
عاقبت سال 74 به 16 سالگي رسيديم، اما ديگه جبههاي در كار نبود و در ضمن تصورمون از جنگ تا حدي تغيير كرده بود. مؤسسه شلمچه كلي عكس از پيكر شهدا پخش كرده بود و از قضا من و ابوالفضل فروشنده تعدادي از اين پوسترها بوديم. ديدن تصاوير شهدا حاليمون كرد كه واقعيت جبهه با اون چيزي كه ما تصورش رو ميكرديم تفاوت داشته. تازه داشتيم رك و راست با واقعيت جبهه و جنگ و شهادت و مجروح شدن آشنا ميشديم. اون زمون طوري با خودمون كلنجار ميرفتيم كه انگار جنگ تازه شروع شده و حالا از ما دو نفر ميخوان بين رفتن و تكه تكه شدن و موندن و بيتفاوت بودن، يكي رو انتخاب كنيم!
چند سال ديگه هم گذشت و من رفتم دانشگاه و ابوالفضل همراه خانوادهاش به شهر ديگهاي رفتند. بيشتر فكرم دنبال پاس كردن واحدها بود و پيدا كردن كار نيمه وقت تا شهريه ترمها رو بدم. بعد دانشگاه هم كه رفتم سركار و تمام و كمال اسير زندگي شدم. حالا ديگه از كلنجار دروني خبري نبود. يعني جنگي هم در كار نبود كه بخوام با خودم سر رفتن و نرفتنش كلنجار برم. منتها ابوالفضل قضيهاش فرق داشت. هر وقت با هم تماس ميگرفتيم، كلي از آرزوي شهادت حرف ميزد و حوصلهام رو سر ميبرد!
30سالگي رو كه رد كرديم، دوباره ابوالفضل به تهران برگشت. اما ديگه رفاقتهامون مثل قبل نبود. جداييمون وقتي بيشتر شد كه به قضيه فتنه 88 رسيديم. ابوالفضل كار و زندگيش رو كامل رها كرده بود و شب و روز توي خيابونها پست ميداد. يه بار هم از من خواست قاطيشون بشم. استدلال ميكرد كه شايد جبهه ما توي همين قضيه فتنه باشه و بايد پاي كار باشيم. با اينكه منم مخالف فتنه بودم، قبول نكردم و گفتم اينكه جنگ نيست اگه جنگ بشه در خدمتيم. . .
چند سال ديگه هم گذشت. وقتي خبر رسيد تكفيريهاي توي سوريه تا پاي حرم حضرت زينب(س) رسيدند، اولين كسي كه بهم زنگ زد ابوالفضل بود. شستم خبردار شد چي تو فكرشه. جوابش رو ندادم و مرتب از دستش فرار ميكردم. يعني حق هم داشتم، توي اداره بهم ترفيع داده بودند و نميتونستم موقعيتم رو به اين راحتي رها كنم. دورادور ميشنيدم كه ابوالفضل يكي دوباري اعزام گرفته و مرتب در رفت و آمده. عاقبت يكبار توي كوچه و درست دم خونهمون، گيرم انداخت و گفت: اينم از جنگ آقا عليرضا، مردش هستي؟
نميدونستم چي جوابش رو بدم. حال خانمش و نوازدش كه تازه دنيا اومده بود رو پرسيدم و مسير حرف عوض شد. اون شب وقتي ازش خداحافظي كردم چيزي گفت كه متوجه نشدم. يك هفته بعد هم خبر رسيد ابوالفضل توي حلب شهيد شده. لحظهاي كه خبرش رو شنيدم به تنها چيزي كه فكر كردم جملهاي بود كه شب آخر زده بود. چشمم رو بستم و ابوالفضل جلوي روم ظاهر شد. با همون لبخند هميشگي گفت: بد جوري غرق شدي عليرضا جان!
از خواب كه بيدار شدم كوچه پر شده بود از صداي قرآني كه براي ختم ابوالفضل پخش ميكردند. يادم افتاد قرار كاري مهمي دارم. زير لب گفتم: ببخشيد ابوالفضل جان كار مهمي دارم، اگه رسيدم ميام سرمزارت!