت بچههاي جهادي و در آخر برخي از پيامكهاي گوشي خودش را خواند كه چگونه برخي از روستاييان تقاضاي كمك كردند. آنجا بود كه مادر شهيد نوروزي كه از كرمانشاه به تهران آمده بود و ميهمان مراسم باصفا بود، گوشوارههايش را به بچههاي جهادي داد و گفت: «اينها يادگاري فرزند شهيدم است كه براي من خريده بود...» و با شنيدن اين كلمات بغضم گرفته بود كه اي كاش عالم و آدم از ارض و سما بيايند و ببينند اين لحظه ايثار و فداكاري را.»
وقتي خادم مجمع از درخواست جهيزيه يك دختر روستايي گفت، يكي پاكتي از جيبش درآورد و گفت: «مبلغ ناقابلي داخل اين پاكت هست. من چون خودم دارم براي دخترم جهيزيه ميگيرم ميفهمم كه پدر آن دختر روستايي چه ميكشد.»
يا صحنه اهداي النگو توسط يكي از خواهران حاضر در جلسه يا وقتي باز هم خادم مجمع گفت: يكي از اهالي تسنن نياز به 500 هزار تومان براي مداواي خواهرش دارد، يك نفر ديگر هم از يك گوشه بلند شد و آن مبلغ را اهدا كرد و حقيقتاً عجب صحنههاي زيبايي بود. آنجا بود كه خدا را شكر كردم كه من هم توفيق حضور در اين مراسم را داشتم؛ مراسمي متفاوت كه نه از سخنرانيهايي پيدرپي همايشهاي دستگاههاي مختلف خبري بود نه از تشريفات خاص سالنهاي بينالمللي و. . . حتي وقتي موقع شام شد، برخلاف انتظارمان كه احتمالاً غذاي مفصلي به ما بدهند، داخل صف ايستاديم و وقتي نوبتمان شد يك كاسه آش شلهقلمكار دادند و تكهاي نان سنگك كه چون با اخلاص و صفاي باطني درست شده بود از هزار سيخ جوجهكباب هم طعم و رنگ بهتري داشت و دلنوازتر بود.
مراسمي كه حتي دكورش متفاوت بود، دكوري با پتو و زيلو و ظرف زغال و چاي با دبههاي آب و جارو و خلاصه سادهترين وسايل زندگي كه كنارش نوشته بود: «به خانه ساده عشايري خوش آمديد» و چقدر با ديدن اين دكور، حس سادگي و آرامش به من دست داد. بالاخره با اتمام اين مراسم، مجمع خيرين جهادي آغاز به كار كرد تا فصلي نو در خدمترساني جهادگران اين جبهه جهادي ( منتظران خورشيد) را رقم بزند و به قول خودشان « لبخند رضايت ولايت را منتج بشود.» شما هم اگر ميخواهيد عضو اين مجمع شويد ميتوانيد با اين رزمندگان مخلص از طريق سامانه پيامك 300013571122 مرتبط باشيد.