حرفه من خواب ديدن استتا اطلاع ثانوي:
نويسنده: علي اميررياحي
كارگردان: مهدي نعمتيمقدم
بازيگران: امين حسيني/ بهرام بهبهاني/ احمدرضا اخوان/ مرتضي صرافي
مكان و زمان اجرا: نمايشخانه انتظامي/ ساعت18
سالهاست ميگويند و ميشنويم تئاتر ما با مشكل كمبود نمايشنامه خوب روبهروست اما چند سالي ميشود كه به لطف حضور هنرمندان جوان و تازهنفس كشور، اين كمبود در حال برطرفشدن است. نمايشنامه به عنوان بستر اصلي يك تئاتر، عنصر مهمي است كه ميتواند بر حسب كيفيت، خوب يا بدبودن يك نمايش را رقم بزند.
خوشبختانه نمايش «تا اطلاع ثانوي» از امتياز نمايشنامه خوب برخوردار است؛ يك داستان ساده، سرراست و جذاب كه خوب هم كارگرداني شده است.
«تا اطلاع ثانوي» در وهله نخست به لحاظ خط و ربط داستاني، هر اهل مطالعهاي را به ياد حكايت كهن و پارسي «خياط در كوزه افتاد» مياندازد اما نويسنده بر شيريني آن حكايت آشنا افزوده و ماجراي تماشاگربودن مرگ ديگران را توسط خياط گسترش داده و با ورود به ذهن خيالباف خياط، تصاويري زيبا و شاعرانه از مرگ پديد آورده است.
جالب آنكه در پَر و بالدادن حال و روز نصرالله - پسر خياط راسته مردانهدوزها - فرم اجرايي اثر و افكار و واگويهها و آرزوهاي خياط، بيدرنگ راوي رمان «گاوخوني» - جعفر مدرسصادقي - را در ياد ميآورد كه او نيز در فضايي ميان كابوس و رؤيا، از وابستگي به حرفه پدري ميگريخت و آرزوهاي بزرگتري در سر داشت، با اين تفاوت كه در «تا اطلاع ثانوي»، شخصيت اصلي هرگز دست از حرفه پدري نميكشد و به قيمت بر باد رفتن آرزوها، در دكان كوچك خياطي روزگار جواني را به روزهاي پيري ميرساند.
نعمتيمقدم در ساختاري رؤياگون و سوررئال به درستي توانسته دغدغههاي ذهني خياطي را كه در سنين نوجواني و دوره شاگردي پدر تصويري از مرگ را شاهد بوده، روي صحنه بياورد و چه تمهيد نو و خلاقانهاي است كاربرد عروسك و به بازيگرفتن دكور براي ترسيم وهم و تخيل نصرالله از مرگ. صحنههاي ميز متحرك، حجله، باطلشدن شناسنامه، كوبيدن مُهر «فوت شد» بر آن و تقابل نصرالله با خود در آيينه مرگ، از ديدنيترين لحظههاي نمايشند. ضمن اينكه حذف ديالوگ و پرحرفي معمول كاراكترها از نمايش، بسيار به ساختار ذهني اثر كمك كرده، چنانكه هر مخاطبي با ديدن تصاوير پيش رو و شنيدن نريشنهاي نصرالله، خود را در ذهن و انديشه خياط غوطهور ميبيند. برخلاف اغلب نمايشهاي نريشنمحور كه باعث ميشوند مخاطب يكي از دو وجه تصوير يا صدا را از دست بدهد، اينجا نعمتيمقدم نريشنها را به قدري دقيق و با ظرافت بازخواني كرده كه تماشاگر نميتواند آنها را نشنود. بازي بازيگران و صحنهپردازي متناسب با فضاي نمايش و ستودنياند.
«تا اطلاع ثانوي» هرچند به اقتضاي داستان درآميخته با كابوس مرگ و بسان يك خواب بيپايان، آگاهانه و با قصد قبلي ريتمي كند و كسالتبار دارد و از اين منظر ميتوان گفت كارگردان همسو و منطبق با متن و موضوع عمل كرده اما در يكي، دو لحظه از نمايش، كار دچار افت ريتم ميشود و مخاطب را كلافه و بيحوصله ميكند؛ مانند صحنه مواجهه نصرالله با قالب عروسكي خود و بريدن كاغذها كه بيش از حد طولاني است و به تدريج به تكرار ميافتد.
اگر كارگردان در برخي لحظههاي نمايش ريتم و روندي كوتاهتر پيش ميگرفت، بيشك تأثير تماشاي اين تئاتر تا مدتها در روح و روان بيننده باقي ميماند، ولي اكنون نشستن پاي «تا اطلاع ثانوي» مانند ديدن خواب عجيبي است كه پس از بيداري جز لذت يكي، دو تصوير خوشايند، چيزي در خاطر مخاطب نميمانَد.
سنگ مُفت، گنجشك مُفتسنگبست:
نويسنده و كارگردان: محمدمهدي خاتمي
بازيگران: محمد الهي/ شهره مُكري/غلامرضا عارفنژاد/ علي موسويان/علي رجايي/ نگين حميدي/ شايان خدامي
مكان و زمان اجرا: خانهموزه انتظامي/ ساعت:18:30
متن، متن، متن. كيست كه اين روزها نداند براي توليد يك نمايش خوب، نمايشنامه مهمترين اصل بنيادين است. وقتي پايه و اساس نمايش، يعني نمايشنامه، سست و ضعيف باشد، بيشك ساختمان اثر زشت و بيدوام خواهد شد. «سنگبست» به چنين وضعيتي دچار است؛ نمايشي كه از ب بسمالله تا ريزترين نكتهها مشكلهاي جدي دارد. گرچه ايده نخستين نمايش به خودي خود ميتوانست دستمايه نگارش و توليد يك نمايش قابل قبول بشود اما محمدمهدي خاتمي داستان را به قدري پيش پاافتاده، شعاري و تكراري روايت و اجرا كرده كه مخاطب از ابتدا تماشاي اثر را پس ميزند و با اكراه آن را تا انتها دنبال ميكند.
در سالهاي پيش از انقلاب، نايب - علي موسويان - كه راننده كاميون و اهل شيراز است، در منطقه سنگبست مشهد مردي را زير ميگيرد و موجب مرگش ميشود. آهو - شهره مكري - همسر نايب براي خلاصي شوهرش از بند، راهي مشهد و زيارت بارگاه حضرت رضا(ع) ميشود و به هر دري ميزند تا او را آزاد بكند.
كارگردان «سنگبست» در پرداخت داستاني و اجرايي اين طرح، سراغ سطحيترين كليشههاي موجود در فضاي نمايشهاي مذهبي و اعتقادي رفته و بدون كوچكترين جذابيت دراماتيكي، نمايشي به سبك فيلمفارسيهاي پيش از انقلاب روي صحنه برده است. نشانههاي گلدرشت شعاري از انتخاب نام شخصيتهاي اصلي مانند آهو و نايب شروع ميشود تا تكرار الگوهاي نخنماشده مانند شوهر در بند و زن فقير و خوشسيمايي كه اكنون در غياب همسر، با پيشنهادهاي بيشمار نامردان رياكار براي صيغهشدن روبهرو ميشود. با وجود چنين شخصيتهاي لوس و نچسبي، همه چيز براي افتادن به دام قصهگويي در سخيفترين شكل ممكن مهياست.
متأسفانه نويسنده و كارگردان با استفاده نامحدود از مونولوگ - به جاي ديالوگ - روند پيشرفت نمايشنامه را به حرافي و پرگوييهاي بيدليل كشانده است. به راستي چرا وقتي دو شخصيت در صحنهاند، يكي از آنها بايد فيكس بشود و ديگري به تشريح وضعيت موجود و افكار خود بپردازد؟ آيا جذابتر نبود اگر آنچه اكنون تكنفره بازگويي ميشود، به تصوير درميآمد يا دست كم بين ديالوگها گنجانده ميشد؟ از نمايشنامه ضعيف اثر كه بگذريم، در بازيها و كارگرداني هم با امتياز شايسته و چشمگيري روبهرو نيستيم. پيش و بيش از هر چيز بازيهاي بهشدت ضعيف نقشآفرينان، مانع از ارتباطگيري حسي با شخصيتها و سرنوشتشان ميشود. بازي علي موسويان كه پيشتر بازيهاي خوبي در نمايشهاي اجتماعي و طنز از او ديده بوديم، اينجا هيچ جلوهاي ندارد و به عبارتي انتخاب نادرستي براي نقش نايب است. طراحي صحنه نمايش بد نيست، بلكه افتضاح است و براي هر علاقهمند جدي تئاتر، بيدرنگ نمايشهاي موضوعي و سفارشي بيارزش دبيرستاني را تداعي ميكند. نگاه بكنيد به ابزار كار مكانيكي فرتاش روي ديوار كه چه كودكانه با كاغذ رنگآميزي و بريده شدهاند، يا دكور خانه تركمندي كه با دو مبل و يك تلفن و يك قاب عكس سرهمبندي شدهاند و بدتر از همه، تشت خشكي است كه آهو در آن بر لباسها چنگ ميزند اما كمترين صداي شستوشويي به گوش نميرسد. بامزه اينكه در چنين طراحي ناشيانهاي، آهو لباسها را هم بالا ميگيرد و ميچلانَد، بيآنكه تماشاگر شاهد چكيدن قطرههاي آب از لباسها باشد. «سنگبست» مصداق بارز نمايشهايي است كه برخي كارگردانهاي اين آبوخاك با توسل به عبارت «سنگ مُفت، گنجشك مُفت» روي صحنه ميبرند تا باري به هر جهت كار كرده باشند. وگرنه نمايشهايي از اين دست، نه دردي از مخاطب امروز دوا ميكند و نه گرهاي از حال نامساعد تئاتر ما ميگشايد.