جرقه حضور محمد در سپاه از چه زماني زده شد؟
محمد سال 84 وارد سپاه شد و از همان ابتداي ورودش در پادگان بيدگنه مشغول به كار شد. كارهاي مختلفي را در اين پادگان انجام ميداد و به نوعي آچار فرانسه آنجا شده بود. از كار با جرثقيل تا راندن ليفتراك و انجام ريزهكاريهاي جزئي را به عنوان نيروي فني انجام ميداد.
تا به حال از دلايل ورودش به سپاه صحبتي كرده بود؟
عقيدهاش اين بود كه بتواند هر جايي كه هست به دشمنان اسلام و مخصوصاً اسرائيل ضربه وارد كند. در پادگان بيدگنه هم كه بود ميگفت ما سربازان گمنام امام زمان هستيم و به اين موضوع افتخار ميكرد. واقعاً كسي هم آنها را نميشناخت. آخر سر هم به همان چيزي كه ميخواستند و به همان شكلي كه دنبالش بودند از دنيا رفتند.
در خانواده درباره شهادت و شهيد شدن شده بود حرفي بزند؟
شب قبل از شهادتش، محمد خيلي گرفته و خسته بود. آن شب چهرهاش حالت خاصي داشت. چند هفتهاي بود وقتي به خانهمان ميآمد ميگفت مصطفي نامهاي دارم و اگر ميشود آن را برايم تايپ كن. متني را ميخواست به سركار ببرد. آن شب من هم با اينكه حال و روز خوشي نداشتم پاي سيستم نشستم و او نامه را ميخواند و من تايپ ميكردم. نامهاي كه آن شب تايپ كردم 15 بند داشت كه در يكي از بندهايش گفته بود چشم نامحرمان زيادي به اين مجموعه باز شده است و كاري كنيد تا براي شما كاري نكردهاند. نامه عجيبي بود. وقتي نامه را تايپ كردم انگار كه پشيمان شده باشد به من گفت متن نامه را پاك كنم كه من هم بلافاصله اين كار را انجام دادم. پس از شهادت محمد و بعد از گذشت زمان زيادي وقتي اطلاعات كامپيوتر را ريكاوري كردم به اين متن برخوردم و نامه را به پدرم دادم و پدر هم در ديدار خصوصياش با رهبري نامه را به آقا دادند. در آن ديدار آقا يك يادگاري به بابا ميدهند و طلب صبر زيادي برايشان از خداوند ميكنند.
به نظر شما راز نوشتن آن نامه چه بود؟
دقيق نميدانم چون آن شب زياد با ما صحبت نكرد. آن شب از شبهاي ديگري كه به خانهمان ميآمد زودتر رفت. مادرم هرچقدر به محمد براي ماندن اصرار كرد او گفت فردا يك تست بزرگ دارند و بايد زودتر برود و استراحت كند. صبحش هم خواب مانده بود. خواهرم قرار بود محمد را با ماشين به سركار برساند كه ميبيند محمد خواب مانده و ديرش شده است. محمد در راه به خواهرم ميگويد من را حلال كنيد و خواهرم هر چه ميگويد چه شده و چرا بايد حلالت كنيم محمد چيزي به او نميگويد.
در رابطه با مسائل كار در خانه صحبت نميكرد؟
چون از لحاظ حفاظتي خيلي توجيه بود هيچوقت نشنيديم درباره محل كارش كلامي حرف بزند. تازه بعد از شهادتش ما فهميديم كه آنجا چه كار ميكرده و چه مسئوليتهايي بر عهده داشته است.
شما برادر محمد هستيد و سالهاي سال كنار هم قد كشيديد و از نزديك شاهد احوالات هم بوديد. محمد از لحاظ اخلاقي و رفتاري چه ويژگيهاي شاخصي داشت؟
اولين چيزي كه يادم ميآيد ترك نشدن نماز اول وقت محمد است. محمد در خانه و سركار هميشه نمازش را اول وقت ميخواند و روزهاي قبل از شهادت، ديگران را به نماز دعوت ميكرد. تنها آن روز به دليل فشردگي كار خواندن نمازش را به تأخير مياندازد. انفجار دم اذان بود و يكي از دوستان محمد به او ميگويد بيا براي نماز برويم. محمد هم در جواب با لبخندي ميگويد شما برو و ما خواهيم آمد. دوستش به نمازخانه ميرود و انفجار رخ ميدهد. محمد شهيد ميشود و دوستش جانباز. هر هفته به نماز جمعه ميرفت. حتي به خانواده هم رفتن به نماز جمعه را توصيه ميكرد. خمس مالش را به موقع پرداخت ميكرد و نميگذاشت كسي از اين موضوع باخبر شود. وقتي محمد شهيد شد ما اينها را دريافتيم. بسيار اهل صلهرحم بود. ما با اينكه با يكي از بستگان قطع رابطه كرده بوديم ولي محمد رفت و رابطه را با آنها ادامه داد. محمد بسيار سخاوتمند بود. از هيچ كمكي دريغ نميكرد و به بيتالمال بسيار حساس بود. ميگفت اگر خدايي ناكرده كسي بخواهد حق كسي را بخورد در آن دنيا و قيامت بايد به يك نفر پاسخ بدهد اما اگر بيتالمال را ضايع كند بايد جواب آدمهاي زيادي را داد. در رابطه با حلال و حرام واقعاً دقت ميكرد تا حرام وارد زندگياش نشود. خاطرهاي هم از اين اخلاقش دارم. محمد ميخواست ماشين بخرد و اشتباهاً جاي وام خودرو به او وام مسكن دادند. محمد نميدانست كه وام مسكن به او دادهاند و در مراحل پاياني دريافت وام تازه متوجه شد جريان چيست و فهميد نميتواند با اين وام ماشين بخرد و اين وام براي خريد مسكن است. به همين دليل از گرفتن وام به دليل داشتن مشكل شرعي امتناع كرد. يا مثلاً يك بار تصادفي شده بود كه بيمه مبلغ بيشتري را جهت جبران خسارت به محمد پرداخت كرده بود و او هم باقيمانده پول را به بيمه پس داد و بعد از مدتي بيمه يك لوح تقدير برايش فرستاد. خيلي تودار بود. مشكلاتش را در خودش ميريخت. زياد با كسي كار نداشت و سرش به كار خودش بود. آزارش به كسي نميرسيد.
در رابطه با نجابت هميشه به خواهرهايم ميگفت حجابتان را هيچ وقت كنار نگذاريد و وقتي ميگفتند چرا؟ جواب ميداد افراد بيحجابي كه در خيابان ميبينيد اينها با ديدن شما حسرت ميخورند كه چرا خودشان اينجوري نيستند و اين نحوه پوشش شما ميتواند براي آنها الگو شود. خيلي روحيه لطيفي داشت و با حساسيت زيادي به موضوعات نگاه ميكرد. آرامش زيادي داشت. اصلاً اهل خشونت نبود. افرادي مثل محمد كاملاً با طرز رفتار و بيانشان براي هر كسي ايجاد جاذبه ميكنند و بدون تندي يا خشونت امر به معروف را به خوبي انجام ميدهند.
محمد يك نمونه كامل از جوانان معتقد دهه شصتي بود كه كاملاً متوجه رفتار و اعمالش بود. به نظر شما يك جوان دهه شصتي مثل محمد چگونه چنين پرورش مييابد كه فقط در راه راست قدم برميدارد؟
اگر بخواهيم از دوران كودكياش شروع كنيم مادرم هميشه با وضو به محمد شير ميداد. مادرم ميگويد يادم نميآيد يك بار هم محمد را بدون وضو شير داده باشم. در پنج، شش سالگياش پدرمان در جبهه بود و فضاي آن دوران بيشتر به انقلاب نزديكتر بود و همين دليلي بر تأثيرگذاري بيشتر روي بچهها بود. در سنين بالاتر حضور محمد در بسيج و اينكه شبها به پايگاه سر ميزد و بزرگتر كه شد مسجد رفتن را هم به كارهايش اضافه كنيد. بعد هم از طريق بسيج و سپاه وارد كار شد. محمد آن لقمه حلالي كه خورده بود را با اخلاق و رفتارش به خوبي نشان داد. دائماً در چنين فضايي بود و خودش هم سعي كرد اين فضا را تقويت كند.
ارتباطش با شهيد تهرانيمقدم چطور بود؟
شهيد تهرانيمقدم، برادرم را خيلي دوست داشت. در بيشتر نمازها و مراسمها محمد پشت سر ايشان هست. حتي موقع عروسي محمد، شهيد تهرانيمقدم به عروسياش آمد. ايشان به عروسي كسي نميرفت ولي به عروسي محمد آمد. چون ميگفت سيد است بايد در مجلسش حاضر شد. همكارهاي محمد ميگفتند شهيد تهرانيمقدم هر وقت ميخواست پروژهاي را افتتاح كند ميگفت نخست سيدها نزديك بيايند و ميگفت شما بركت مجموعه هستيد و پروژه بايد با سيدها شروع شود. هر وقت تستشان جواب ميداد يك سفر مشهد ميرفتند. نيروهاي شهيد تهرانيمقدم تيم جالبي را تشكيل داده بودند و خيلي خدايي و روحاني بودند.
چگونه از انفجار پادگان بيدگنه و شهادت محمد با خبر شديد؟
روزي كه انفجار اتفاق افتاد من دانشگاه بودم. ساعت نزديك 2 بود و با دوستانم در حال برگشتن از دانشگاه بودم. ناگهان يكي از دوستانم گفت از ورامين به من زنگ زدهاند و گفتهاند اخبار اعلام كرده صداي انفجاري از سمت بيدگنه آمده. تا اسم بيدگنه را ميآورد اضطرابي تمام وجودم را ميگيرد. سريع به خانه زنگ ميزنم كه خواهرم با حالت گريه تلفن را جواب ميدهد و ميگويد بابا سمت پادگان رفته تا ببيند چه خبر شده است. ساعتهاي زيادي را در اضطراب و ناراحتي گذرانديم تا شب فهميديم محمد شهيد شده است. آنجا به بابا گفتند چيزي سالم نمانده است. محمد هم چون پشت ليفتراك بوده، انفجار،ليفتراك را پرتاب كرده و محمد دچار سوختگي و شكستگي شده بود.
پدر و مادرتان پس از گذشت چند سال با فراق محمد چه ميكنند؟
همين الان وقتي صحبت محمد ميشود اشك در چشمان پدر و مادرم جمع ميشود. به هرحال پدر و مادر هستند و محمد را از بچگي بزرگ كردهاند. من همين الان باور نميكنم محمد نيست. صبر مادر و پدرم خيلي زياد است و غمشان را بروز نميدهند و در خودشان ميريزند. خدا به همه پدر و مادرها صبر بدهد.