دلت ميگيرد و هواي دلت باراني ميشود، بر سرمزار پدري ميروي كه 32 سال در انتظار آمدنش بودي. انتظاري كه ميانه راه خواهر و مادرت را از تو ميگيرد و تو تنها وارث اين چشم انتظاري ميشوي. اينجا سخن از تنها يادگار شهيد است. اعظم جوكار فرزند شهيد مفقودالاثر سهراب جوكار كه پيكرش 32 سال بعد از شهادت تفحص شد، در گفتوگو با ما روايتگر سالهاي چشم انتظاري ميشود.
حاج عمران نقطه عروجش بود
من اعظم جوكار فرزند شهيد سهراب جوكار هستم. اصالتا اهل شهر نوجين از شهرستانهاي استان فارس هستيم. پدرم متولد 1338 بود كه در سال 1354 با دخترعمويش (مادرم ) ازدواج ميكند. پدر و مادرم در سنين بسيار كم با هم ازدواج ميكنند. پدر تك فرزند خانواده بود، براي همين پدربزرگ اصرار داشتندكه ايشان زود تشكيل خانواده بدهند. من در سال 1359 به دنيا آمدم و خواهرم در سال 1361. زمزمه جنگ و دفاع مقدس كه پيش آمد پدر راهي شد. آن زمان 22 سال داشت و در مدت دو سال حضورش در جبهههاي نبرد حماسهآفرينيهاي زيادي كرد. تا اينكه در سن 24 سالگي در سال 1362 در روند عمليات والفجر 2 در منطقه حاج عمران مفقودالاثر شد.
رفت تا خانوادهاي چشم انتظار نماند
همرزمان و دوستان جبهه و جنگ پدر بعد از عمليات به ديدار مادر آمدند. آن زمان من سه سال داشتم و خواهر كوچكم شيرخواره بود. آنها از نحوه مفقودالاثر شدنش براي مادرم اينگونه روايت كردند: بعد از اجراي عمليات والفجر 2 در منطقه حاج عمران كردستان، پيكر تعدادي از شهدا در آن سوي مرز عراق مانده بود.
عدهاي داوطلب ميشوند تا براي آوردن پيكر شهدا اقدام كنند. اين درحالي بود كه ميدانستند شرايط منطقه بسيار خطرناك است و زمين پر از موانع مين. اما تصميمشان را ميگيرند. پدرم هم يكي از داوطلبان بود و تنها به اين نيت كه جنازه شهدا دست دشمن نيفتد و خانواده شهدا نگران و چشم انتظار نمانند همراه گروه داوطلب ميشود. از منطقهاي كه عمليات در آن اجرايي شد تا محلي كه پيكر شهدا قرار داشت، حدود 40 كيلومتر فاصله بود. وقتي پدر و دوستانش به محل مورد نظر ميرسند، متأسفانه در محاصره دشمن قرار ميگيرند. پدر و دوستان ديگر به عقب باز نميگردند و سرنوشتشان نامعلوم ميماند. مدتي بعد از آنجايي كه از اسارت يا شهادت پدر اطلاعي به دست نميآيد او به عنوان مفقودالاثر معرفي ميشود.
مادر هرگز براي پدر خيرات نداد
مادرم همواره چشم انتظار بود و همه پنجشنبهها تا زمان حياتش، جلوي در خانه را آب و جارو ميكرد و ميگفت: شايد پدرتان بيايد. در روزها و ماههايي كه اسرا به وطن باز ميگشتند، مادرم همواره گوشش به راديو بود تا شايد نامي از پدر در ليست آزادهها باشد. مادر به بستگان هم سفارش ميكرد كه آنها هم به اخبار و اسامي آزادهها گوش بدهند تا شايد خبري از گمشدهاش بشود. اين انتظار تا زماني كه همه اردوگاههاي عراق خالي از اسرا شد، ادامه داشت. بعداز آن بود كه مادر متوجه شد ديگر پدرم اسير نيست. مادر هرگز براي پدر خيرات نداد. ميگفت: پدرتان زنده است و باز ميگردد. خواهر كوچكم در سن پنج سالگي از ميان ما رفت. من مانده بودم و مادري دلبسته و دلتنگ و چشم انتظار.
دوري پدر، مادر را به شدت بيمار كرده بود. من پدر را از لابهلاي خاطراتي كه مادر برايم روايت ميكرد، شناختم. مادر ميگفت: پدرت عاشق جبهه و جنگ بود. يك بار از او خواستم به خاطر وضعيت خانواده و فرزند شيرخوارهمان نرود و بماند. اما پدر در جواب مادرم گفته بود: اگرخودت هم بيايي و شرايط جبهه و جنگ را ببيني حاضر ميشوي يك چادر بزني و در آنجا زندگي كني و بچهها را رها نكني. آنقدر كه شرايط آنجا سخت است. تو دعا كن كه من بتوانم بروم و كمكي به انقلاب كنم.
مادرم ميگفت: پدرت زرنگ است. او زرنگ است بر ميگردد. او ميتواند از پس خودش بر بيايد. مادرم هميشه از رشادت پدر سخن ميگفت. اما گاهي اصرار بر ازدواجش از سوي دوستان و بستگان و وابستگي بيش از حدش به پدر باعث شد كه چند بار سكته قلبي كند. در نهايت هم مادر در چشم انتظاري از دنيا رفت.
تنها خاطرات من از پدر، همان روايات مادرانه بود و عكسهايي كه از پدر تصوير ذهني برايم ساخته بود. هميشه سر مزار شهداي گمنام ميرفتم و ميگفتم شايد يكي از شما پدر من باشيد و زماني كه مراسم تشييع شهدا را از تلويزيون ميديدم دست روي تابوت آنها ميكشيدم و ميگفتم شايد يكي از شما پدر من باشد.
بوي پيراهن خونين كسي ميآيد
چندي پيش به من اطلاع دادند كه پيكر مطهر پدر توسط كميته تفحص شهدا در منطقه پيدا شده است. نميدانستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت. گويي بوي پيراهن خونين كسي ميآمد. خوشحال بودم از اينكه بالاخره نشاني از پدر آمد و دعاي شبانهروزي من بالاخره بيجواب نماند. من از زماني كه خودم را پيدا كردم و متوجه شدم كه فرزند شهيد مفقودالاثر هستم، براي آمدن نشاني از پدر دعا ميكردم. در اين سالها براي خدا خيلي نامه نوشتم كه چرا پدر من برنگشت و نشاني از او نيامد. پدر من تنها يوسف گمگشته شهر نوجين بود. همه شهداي نوجين هويتشان مشخص بود، جز پدر. در نهايت بعد از سالها انتظار و دلتنگي پيراهني از يوسف گمگشتهام به من رسيد. من 32 سال طعم انتظار را چشيدم تا در نهايت خدا پاسخ انتظارم را داد.
زماني كه براي شناسايي پيكر پدر رفتم پيراهنش راديدم كه طبق عادت هميشگي در عكسهايش، يك آستين بالا زده بود و آستين ديگرش پايين بود و چند تكه استخوان كه در ميان آن پيراهن مانده بود. هفته گذشته هم در شيراز مراسم باشكوهي برگزار شد. همه از استان فارس آمده بودند براي استقبال پدر. مراسمي بينظير كه حضور مردم در آن منتها نداشت.
فعاليت فرهنگي و احياي اسلام
ما بايد ادامهدهنده راه شهدا باشيم. شهدا گريهكن نميخواهند، رهرو ميخواهند. همه اينها با پيروي از قرآن محقق ميشود. چون آنها ميخواستند اسلام را زنده نگهدارند و ما همه وظيفه داريم اسلام را نگه داريم. حالا در هر شرايطي بالاخره زماني هست كه انسان بايد از مالش بگذرد، زماني هست كه انسان بايد از جانش بگذرد. زماني هم شرايطي پيش ميآيد و ميبينيد كه فعاليتهاي فرهنگي است كه اسلام را زنده نگه ميدارد. ما به عنوان يك فرزند شهيد هر طور كه هست و شرايط ميطلبد بايد حضور داشته باشيم و ادامهدهنده راهشان باشيم.