کد خبر: 733688
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۶:۰۷
گفت‌وگوي «جوان» با محمد سلطاني‌مهد از اسراي مفقودالاثر كربلاي4 در سالروز ورود آزادگان به كشور
روز 26 مرداد ماه 1369، ميهن اسلامي شاهد بازگشت آزادگاني بود كه پس از سال‌ها اسارت در اردوگاه‌هاي رژيم بعثي صدام، قدم به خاك پاك ميهن اسلامي خود مي‌گذاشتند.
صغري خيل فرهنگ

همان دلاورمرداني كه امام خميني خطاب به آنها فرمود: «اگر روزي اسرا برگشتند و من نبودم، سلام مرا به آنها برسانيد و بگوييد خميني در فكرتان بود.» براي مرور مجاهدت‌هاي آزادگان در دوران اسارت، به سراغ محمد سلطاني‌مهد رفتيم كه طي عمليات كربلاي 4 به اسارت دشمن بعث در آمد. او و همرزمانش اولين اسراي مفقودالاثر كشورمان نام گرفتند و در مخوف‌ترين و بدترين شرايط، دوران اسارت 44 ماهه خود را سپري كردند. آنچه در پي مي‌آيد حاصل همكلامي ما با اين آزاده سر افراز همداني است.

دوران رزمندگي‌تان كه پيش زمينه‌اي براي اسارت و آزادي بود چه زماني آغاز شد؟

من از سال 1360راهي مناطق عملياتي شدم. اولين حضورم مربوط به منطقه پدافندي غرب كشور بود. در جبهه‌هاي سر پل ذهاب و گيلانغرب. آن زمان 18 سال داشتم. مدتي بعد از حضور در غرب به همدان بازگشتيم. تيپ انصار الحسين(ع) همدان كه ‌تشكيل شد، از سال 1361 افتخار خدمت در اين يگان را داشتم. مسئوليت اين يگان اين بود كه در عمليات‌هاي آفندي وارد عمل شود. اولين عمليات والفجر 2 بود كه در سال 1362 در منطقه غرب منطقه حاج عمران انجام شد. ما در اين عمليات پيروزي‌هاي زيادي به دست آورديم و مناطق زيادي از خاكمان آزاد شد. مدتي بعد راهي گيلانغرب شدم و در روند عمليات والفجر 5 درفروردين سال 1363 در منطقه چنگوله به يگان انصارالحسين(ع) پيوستم.

در كدام عمليات به اسارت دشمن در آمديد؟

من در عمليات كربلاي 4 همراه 48 نفر از همشهري‌هايم به اسارت دشمن در آمديم. نيرو‌ها از ابتداي تابستان سال 1365 جهت عمليات كربلاي 4 آماده شده و در سد دزفول آموزش مي‌ديديم. شش ماه قبل از عمليات آموزش آبي خاكي بچه‌ها آغاز شده بود. كربلاي 4 عملياتي كه طبق طراحي مسئولان جنگ قرار بود وضعيت جنگ را مشخص كند در 3 دي ماه 1365 آغاز شد، اما متأسفانه عمليات لو رفت و نتوانستيم به موارد از پيش تعيين شده دست يابيم.

نحوه اسارت‌تان چگونه بود؟

شب عمليات قرار بود كه ما ساعت22:30 بعد از شكستن خط دشمن توسط غواص‌ها حركت كنيم و ادامه كار بدهيم. ساعت 5/11 بود كه به ما دستور حركت دادند. آن زمان نمي‌دانستيم عمليات لو رفته و عراقي‌ها متوجه حضور نيروها شده‌اند. به يكباره تير‌بارهاي عراقي شروع به تيراندازي به سمت ما كردند. گلوله‌هاي رسام به سمت بچه‌ها شليك مي‌شد. آسمان اروند با گلوله‌هاي منور روشن مي‌شد و همه جا توسط نيرو‌هاي عراقي كنترل مي‌شد. هر طور كه بود ما از رودخانه عبور كرديم و خودمان را به خط عراقي‌ها رسانديم. به داخل كانال‌هاي دشمن رسيديم و تا صبح شروع به جنگيدن با عراقي‌ها كرديم. به ما گفته بودند كه با روشن شدن هوا نيروهاي تازه نفس به ما ملحق خواهند شد اما خبري از نيرو نبود. با آن روشني هوا و ديد كاملي كه دشمن روي ما داشت كار سخت‌تر هم شد. در نهايت 11 صبح 4 دي ماه 1365 بود كه ما به محاصره كامل عراقي‌ها در آمديم و اسير شديم.

اگر مي‌شود براي تنور نسل جوان كه كمتر با شرايط جبهه‌هاي جنگ آشنا هستند، شرايط لحظه اسارت‌تان را بيشتر توضيح دهيد.

اوضاع عجيبي شده بود. پيكر شهداي ما با جنازه عراقي‌ها روي هم افتاده بودند. شايد باورتان نشود اما بچه‌هاي 14- 13 ساله سربازان گمنام كه به نداي رهبرشان لبيك گفته و راهي ميدان نبرد شده بودند حماسه‌ها آفريدند. همان‌ها كه با سن كم و عاشقانه ‌جنگيدند و مجاهدت‌هاي زيادي را به تصوير تاريخ دفاع مقدس كشاندند.

منظورم نوجوان 14 ساله سيدرضا اهل همدان است كه وقتي عكس امام خميني را از جيبش بيرون آوردند و او را زدند و از او پرسيدند چرا به جبهه آمده؟ با صلابت مردانه‌اي پاسخ داد: من خودم با ارادتي كه به ولايت امام خميني داشتم، داوطلبانه راهي نبرد با دشمنان شدم. ما هر چه از او خواستيم كه بگويد به اجبار او را به جبهه اعزام كرده‌اند، نپذيرفت و گفت من دروغ نمي‌گويم. من خيلي از اين نوجوانان درس گرفتم. درس صلابت و مردانگي.

بعد از اسارت شما را كجا بردند؟

اسراي كربلاي 4 را به مدت 12 روز در بصره نگه داشتند. آنها دائماً خبرنگاران را دعوت مي‌كردند و از ما فيلم و عكس مي‌گرفتند و اينگونه وانمود مي‌كردند كه عمليات بزرگي را انجام داده‌اند و جمع زيادي از نيروهاي ايراني را به شهادت رسانده‌‌اند و به اسارت گرفته‌‌اند. در بصره يك بار ما را با اتوبوس‌ها به ميان مردم بردند و مردم استقبال گرمي از ما داشتند. سنگ و چوب به طرف‌مان پرت مي‌كردند. سنگي به پشت خود من خورد و نقش بر زمين شدم. فرياد زدم: الله واحد، خميني قائد. يك بار هم مي‌خواستند من و تعدادي از بچه‌ها را اعدام صحرايي كنند كه يكي از نيروهاي مردمي به آنها اجازه اين كار را نداد و به آنها ‌گفت: كشتن اسير حرام است. درنهايت بعد از 12 روز ما را دست بسته با اتوبوس‌ها به بغداد بردند و در بغداد در زندان الرشيد، هر 55 نفرمان را در اتاق‌هاي سه در چهار انداختند. بعد از دو ماه بازجويي و شكنجه‌هاي مختلف در زندان الرشيد، در 5 اسفند 1365ما را به اردوگاه 11 تكريت بردند. اين اردوگاه‌ها براي اسراي مفقودالاثر ساخته شده بود و ما از اولين اسراي مفقود بوديم.

معمولاً عراقي‌ها اسراي تازه وارد را از تونل وحشت عبور مي‌دادند، اين تونل‌ها نصيب شما هم شد؟

بله. وقتي ما را به تكريت بردند، از اتوبوس كه نگاه مي‌كرديم سربازان عراقي با چوب، ميله و سيم خاردار منتظر پياده شدن ما بودند تا از ما پذيرايي گرمي كنند. بچه‌ها بايد از تونل وحشتي كه آنها آماده كرده بودند به سمت سالن‌هاي بزرگ مي‌رفتند. وحشتناك بود. آنها با چوب، ميله، سيم خاردار و باتوم ما را به سمت سالن‌ها راهنمايي كردند.

همان طور كه گفتيد شما از اسراي مفقودالاثر بوديد، بعثي‌ها چه رفتاري با اسيري كه نامش هيچ كجا ثبت نشده بود، داشتند؟

رفتار دشمن واقعاً وحشيانه بود، گاه مي‌شد بچه‌هاي كم سن و سال را مقابل پيرمردها مي‌نشاندند و از آنها مي‌خواستند همديگر را سيلي بزنند. بچه‌ها اگر اين كار را نمي‌كردند، عراقي‌ها خود آنها را شكنجه مي‌كردند. اما همان بچه‌هاي كم سن و سال و سربازان امام خميني به حدي ايمانشان قوي بود كه دوست نداشتند دستشان روي همرزم و هموطنشان بلند شود. آنها از عراقي‌ها كتك مي‌خوردند اما روي صورت و محاسن پدران و برادران بزرگ خود دست بلند نمي‌كردند. مدت‌ها گذشت و هر روز عراقي‌ها وعده مي‌دادند كه قرار است صليب سرخ بيايد و شما را ثبت نام كند. امروز، فردا و همه وعده وعيد‌هايشان چهار سالي طول كشيد يعني 44ماه از اسار‌تمان گذشت. ما جزو اردوگاه اسراي مفقود‌الاثر بوديم كه هيچ نشاني از حيات و ممات‌مان براي خانواده وجود نداشت. بعد از يك سال براي هر خوابگاه يك تلويزيون آوردند. دو كانال داشت. يك كانال بود كه نيم ساعت برنامه فارسي داشت و يك ساعت هم برنامه سازمان منافقين پخش مي‌شد. 15 دقيقه اول آن، برنامه فارسي مسئولان ما را فحش مي‌دادند و بعد هم دو ترانه فارسي پخش مي‌كردند، اين كار باعث اذيت و ناراحتي بچه‌ها مي‌شد. برنامه سازمان منافقين را هم خيلي جذاب جلوه مي‌دادند و به عنوان ارتش آزادي بخش ايران تبليغ مي‌كردند تا بچه‌ها را جذب كنند. گاهي هم به اردوگاه مي‌آمدند تا بچه‌ها را به خودشان ملحق كنند و متأسفانه تعداد محدودي هم به آنها ملحق شدند.

خبر رحلت حضرت امام يكي از خاطرات تلخ دوران اسارت هر آزاده‌اي است، شما با اين خبر چطور روبه‌رو شديد؟

سال 1368 كه امام به رحمت خدا رفت ما از طريق اخبار متوجه رحلت ايشان شديم. خبر ارتحال را وقتي از زبان خود سيداحمد آقا شنيديم، باور كرديم. با شنيدن اين خبر همه بچه‌ها به كما رفتند. خيلي‌ها باور نمي‌كردند و براي خيلي‌ها هم قابل قبول نبود. بچه‌ها در سكوت محض بودند و شرايط سختي را مي‌گذراندند. اما گريه براي ما ممنوع شده بود. هر طور بود براي امام مراسم عزاداري بر پا كرديم. بچه‌ها شلوار سرمه‌اي و لباس سبز نظامي گرم را در خرداد ماه پوشيدند و با گذاشتن نگهبان عزاداري براي رهبرمان را شروع كرديم. ابتداي مراسم قرائت قرآن بود و سخنراني و بعد هم سينه‌زني. روز ششم بود كه عراقي‌ها از طريق جاسوس‌هاي اردوگاه متوجه شدند. آنها هم بچه‌ها را كتك زدند و آزار دادند. يكي از بچه‌هاي اصفهان از ضربه باتوم آنها، نابينا شد. كه به حمد خدا يك سال بعد بينايي خودش را به دست آورد. براي اداي عزاداري امام خيلي به ما سخت گرفتند، چون مي‌دانستند ما چه ارادتي به رهبرانقلابمان داريم.

شما كه نامتان در ليست صليب سرخ ثبت نشده بود، چطور به وطن بازگشتيد؟

تا روز آخر آزادي به رغم وعده وعيدهايشان خبري از صليب سرخ نبود. روز آخر بود كه به ما گفتند آماده باشيد كه صليب سرخ مي‌خواهد براي ثبت نام شما به اردوگاه بيايد. ابتدا باور نكرديم. 10 روزي مي‌شد كه اعزام اسرا به سمت ايران آغاز شده بود و هر روز هزار نفر به ايران باز مي‌گشتند. ما اولين اردوگاه مفقودين بوديم و شب قبل از اعزام، خبر تبادل‌مان را شنيديم. اما باور نمي‌كرديم. روز آخري كه از صليب سرخ آمدند نزيك اذان ظهر بود كه 900- 800 نفري از بچه‌ها كه ثبت نام مان تمام شده بود با هم به نماز جماعت ايستاديم. عراقي‌ها وحشت زده بودند. براي همين خيلي زود ما را سوار اتوبوس‌ها كردند. نماز جماعتي دندان شكن خوانديم كه هرگز از يادمان نمي‌رود. زمان آمدن هم از طرف صدام يك جلد قرآن به ما هديه دادند. تا اتوبوس ما به سمت ايران برود، همچنان در ناباوري بوديم. 10شب بود كه به مرز رسيديم و منتظر آمدن اتوبوس عراقي‌ها شديم. نيم ساعت بعد، اتوبوس عراقي‌ها رسيد و چند نفراز برادران ايراني به داخل اتوبوس ما آمدند و از ما خواستند تا آرام بنشينيم تا كار مبادله انجام بگيرد.

بچه‌ها پيشاني بند درست كرده بودند كه زمان ورود به خاك ايران به پيشاني‌هايمان ببنديم. عراقي‌ها آنجا هم دست از تهديد بر نمي‌داشتند و به ما مي‌گفتند كه اگر شلوغ كنيم ما را به عراق باز مي‌گردانند. تبادل انجام گرفت و ما وارد خاك كشورمان شديم. سجده شكر بچه‌ها برخاك پاك ايران هرگز از يادم نمي‌رود. روي خاك كرمانشاه كه هر وجبش با خون شهيدي آغشته شده بود. تعدادي از بچه‌ها لباس‌هاي تن‌شان را در آوردند و به سمت عراقي‌ها پرتاب كردند.

لحظه ملاقات با خانواده پس از چند سال دوري چطور رقم خورد؟

بعداز ورود به خاك كشور سه روزي در كرمانشاه در قرنطينه بوديم. من همراه 48 نفراز همشهريان همداني‌ام بعد از تمام شدن قرنطينه درخواست كرديم كه ابتدا به گلزار شهداي شهر برويم. براي همين به گلزار شهدا رفتيم و به محضر دوستان و همرزمانمان رسيديم. از ميان آن 48 نفر 44 نفر از بچه‌ها كه شهادتشان تأييد و اعلام شده بود، سنگ مزار داشتند. من جزو آن چهار نفري بودم كه خبر شهادتم تأييد نشده بود، براي همين سنگ مزاري هم نداشتم. بعد از زيارت مزار شهدا به سپاه پاسداران همدان رفتيم و بعد هم به سمت خانه و محله‌مان راهي شديم. من زماني كه به اسارت دشمن درآمدم دو فرزند داشتم. يكي از فرزندانم متولد نشده بود كه به اسارت در آمدم. در حال حاضر اين فرزندم 28 سال دارد. بعد هم خداوند فرزند ديگري به من عطا كرد.

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار