چطور امدادگر شديد؟
تقريباً 18 ساله بودم كه انقلاب به پيروزي رسيد. در آن زمان همراه تعدادي ديگر از دوستان در اطراف ساختمان مجلس، جايي كه الان كتابخانه مجلس در حال احداث است، زير نظر شهيد دكتر بهشتي مشغول كارهاي فرهنگي و اجتماعي شديم. بعد از شروع جنگ به همراه تعدادي ديگر از خواهراني كه در آنجا مشغول بودند در قالب گروههاي 12 نفره تحت نظر دكتر فياضبخش در بيمارستان امير اعلم دورههاي امداد را به صورت تخصصي گذرانديم تا بتوانيم به عنوان امدادگر به مجروحان در جبههها كمك كنيم. البته اينطور نبود كه هميشه آنجا باشيم و فقط يك روز قبل از شروع عمليات كه احتمالاً مجروحان بيشتر بودند، براي امدادگري به يكي از بيمارستانهاي شهيد بقايي، گلستان يا رازي اعزام ميشديم.
بسياري از دختراني كه همسن و سال آن زمان شما هستند، حتي از ديدن چنين صحنههايي از تلويزيون هم اجتناب ميكنند، شما چطور اين كار را انجام ميداديد؟
مسلماً راحت نبود به خصوص كه چون خانوادهام خيلي مذهبي بودند حتي مدرسه هم به تنهايي نميرفتم و تا سال آخر دبيرستان پدر يا برادرم مرا به مدرسه ميبردند و برميگرداندند. تصور كنيد براي دختري كه اينطور بزرگ شده، حضور در آنجا، آن هم به عنوان امدادگر چقدر سخت است. البته اوايل ما را به عنوان امدادگر قبول نداشتند و به تميز كردن برانكارد و كارهايي از اين دست مشغول ميشديم تا يك روز كه مجروحان زيادي را به بيمارستان آورده بودند، پزشكي از من پرسيد «امدادگري؟» فوري مدركم را نشانش دادم و گفتم: «حتي دوره دستياري در اتاق عمل هم ديدهام». دكتر پس از ديدن مدرك از من خواست كه به عنوان دستيار در اتاق عمل همراهش باشم.
پيش آمده بود از ديدن جراحات مجروحي بترسيد؟
مجروحي را آورده بودند كه بر اثر اصابت خمپاره شانهاش از بين رفته بود، استخوان درشت بازويش بيرون زده بود و سر و نيمي از بدنش سوخته بود. نياز به يك جراحي ساده داشت. البته آن زمان آنقدر وضع بعضي از مجروحان وخيم بود و نياز به جراحيهاي پيچيده داشت كه اينطور مجروحيتها عادي به نظر ميرسيد. همين كه دكتر اولين قيچي را زد و خون فوران كرد، يك لحظه متوجه شدم كه از ترس زير تخت هستم، دكتر فرياد ميزد: «پنس، پنس...» بلافاصله از زير تخت بيرون آمدم و سعي كردم به خودم مسلط شوم، دكتر با عصبانيت داد كشيد آنجا چه كار ميكردي، الكي گفتم: «يكي از وسايل افتاده بود زير تخت و داشتم با پا درش ميآوردم، كنار ميگذارم و بعد از جراحي استريل ميكنم» و سريع پنس را به دكتر دادم.
حقيقت آن است كه ما هم از ديدن صحنههاي دلخراش آزرده خاطر ميشديم ولي وقتي ميديديم چطور مردم براي دفاع از كشور جانشان را در دست گرفته و به دفاع ميپردازند، اجازه نميداديم ترس و ناراحتي مان مانعي براي فعاليتمان باشد.
يادم ميآيد بعضي مواقع كه ميخواستيم لباس مجروحان را عوض كنيم قسمتي از اعضاي بدن آنها در لباس ميماند، آن را در باند ميپيچيديم و در باغچه بيمارستان دفن ميكرديم. اين صحنهها براي من كه 19سال بيشتر نداشتم، آسان نبود. از ديدن بعضي آنچنان متأثر ميشدم كه گاهي شب تا صبح گريه ميكردم ولي با اين حال تا سال آخر جنگ همچنان براي امدادگري ميآمدم.
ماجراي مجروحيتتان چه بود؟
زمان انجام عمليات خيبر در بيمارستان رازي اهواز بوديم. در ساعتهاي اوليه پس از شروع عمليات كسي از استفاده دشمن از سلاحهاي ميكروبي، سمي و شيميايي خبر نداشت. زمان اين عمليات در زمستان بود از اين رو بسياري از مجروحاني كه ميآوردند بر بدنشان گل و لاي چسبيده بود و چون به آن صورت امكان عملهاي پزشكي بر آنها نبود، قبل از هر كاري استحمام ميشدند كه اين كار وضع بيماران را بدتر ميكرد و در مدت كوتاهي مجروحان دچار ورم زبان، سرفههاي شديد و تاولهاي بزرگ ميشدند ولي فكر ميكرديم بر اثر آتش و سوختگي است. كمكم اين مشكلات به ما هم سرايت كرد و ما هم دچار تنگي نفس، سوختن چشم، ورم پوست و... شديم ولي چون تا آن زمان دشمن در سطح گسترده از سلاحهاي آلوده استفاده نكرده بود توجهي نميكرديم و تصورمان اين بود كه به خاطر حساسيت يا بيدار ماندن طولاني مدت به اين مشكل دچار شديم و تنگي نفسمان به خاطر كار زياد و دوندگيمان است. ولي هر لحظه وضعمان وخيمتر ميشد آنقدر كه تا صبح چشمانمان ديگر جايي را نميديد. حدود ساعت 10 صبح بود كه اعلام شد بايد تمام پرسنل و بيماران اين بيمارستان از همين مكان قرنطينه شوند. مجروحان ديگر اين عمليات را هم به همين بيمارستان آوردند.
در آن بيمارستان امكان رسيدگي به همه اين بيماران بود؟
هيچ وقت امكان نگهداري مجروحان براي مدت طولاني در هيچ كدام از بيمارستانهاي منطقه نبود و بعد از انجام اقدامات لازم و ضروري به پنج استان كه امكانات درماني بالاتري داشتند، منتقل ميشدند. آن روز نيز قرار شد مجروحان را براي انتقال هوايي به استانهاي ديگر به ورزشگاه تختي اهواز ببرند و از ما خواستند كه براي تجهيز ورزشگاه و رسيدگي به مجروحان در آنجا كمك كنيم. ما هم كه ديگر آلوده شده بوديم برايمان فرقي نميكرد. ولي مشكل اين بود كه ورزشگاه امكانات لازم را نداشت. آقايي از اهالي خوزستان بود كه چهره سبز تندي داشت و هميشه هم پابرهنه بود، يك آمبولانس خراب و بيكلاچ و ترمز دستش بود ولي با همان ماشين هميشه آماده خدمت بود و هر كاري از دستش برميآمد انجام ميداد. بعد از آنكه متوجه شد اين ورزشگاه بايد تجهيز شود، بلافاصله با همين آمبولانس و يك بلندگوي دستي در محلههاي شهر اهواز راه افتاد و تعداد زيادي پتو، تشك، ملحفه و... جمع كرد و آنها را به ورزشگاه آورد. در ميان وسايلي كه جمع شده بود تعداد زيادي پتو و تشك نو عروس ديده ميشد كه اهالي شهر براي مجروحان داده بودند. به هر حال ورزشگاه با همان وسايل تجهيز شد.
در تهران مسئوليت خاصي داشتيد؟
مدتي بعد از شروع جنگ وارد سپاه تهران شدم. در آنجا بود كه به پيشنهاد يكي از فرماندهان وقت مبني بر نياز جوانان و نوجوانان به آشنايي بيشتر با مباني اسلام همزمان وارد آموزش و پرورش شده و در دبيرستان دخترانه هدايت كه الان نامش به علوي تغيير كرده مشغول تدريس عربي، ديني، ادبيات فارسي و. . . شدم. اين مدرسه بين 700 تا 1200 شاگرد در آن سالها داشت و بزرگترين دبيرستان دخترانه آن منطقه بود كه دو حياط بزرگ داشت. يكي از آن دو حياط را تبديل به ستاد پشتيباني جبهه و جنگ منطقه 12 آموزش و پرورش كرديم و خودم هم مسئوليت اين ستاد را برعهده گرفتم. تعدادي چادر در آنجا زده بوديم و هر كدام به كاري اختصاص داشت. يك چادر مخصوص بافتن شال، كلاه، ژاكت و... براي جبهه بود كه دبيران طرحكاد آنها را به كمك شاگردان ميبافتند، چادر ديگري براي فروش خوراكي و تنقلات به نفع جبههها بود و هر روز نوبت يك كلاس بود، يك روز هم به معلمان ميرسيد. چادرهاي ديگر هم به دوخت لباس، جمعآوري كمكهاي مردمي و... اختصاص داشت. چند نفر از اعضاي انجمن مدرسه هم تهيه وسايل اوليه مورد نياز را برعهده گرفته بودند.
خلاصه با تلاش و همكاري خوبي كه در اين زمينه وجود داشت اين منطقه يكي از فعالترين مناطق آموزش و پرورش در زمينه پشتيباني جبههها شده بود و هر نيازي كه منطقه اعلام ميكرد را سريع پيگيري ميكرديم. يك بار در اواخر سال 63 اعلام شد كه در جبهه نياز به آمبولانس دارند، ظرف مدت يك روز توانستيم از طريق هزينه همين ستاد پشتيباني، يك آمبولانس را خريده و براي جبهه بفرستيم.
چطور با اين همه مشغله امدادگري را رها نكرديد؟
احساس ميكردم اين دِيني بر گردنم است. وقتي ميديدي بچههاي خوزستاني از همان سن 10، 12سالگي ميجنگند، خودت شرمنده ميشدي كه نخواهي كاري بكني و به روي خودت نياوري. يك بار يك پسر بچه 11 ساله از اهالي خوزستان را كه مجروح شده بود، به بيمارستان آورده بودند، آنقدر كوچك بود كه نتوانستيم هيچ لباسي اندازه او پيدا كنيم، حتي پايش به تخت نميرسيد.
اين پسر بچه به زبان عربي كاملاً مسلط بود در عين حال چهره سبزه و قد و قواره كوچكش، مانع اين ميشد كه كسي به او شك كند و به همين خاطر در ميان عراقيها نفوذ ميكرد و اطلاعات به دست ميآورد. با ديدن چنين صحنههايي احساس ميكردي هيچ كاري نكردي حتي يك ذره نتوانستي دِينت را ادا كني.
شبهاي عمليات چند ساعت اول همه چيز آرام بود و سكوت محض. بعد از آن صداي آمبولانسها از همه طرف به گوش ميرسيد و مجروح بود كه پشت سرهم ميآوردند. در آن شبها تعداد كادر بيمارستانها كفايت نميكرد از اين رو خود مجروحان هم كمك ميكردند. براي مثال يكي سرش مجروح بود ولي ميگفت كه دستم سالم است و ميآمد سر برانكارد را ميگرفت، گاهي ميديديم مجروحي كه در حال خونريزي بود، مجروحي ديگر را كه نميتوانست راه برود، روي دوش گرفته و ميآورد. واقعاً خداوند قدرت خاصي به آدمها ميداد.
در اين مواقع فشار كاري بسيار شديد بود. سه روز و سه شب هيچ كدام نميخوابيديم حتي وقت نداشتيم كمي آب بخوريم. يادم ميآيد پزشك جواني در بيمارستان بود كه چهار روز مداوم بالاي سر مجروحان بود و روز چهارم هنگام جراحي از هوش رفت. وقتي بالاي سرش رسيديم نبض نداشت.
ولي از آن طرف وقتي به تهران ميآمدم، احساس ميكردم با آدمها غريبه شدهام و رفتوآمد در شهر برايم سخت بود. اينكه بعضي فقط دنبال اسباب زندگي بودند، آزارم ميداد، دوست داشتم هر آنچه را كه ديده بودم به مردم منتقل كنم. البته الان كه فكر ميكنم ميبينم در آن سالها مردم خيلي با گذشت بودند كافي بود بدانند در جبهه چيزي نياز است اصلا دريغ نميكردند. حتي دانشآموزان مدرسه بسياري از روزها روزه ميگرفتند تا بتوانند مبلغ خوراكيشان را براي رزمندگان بدهند.