کد خبر: 764051
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۹۴ - ۲۱:۵۱
گفت‌وگوي «جوان» با مادر شهيدي كه متن وصيتنامه فرزندش را روي قاليچه بافت
گل بانو سوري مادر شهيد عزت‌الله كرمعلي، پيرزني بيسواد بود كه آرزو داشت وصيتنامه فرزند شهيدش را ماندگار كند.
صغري خيل فرهنگ

بنابراين تصميم گرفت در شصت و چند سالگي به كلاس‌هاي نهضت سوادآموزي برود و عاقبت نيز با آموختن سواد، ‌وصيتنامه عزت‌الله را در تار و پود قاليچه‌اي ماندگار ‌سازد. اين مادر شهيد مي‌گويد من اين قاليچه را با عمق عشق و ارادت مادرانه نسبت به فرزند شهيدم بافتم. فرزندي كه از همان دوران كودكي بيش از حد به قرآن توجه داشت و در نهايت وصيتنامه‌اش باعث شد تا من هم قرآن بياموزم. آنچه در پي مي‌آيد روايتي است در گفت‌وگو با گل بانو سوري مادر شهيد عزت‌الله كرمعلي.

 
حاج خانم از خودتان بگوييد، ‌اهل كجا هستيد و عزت‌الله را چطور تربيت كرديد كه سعادت شهادت يافت؟

من گل بانو سوري هستم. 67 ساله و مادر شش فرزند. چهار پسرو دو دختر كه در نهايت به لطف خدا يكي از پسر‌ها فداي راه قرآن شد. ما اهل روستاي توانه بخش زرين دشت نهاوند هستيم. پدر بچه‌ها شش سال پيش به رحمت خدا رفت. كشاورز بود و بسيار زحمت مي‌كشيد و تمام سعي‌اش اين بود كه رزق حلال به خانه بياورد. مطمئنم لقمه‌اي حرام به بچه‌ها نداده است. مي‌دانستم كه اگر حتي به قاعده يك لقمه حرام به بچه‌ها بدهم بچه‌ها به خوبي تربيت نمي‌شوند و عاقبت خوبي نخواهند داشت. اگرچه سواد زيادي نداشتيم اما تكليفمان را اسلام و قرآن مشخص كرده بود و بايد به آن عمل مي‌كرديم. ما تمام تلاش خود را كرديم كه بچه‌ها با احكام قرآني و مذهبي آشنا و تربيت شوند.

از ويژگي‌هاي اخلاقي فرزند شهيدتان بگوييد.

عزت‌الله فرزند اول خانواده و متولد 1344 بود. بچه نمونه‌اي بود. هم اخلاق و هم ايمان بالايي داشت. زمان انقلاب 12- 11 سال بيشتر نداشت. در همان سن كم و با وجود اينكه در روستا زندگي مي‌كرديم و فاصله زيادي با شهر داشتيم، از اوضاع و احوال جامعه با خبر بود. پاي ثابت هيئت‌هاي مذهبي و مسجد بود و در مسجد خيلي فعاليت داشت. خوب به ياد دارم يك بار به خاطر خط خطي كردن تصوير شاه در كتاب درسي‌اش به شدت معلمش او را تنبيه كرده بود. وقتي به خانه آمد جاي كتك‌هاي معلم نامردش روي بدنش بود. وقتي به خانه آمد عكس شاه را پاره كرد و به داخل دستشويي انداخت. بعد از پيروزي انقلاب، عزت‌الله گويي جان تازه‌اي گرفته باشد، ديگر آرام و قرار نداشت. 14 سال داشت كه حافظ قرآن شده بود و در مسجد به بچه‌ها قرآن مي‌آموخت. من سواد خواندن و نوشتن نداشتم و نمي‌دانستم كه او چه مي‌خواند و چه مي‌كند. يك بار به برادرم گفتم عزت‌الله كه به مسجد مي‌آيد به او هم قرآن ياد بدهيد. برادرم گفت: خواهر جان، ايرادهاي قرآني ما را هم عزت‌الله مي‌گيرد. او قاري خوبي است.

عزت‌الله فعاليت فرهنگي هم داشت؟

بله، عزت‌الله بچه‌هاي كوچك محل را در مسجد جمع مي‌كرد و به آنها قرآن آموزش مي‌داد. اذان، اقامه و ترتيب و نحوه نماز خواندن را داخل برگه‌ها مي‌نوشت و به بچه‌ها مي‌داد تا نماز خواندن را ياد بگيرند. عاشق طلبگي بود اما شرايط موجود روستا و وضعيت ما اجازه نداد تا به اين ذوق او توجه كنيم. آن زمان روستاي ما امكانات چنداني نداشت. ما برق هم نداشتيم. اما عزت‌الله با نور كم چراغ در نيمه‌هاي شب به خواندن قرآن مشغول بود. همواره در حال حفظ و قرائت قرآن بود.

عزت‌الله كتاب شهيد دستغيب را مي‌خواند و نكته بر‌داري مي‌كرد و در داخل دفترچه‌اي مي‌نوشت. بعد دفترچه را به مسجد مي‌برد آن را براي بچه‌ها مي‌خواند تا آنها هم از مطالب كتاب استفاده كنند. از همان ابتدا با اين فعاليت‌ها و كارهايي كه انجام مي‌داد مي‌دانستيم كه براي ما نخواهد بود و ماندني نيست.

هر چه از او برايتان بگويم شايد بگوييد كه مادر شهيد است و از فرزندش تعريف مي‌كند اما او نمونه بود. من آن زمان خياطي مي‌كردم و عزت‌الله همه كارهاي خانه را انجام مي‌داد. آشپزي مي‌كرد، خانه را جارو مي‌زد. كمك بچه‌ها بود. هنوز انقلاب نشده بود كه يك روز رفت از خودش عكسي انداخت و آمد خانه. عكس را كه ديدم گفتم خب چرا آنقدر اخم كردي مادر! گفت مادر اين عكس را انداختم براي شهادتم. من هم خنديدم. گفتم جنگ كجا بود كه حالا تو شهيد شوي...

متوجه نبودم و نمي‌دانستم كه او مسير خود را از آيه آيه‌هاي قرآن گرفته و مي‌داند كه شهادت نصيبش مي‌شود. آخر هم همان عكس شد عكس اعلاميه شهادت عزت‌الله.

چطور شد كه به جبهه رفت؟

سن و سال بسياركمي داشت و به ‌عنوان داوطلب بسيجي در جبهه‌ها حضورپيدا كرد. من و پدرش مخالفتي با اعزامش نداشتيم. ما انقلاب را دوست داشتيم و عاشق امام بوديم. تكليفمان را هم ولايت‌پذيري‌مان روشن مي‌كرد. من حاضر بودم همه فرزندانم در راه اسلام قرباني شوند. عزت‌الله قبل ازشهادتش وصيتنامه‌ بسيار زيبا و پرمعنا و مفهومي را نوشت. وقتي رفت به اهالي روستا گفتم كه فرزندم به شهادت مي‌رسد. آن زمان تلفن هم نداشتيم و عزت‌الله در نامه‌اي كه برايمان فرستاده بود نوشته بود من صددرصد به شهادت مي‌رسم و منتظر آمدن من نباشيد. درست گفته بود در نهايت در 12 ارديبهشت 1362 به شهادت رسيد. 12 روز پيكرش مفقود بود تا اينكه پيكرش را دوستانش پيدا كردند. از زمان اعزام تا زمان شهادت عزت‌الله دو ماه و اندي مي‌گذشت. پسرم خيلي زود به آنچه با خدا عهد كرده بود رسيد. تشييع باشكوهي هم شد. بااينكه روستا بوديم و دور از شهر و جاده خوبي هم براي تردد مردم نبود اما همه آمده بودند. عزت‌الله عزت‌مندانه تشييع شد و در روستايمان به خاك سپرده شد. با شهادت فرزندم، بسياري از اهالي روستا راهي جبهه‌هاي نبرد شدند و شش نفر از آن عزيزان هم به فيض شهادت رسيدند.

چطور شد كه تصميم گرفتيد وصيتنامه شهيد را روي قاليچه ببافيد؟

دوست داشتم تا دنيا دنياست وصيتنامه شهيدم بماند. نمي‌خواستم وصيت پسرم تنها روي كاغذي بماند و مرور زمان باعث خرابي‌اش شود. مي‌خواستم تا آنجا كه مي‌شود وصيتنامه شهيدم ديده و خوانده شود. همانطور كه مي‌دانيد امام‌خميني(ره) ‌بر مطالعه و توجه به وصيتنامه شهدا خيلي تأكيد داشتند و مي‌گفتند مردم بايد ياد و نام شهدا را در دل‌ها و يادها زنده نگه دارند.

بعد از اين تصميم بود كه تلاش كرديد سواد ياد بگيريد؟ از محتواي وصيتنامه پسرتان چه مي‌دانستيد؟

درست است كه من سواد خواندن و نوشتن نداشتم ولي بارها از فرزندانم خواستم تا وصيتنامه پسرم را برايم بخوانند، زيرا نكات اخلاقي و مذهبي بسيار عبرت‌آموز و ارزنده‌اي درآن بود. خيلي دوست داشتم قرآن خواندن را هم بياموزم. بافتن اين وصيتنامه باعث شد به كلاس سوادآموزي و قرآن‌ خواني بروم و خواندن قرآن را بياموزم.

9 ماه طول كشيد تا سواد خواندن و نوشتن را آموختم و بعد از آن عزم خود را براي بافتن وصيتنامه فرزند شهيدم جزم كردم. درقدم اول پسرم وصيتنامه برادرش را به شكل خوانا و با خط بزرگ برايم چاپ كرد و به شكل نقشه فرش درآورد.

ابتدا مي‌خواستم وصيتنامه را گلدوزي كنم اما مي‌دانستم اين كار دوام چنداني ندارد براي همين ابتدا اولين وصيتنامه فرزندم راروي گليم يك‌ونيم در يك‌ونيم مترهمراه با نقشه پرچم ايران بافتم كه خيلي مورد استقبال قرارگرفت. درنهايت دراول مهر 1393 كاربافت وصيتنامه روي فرش را آغازكردم. بعد از عيد يعني درفروردين ماه 1394 كاربافتش به اتمام رسيد.

تنها آرزويم اين است كه ديداري با مقام معظم رهبري داشته باشم و يكي از فرش‌هايي كه بافته‌ام را به ايشان هديه كنم. مي‌خواهم يكي از اين تابلو‌فرش‌ها را هم به آستان قدس رضوي تقديم كنم تا در موزه آستان قدس براي بازديد عموم مورد استفاده قرار بگيرد. در آينده هم مي‌خواهم عكس شهيدم را روي قالي ببافم. اما مي‌دانم اين كار سخت‌تر از بافت وصيتنامه خواهد بود، چراكه تصوير چهره اگر جابه‌جا شود، خيلي جالب نخواهد شد. براي همين نياز به دقت و وقت بيشتري دارم.

حاج خانم مي‌دانيد نحوه شهادت عزت‌الله چطور بود؟

آنچه از نحوه شهادت فرزندم مي‌دانم روايت دوستان و همرزماني است كه در لحظه شهادت همراهش بودند. در روند اجراي يكي از عمليات‌ها، متأسفانه عمليات توسط ستون پنجم لو مي‌رود و دشمن از منطقه استقرار و محل اقامت نيروها در قصر شيرين مطلع مي‌شود. پسرم در حال وضوگرفتن مورد اصابت تركش قرار مي‌گيرد و به شهادت مي‌رسد. پيكرش حدود 12 روز در آب‌هاي رودخانه مفقود مي‌شود و بعد از آن همرزمان و دوستانش او را پيدا مي‌كنند.

در پايان اگر صحبتي داريد بفرماييد.

از شما به خاطر توجه به شهدا و وصيتنامه شهدا سپاسگزارم. اميدوارم خداوند به بركت همين شهدا، كشور را از جميع بلايا حفظ كند. هنگام نماز جوانان را دعا مي‌كنم و خدا را به خون ريخته شده امام حسن (ع)‌ و امام حسين (ع) ‌قسم مي‌دهم كه شر تروريست‌ها به ويژه داعش را از سر كشورمان كم كند.

آري! عزت‌الله وقتي برگه عضويت در بسيج را به مادر نشان داد مي‌دانست كه خيلي زود بايد او را براي رفتن به جبهه بدرقه كند. آرام و قرار نداشت و چند ماه بعد خبر شهادتش در روستا پيچيد. عزت‌الله نخستين شهيد روستا بود و با استقبال اهالي پيكرش در خاك آرام گرفت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار