اما در اين ميان شنيدن خبر شهادت جانباز 70 درصد «حاج داوود موسوي» در حادثه تأسف بار منا، دل همه دوستداران و همرزمانش را به درد آورد. شهيد داوود موسوي يكي از فرماندهان تخريب در دوران دفاع مقدس بود و از نيروهاي علي عاصمي فرمانده غيور و دلاور اردوگاه شهداي تخريب به شمار ميرفت. به همت روابط عمومي لشكر 27 محمد رسول الله (ص) راهي خانه اين رزمنده قديمي لشكر27 و يار ديرين شهيد همداني شديم تا از نزديك پاي درد دلها و دلتنگيهاي خانوادهاش بنشينيم.
تابلوي جهاد در ورود به خانه
سر در خانه عكس حاج داوود است با همان لبخندي كه در اغلب تصاويرش ديده ميشود. در اين عكسش او تابلوي «اسلام با صهيونيسم هميشه در جهاد است» را به دست گرفته است و گويي به مهمانهايش خوشامد ميگويد. وارد خانه ميشوم. مادر و همسر شهيد به استقبالم ميآيند و ما را شرمنده خود ميكنند. اندكي بعد همكلامي ما با بتول جمالي مادر و بتول صياد همسر شهيد حاج داوود موسوي شروع ميشود.
مادر شهيد
در ابتداي همكلامي از خانوادهاي بگوييد كه در نهايت شهيدي چون حاج داوود را در دامان خود پرورش داد؟
من متولد 1328 هستم و شش فرزند دارم. خانواده ما همچون ديگر خانوادهها مذهبي و معتقد به نظام بود. داوود از 13 سالگي و پسر ديگرم مهدي از 17 سالگي راهي نبرد با دشمنان متجاوز شدند. پدر بچهها هم سه هفتهاي به ميدان مبارزه رفت اما چون سن و سالش زياد بود، نتوانسته بود خدمت زيادي انجام دهد و به عقب برگشت تا در ستاد پشتيباني فعاليت كند. خانواده ما هم مانند ديگر خانوادههاي محل در مسجد كه آن زمان اصليترين پايگاههاي مردمي محسوب ميشد حضور فعال داشت. من و خانمهاي ديگر در ستاد پشتيباني فعاليت ميكرديم و هر آنچه رزمندهها نياز داشتند براي آنها مهيا ميكرديم و به دستشان ميرسانديم. خانه ما نزديك مسجد بود. آن زمان از همين مسجد محلهمان اعزام نيرو داشتيم و بچههايمان را براي دفاع از اسلام و دين به جبهه ميفرستاديم. از اين رو بچهها در اين فضا رشد پيدا كردند و پرورش يافتند.
گفتيد داوود و مهدي هر دو به جبهه رفته بودند، حاج داوود از چند سالگي به جبهه رفت؟
داوود 13 سال داشت كه رفت. آن زمان در مقطع اول راهنمايي تحصيل ميكرد. سن خيلي زيادي نداشت اما رفت. ما براي رفتن يا نرفتن بچهها بهانه نميآورديم. بعد از آزادسازي خرمشهر بود كه پيش نمازمان كه در جبهه بود، فعالان مسجد را براي بازديد از مناطق به جبهه دعوت كرد. آن زمان داوود به من گفت كه ميخواهد همراه من بيايد. من هم گفتم به يك شرط تو را با خود ميبرم كه در آنجا به من كمك كني و خواهر كوچكت را نگه داري. او پذيرفت. اما تا پايش به آنجا رسيد، يك باره نيست شد. از سر كنجكاوي به اين طرف و آن طرف ميرفت. وقتي از بازديد مناطق برگشتيم، گفت كه تصميمش را براي رفتن گرفته است و ميخواهد به جهاد برود. از محل چند نفر از دوستانش هم همراهياش كردند و رفتند. من هم براي بدرقهاش تا راهآهن رفتم.
چه مدت در جبههها حضور داشت و در كدام عمليات جانباز شد؟
هفت سالي از حضور داوود در جبههها ميگذشت كه در عمليات والفجر 10 براي شناسايي ميدان مين وارد آنجا ميشود كه ابتدا يك پايش روي مين ميرود. نيروهايش به سمت داوود حركت ميكنند تا او را از ميدان خارج كنند. با يك پاي قطع شده به آنها نهيب زده بود كه «شما با ميدان آشنا نيستيد، خطرناك است. خودم بيرون ميآيم.» ليليكنان با يك پا شروع به خروج از ميدان مين ميكند كه پاي ديگرش هم روي مين ميرود. پاي دوم هم قطع ميشود. بار ديگر نيروهايش اقدام به حركت براي بيرون كشيدن او از ميدان ميكنند. اين بار محكمتر نهيب ميزند كه «مگر نگفتم نياييد، خودم ميآيم.» در نهايت حاج داوود موسوي چهار دست و پا از ميدان مين خارج ميشود. زماني كه او مجروح شد، برادرش مهدي هم مفقودالاثر شد.
از مهدي هم بگوييد. چطور از ماجراي مفقودياش مطلع شديد؟
مهدي 17 سال داشت كه به جبهه رفت. سه سالي را در آنجا مشغول به فعاليت بود و بعد از آن به اسارت دشمن درآمد. اوايل ما نميدانستيم او اسير شده فكر ميكرديم مفقود شده است. سه سال بعد يعني در 23 سالگي جزو آخرين كاروانهايي بود كه از اردوگاههاي رژيم بعث به وطن برگشت. همان ايام داوود مجروح شد و دوستانش خيلي به او سر ميزدند كه باعث شد شك كنم. از داوود در مورد برادرش مهدي پرسيدم كه عاقبت گفت او اسير شده است.
داوود چطور بچهاي بود؟
خيلي مهربان و دلسوز بود. با اينكه 70 درصد جانبازي داشت، اما روحيهاش بالا بود. ماه محرم كه ميشد، دوستانش ميآمدند تا او را به هيئت ببرند. ميگفت: من بايد راه بروم. نميخواهم به ويلچر عادت كنم. همه كارهايش را خودش انجام ميداد و با اينكه از هر دو پا مجروح بود، با ارادهاي قوي طوري رفتار ميكرد كه كمتر كسي متوجه ميشد ايشان از دو پا جانباز و پاهايش مصنوعي است.
از حج خونين حاج داوود بگوييد.
قبل از اينكه به حج برود، حاج داوود از اخبار سوريه و عراق و تعرض تكفيريها به حرم اهلبيت خيلي ناراحت بود. اما ديگر پاي رفتن براي دفاع از حرمين را نداشت. قبل از رفتنش به حج، خواب پدرش را ديده بودم كه خيلي خوشحال و مسرور بود. همان ايام يكي از همرزمانش خواب شهيد علي عاصمي را ديده بود كه دنبال حاج داوود آمده بود و ميخواست او را با خودش ببرد. وقتي هم كه رفت و به آمدنش كم مانده بود، دخترم مرتب ميگفت مادر جان چرا كارتهاي مراسم برادر را پخش نميكني؟ اما بسيار نگران بودم و دلشوره داشتم. بعد از سقوط جرثقيل و كشته شدن عدهاي از زائران حالم بدتر شد. در نهايت خبر آمد كه عيد قربان امسال، حاجيان خود قرباني شدهاند. اين خبر بند دلم را پاره كرد و ملتهب و نگران اخبار را پيگيري ميكردم. نهايتاً از شهادت داوود مطلع شدم. اما باز هم خدا را شكر ميكنم كه پيكر فرزندم را به آغوش خانوادهاش بازگرداند و دلمان را شاد كرد. شهادت آرزوي مردان مبارزي است كه در مكتب امام خميني(ره)تعليم ديده بودند و در ركاب رهبري چون سيدعلي خامنهاي پاسداري ميكنند. اين روزها كه مادران و خانوادههاي شهدا و دوستان به ديدارم ميآيند تا تسلي خاطري برايم شوند، به من ميگويند شما كه ديگر نبايد بيتابي كنيد. شما كه در سالهاي دفاع مقدس همواره منتظر شهادت آنها بوديد. من در پاسخ آنها ميگويم: آن زمان ما اگر دو گوني برنج داشتيم يكي را كنار ميگذاشتيم، اگر دو حلب روغن داشتيم، يكي را كنار ميگذاشتيم تا اگر خبر شهادت پسرها را آوردند، براي گرفتن مراسم و مهماني شهدا مشكلي نداشته باشيم. هر لحظه منتظر شهادتشان بوديم. اما اين نوع شهادت در نهايت مظلوميت بود و ناغافل دلمان را به درد آورد.
همسر شهید
فصل آشنايي
براي ادامه همكلامي كنار بتول صياد همسر شهيد حاج داوود موسوي مينشينم كه تنها چند روز از نبودنهاي همسرش ميگذرد اما اوج دلتنگي زنانهاش را ميتوان از بغضهاي فرو خورده حس كرد. او از همراهي 25 سالهاش با حاج داوود ميگويد: من متولد 1347 هستم. با حاج داوود در يك خيابان زندگي ميكرديم. ايشان خودشان من را براي ازدواج به خانواده پيشنهاد داده بودند و در نهايت خانوادهشان به خواستگاري آمدند. 21 سال داشتم و نگران بودم كه آيا از پس زندگي با يك جانباز برميآيم يا نه. خانوادهام تصميم را بر عهده خودم گذاشته بودند و در نهايت بعد از يك هفته با توكل به خدا به حاج داوود جواب مثبت دادم. حاصل زندگي 25 ساله من با شهيد، سه فرزند است؛ دو پسر و يك دختر. ابتدا فكر نميكردم كه زندگي با او اين همه برايم لذت بخش و دلنشين باشد. حاج داوود همه كارهايش را خودش انجام ميداد. با دو پاي مصنوعي به گونهاي راه ميرفت كه هيچ كس متوجه جانبازي او نميشد.
دلتنگ دوستان شهيدش ميشد
همسـرم از پاســداران لشــكـر 27 محمدرسولالله(ص) تهران بود، جانباز 70درصدي كه خيلي دلتنگ دوستان شهيدش ميشد. براي ديدار با خانواده شهدا همواره پيشقدم بود. همسرم به سفر حج علاقه زيادي داشت. گفته بودند بايد در نوبت بمانيد. عاقبت 10 روز مانده به ماه مبارك رمضان از بنياد تماس گرفتند كه اگر به حج ميرويد تا 10 دقيقه ديگر به ما خبر بدهيد. نميدانم اين 10 دقيقه چطور گذشت. حاجي با مادرش تماس گرفت و ايشان گفتند اين سفرها به سختي به دست ميآيد تعلل نكنيد. انگار قسمت بود كه اين دعوت الهي را لبيك بگوييم. يك سفر معنوي كه لذت خودش را داشت. (با گريه ادامه ميدهد) من هم با او به سفر حج رفتم. تا روز عرفه در كنار هم بوديم. بعد از عرفه به خانمها گفتند كه حاضر شويد تا به منا برويم. من و حاجي در عرفات از هم جدا شديم و ديگر همديگر را نديديم. من به منا آمدم. وسايل را گذاشتم و همراه خانمها شبانه تا قبل از اذان صبح براي اداي رمي جمرات به منا رفتيم. اما آقايان بعد از نماز صبح به سمت منا حركت كرده بودند. نميدانم چرا اين اتفاق در منا براي حاجيان ما افتاد.
فردا صبح كه متوجه اتفاق شديم به دنبالش گشتم اما از هر كسي خبر ميگرفتم، آنها بياطلاع بودند حتي نايب حاج داوود هم كه از طرف بنياد همراهيمان ميكرد، از حاج داوود خبري نداشت. ما همه چشم انتظار بوديم و آشفته. وقتي مجروحها را به چادر كناري ما ميآوردند، سراسيمه ميدويدم تا شايد خبري از حاجي پيدا كنم. كمي كه گذشت خودم متوجه شدم كه ديگر ديداري بين من و حاج داوود رخ نخواهد داد و در نهايت يكي از خانمها به من گفت كه همسرت شهيد شده است. آنچه در اين ميان براي همه ما مسلم بود اين است كه اين اتفاق از روي عمد صورت گرفت. تشنگي و گرما هم عاملي ديگر بود تا ما عزيزان زيادي را در اين حادثه از دست بدهيم. اگر يك قطره آب تنها يك قطره آب به آنها ميرساندند، بعيد بود اين همه كشته بدهيم.
تنها برگشتم
يكي از همكاروانهاي ما جانباز شيميايي بود. ميگفت: همه ما باهم بوديم. باور نميكرد داوود شهيد شده است. استقامتش خوب بود. شايد پروتز پايش گير كرده باشد و خورده باشد زمين و بعد هم....
در نهايت به ايران بازگشتم. براي من خيلي سخت بود سفر دو نفرهمان را تنهايي به پايان برسانم و حج خود را بدون داوود تمام كنم. اما بايد ميآمديم. به لطف خدا پيكر داوود به دستمان رسيد و از نشانههايي كه در بدن داشت، شناسايي شد.
نميدانم چطور اما از طريق روزنامه جوان ميخواهم از همه مردم، از همه آنها كه در تشييع پيكر شهيد حاج داوود موسوي شركت داشتند قدرداني كنم. محشري عظيم به پا كردند و با حضورشان داغ دلمان را تسكين بخشيدند. شهيد متعلق به خانوادهاش نيست بلكه متعلق به همه مردم كشورش است. سردار همداني قرار بود در مراسم تشييع پيكر شهيد سخنراني كند اما تماس گرفت و عذرخواهي كرد و گفت مأموريتي در پيش دارد. شب هفت شهيد موسوي، پيكر فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله در همدان تشييع شد... دلم براي حاج داوود تنگ شده است.