کد خبر: 725871
تاریخ انتشار: ۱۰ تير ۱۳۹۴ - ۱۳:۲۵
علي اكبر هاشمي در گفت‌وگو با «جوان» از 10 سال اسارت مي‌گويد
علي اكبر هاشمي از اولين آزادگان دوران دفاع مقدس است كه در مهرماه سال 59 در خرمشهر به اسارت نيروهاي بعثي درآمد.
احمد محمدتبريزي

حضور 10 ساله او در اردوگاه‌هاي كشور عراق، خاطرات و تجربه‌اي گرانبها را براي هاشمي به همراه داشته كه در گفت‌وگوي پيش رو مختصري از آن را مي‌خوانيد.

شما از اولين اسراي ايران در زمان جنگ بوديد و سابقه 10 سال آزادگي داريد. با توجه به اينكه خانه و زندگي‌تان در خرمشهر بود پيش از شروع رسمي جنگ درگير اتفاقات مربوط به آن بوديد. خاطرتان هست پيش از شروع جنگ وضعيت در مرز چگونه بود؟

من در خرمشهر و در نيروي دريايي ارتش جزو واحدهاي شناور بودم و تحركات عراق در مرز و شلمچه را مشاهده مي‌كردم. با ديدن فعاليت‌هايشان به تهران گزارش‌هايي ارسال كرديم اما هيچ اتفاقي نيفتاد. حتي گاهي خمپاره‌هايشان تا پايگاه‌هاي مرزي هم مي‌رسيد. آن زمان نه سپاه تشكيل شده بود نه بسيج و يكسري بچه‌هاي تكاور نيرو دريايي در مرز حضور داشتند. به همين دليل وقتي جنگ شروع شد در همان اولين روزها آمدند و بندر را گرفتند.

چه نيروهايي در شهر حضور داشتند و از شهر دفاع مي‌كردند؟

يك پادگان دژ داشتيم كه يك گردان و گروهان نيرو نداشت. آنها با لشكر حمله مي‌كردند و ما با همان نيروهاي پادگان دژ، تكاوران نيروي دريايي و نيروي مردمي مقابله مي‌كرديم. نيروهاي مردمي هم سازماندهي خوبي نداشتند و خيلي‌هايشان شهيد شدند. سازماندهي خاصي نبود و يكسري بچه‌هاي نيروي دريايي حضور داشتند. بچه‌هاي شهيد جهان‌آرا با عنوان سپاه هم حضور داشتند ولي تعداد آنها هم زياد نبود. دشمن يك ماه پشت دروازه خرمشهر ماند و بعد با زدن پل توانستند شهر را محاصره كنند و خرمشهر را بگيرند. يك ماه تمام در كش و قوس با دشمن بوديم. اگر نيرو مي‌رساندند خرمشهر سقوط نمي‌كرد. آن زمان بني‌صدر فرمانده كل قوا بود و نمي‌دانم چه فكر مي‌كرد كه اقدامات لازم را انجام نمي‌داد. خيانت بني‌صدر را ما با چشم ديديم. اگر واقعاً وضعيت را رصد مي‌كرد بايد نيروهاي كمكي را مي‌فرستاد اما چنين كاري انجام نداد.

لحظه اسارتتان چگونه اتفاق افتاد؟

ما داوطلبانه در شهر مانده بوديم تا از خرمشهر دفاع كنيم. ما جلوتر از بقيه مشغول دفاع بوديم و قرار بود با شروع درگيري نيروهاي ديگر برسند كه چنين چيزي اتفاق نيفتاد و ما محاصره شديم. دشمن شهر را دور زده بود و ما را در محاصره قرار داد. نمي‌دانستيم كه آنها پل زده‌اند و به اين سمت شهر آمد‌ه‌اند. در منطقه بودم كه ناگهان دور و برم را نگاه كردم و فقط عراقي‌ها را ديدم. شنيده بوديم قرار است از كارون پل بزنند و به اين سمت شهر بيايند ولي كسي به ما اعلام نكرد كه پل زده‌اند. چون ممكن بود باعث رعب و وحشت شود و همين نيروي كم هم به مشكل بربخورد. تعدادي اسير شدند و تعدادي هم شهيد شدند. اوضاع مساعد و درستي نبود.

هنگام اسارت حدوداً چند نفر بوديد؟

زماني كه ما محاصره و اسير شديم 10 ‌نفر بوديم كه با گذشت روزها بر تعداد اسرا اضافه مي‌شد. عراق پيشروي مي‌كرد و تا ايستگاه 7 آبادان و پشت شهر هم رسيده بود. هنگام پيشروي هر كسي را در حال جنگ يا تردد مي‌ديدند، مي‌گرفتند. همه جور نيرويي هم در اسارت مي‌ديديم. چون اينها شهر را دور زده بودند و محاصره كرده بودند هر كسي در حلقه محاصره گير مي‌افتاد اسير مي‌كردند.

شما در مهر ماه سال 59 كه هنوز يك ماه از جنگ نگذشته بود به اسارت درآمديد. جزو اولين نفراتي بوديد كه در جنگ اسير شديد؟

ما جزو اولين آزادگاني بوديم كه پس از گذشت كمتر از يك ماه از شروع جنگ اسير شديم. غروب اسير شديم و چون هوا رو به تاريكي بود گفتيم حتماً عراقي‌ها ما را خواهند كشت. از سمت ماهشهر هم نيروهاي ايراني تيراندازي مي‌كردند و فشار مي‌آوردند. اينها ما را سرپا نگه داشته بودند تا اگر تير و خمپاره‌اي آمد به ما بخورد و خودشان پشت تانك‌ها به صورت آماده باش، پناه گرفته بودند. خيلي هم مي‌ترسيدند اما چون محاصره‌مان كرده و نيروهاي ايراني را غافلگير كرده بودند، خيالشان تا حدودي راحت بود. شب كه شد هر لحظه انتظار داشتيم ما را اعدام كنند ولي ساعت 5 صبح، با 10، 20 كمپرسي نفرات را دست و پا و چشم بسته به سمت عراق بردند. هيچ‌وقت فكر نمي‌كرديم ممكن است اسير شويم. در حين انتقال ما هواپيماهاي ايراني حملاتشان را شروع كردند آنها با كلي ترس و لرز ما را به بصره بردند و با چشم بسته بچه‌ها را خيلي اذيت كردند. شدت ضرب و شتم‌شان به حدي بود كه يكي از بچه‌ها فلج شد.

بعد از آن چه مراحلي طي شد تا به اردوگاه برسيد؟

در استخبارات سالني به نام لانه كفتري بود كه بچه‌ها را براي بازجويي مي‌بردند. در آن سالن خانمي ايراني حضور داشت كه او را اسير كرده‌بودند. اين خانم، همسر يكي از برادران سپاهي بود كه شوهرش شهيد شده بود و او در سوسنگرد در حال رفتن به اهواز بوده كه بين راه به عراقي‌ها ‌برخورده بود و او را با وسايل خانه‌اش به عراق انتقال داده بودند.

چه برخوردي با آن خانم داشتند؟

گوشه‌اي از سالن همراه چند ساك نشسته بود و با سروصدايي كه راه انداخته بود عراقي‌ها جرئت نمي‌كردند نزديكش شوند و مي‌گفتند او ديوانه است. بعد كه عراقي‌ها رفتند گفت برادران من ديوانه نيستم و وضعيتش را تعريف كرد و گفت تنها حربه‌ام اين است كه به اين شكل از خودم دفاع كنم. گفت به من قول داده‌اند مرا به ايران برگردانند و اگر آدرسي داريد زير آبخوري بگذاريد و من به بهانه آب خوردن برمي‌دارم و به خانواده‌تان اطلاع مي‌دهم اسير شده‌ايد. حتي در آن وضعيت حاضر بود چنين كاري براي آزادگان انجام دهد. بچه‌ها هم عجولانه خودكاري پيدا كردند و آدرس‌هايشان را نوشتند. ما ديگر از اين خانم بي‌خبر شديم و وقتي به موصل رفتيم اين خانم را همراه چند خانم ديگر ديديم كه يك اتاق بهشان داده بودند. بعد از مدت يك سال اين خواهران را آزاد كردند.

با شروع آزادگي، برنامه‌‌ريزي خاصي براي اين دوران داشتيد؟

برخي تصور مي‌كنند اسارت يعني چند سال مي‌روي و از تو پذيرايي مي‌شود و بعد برمي‌گردي. متأسفانه اين برداشت اشتباه است. آنجا جنگ و جبهه ديگري بود كه به مراتب از جبهه‌ها سخت‌تر بود. زماني كه در جبهه هستيم اسلحه و اختيار داريم و با دشمن مي‌جنگيم، يا شهيد مي‌شويم يا دشمن را از پا در مي‌آوريم. اين براي آدم خيلي خوب است ولي اسير كه شدي طرف مقابل سعي مي‌كند شخصيتت و ايستادگي‌‌ات را از بين ببرد، مي‌خواهند اعتقاداتت را زير سؤال ببرند و با هر وسيله‌اي سعي مي‌كنند تو را خوار و ذليل كنند. حاضرم براي اين حرفم قسم بخورم كه بچه‌هاي ما آنجا كاري كردند كه دشمن اعتراف كند ما اسير شما شده‌ايم. آزادگان با دست خالي مبارزه كردند اما طوري نبود كه جلوي دشمن دست و پا بسته باشند و خودشان را ببازند. دوره اسارت را براي خودمان تمام نشده ندانستيم و جنگ ديگري را در دوران آزادگي شروع كرديم و دشمن را وادار به اعتراف به شكست كرديم.

روحيه‌اي كه آزادگان داشتند نمونه كم‌نظيري است كه در هيچ جنگ ديگري مشاهده نشده است.

آنجا ما زير ذره‌بين بوديم. مي‌خواستند ببينند پايبندي ما به نظام و كشورمان چقدر است. آنجا آزمايشگاه بود و ما حواسمان به شرايط بود. به هر وسيله‌اي مي‌خواستند آزادگان به نظام و كشورشان بد بگويند و با برنامه‌ريزي‌هاي مختلف مي‌خواستند اهداف خودشان را به ثمر بنشانند. بچه‌ها همه اين مسائل را به خوبي مي‌فهميدند و نمي‌گذاشتند آنها به هدفشان برسند. به همين دليل ما را شكنجه روحي و بدني مي‌كردند.

با آمدن اسراي بيشتر مشكلي در وحدت و يكدستي آزادگان به وجود نيامد؟

وقتي كه ما رفتيم حدود 20، 30 نفر در اردوگاه حضور داشتند، بعد رفته رفته به تعداد اسرا اضافه شد و تعداد اسرا در اردوگاه موصل يك به 1800 نفر رسيد. هر كدام از اسرا از نقطه‌اي از ايران آمده بودند و همه زير چتر اسلام و با وحدت كامل عراقي‌ها را مستأصل كرده بودند. همان روزهاي اول فهميديم اگر يكي باشيم مي‌توانيم به عراقي‌ها غلبه كنيم. روزي يكي از افسران بعثي به قصد شست‌وشوي مغزي برايمان از وضعيت بد زندگي در ايران مي‌گفت. در حين صحبت‌هايش اسم امام را برد و ناگهان 1800 نفر با صداي بلند صلوات فرستادند كه سقف به لرزه افتاد. افسر عراقي همينطور مانده بود. البته نبايد از وجود شخصي مثل حاج ‌آقا ابوترابي غافل شويم. اگر ايشان نبود شايد خيلي از اسرا همان موقع شهيد مي‌شدند. حاج‌آقا ابوترابي مي‌خواست اين اسرايي كه با ايمان، تقوا و مقاومت براي نظام جمهوري اسلامي مي‌جنگند، حفظ شوند و اعتقاد داشت نظام به اين افراد در آينده نياز دارد. مي‌گفتند دشمن خيلي راحت مي‌تواند بهانه‌گيري كند و شما را به شهادت برساند، شما بايد روحيه و جسمي قوي داشته باشيد و در مقابل توطئه‌هايشان بايستيد. توصيه مي‌كرد تن به خفت و ذلت ندهيد و بهانه هم دستشان ندهيد چون اينها از خدا مي‌خواهند به شما آسيب برسانند. جلوي تندروي و توطئه دشمنان را مي‌گرفت. از آن زمان به بعد ما كياست اسلامي را به كار برديم و سعي مي‌كرديم ضمن اينكه بهانه دستشان ندهيم در خفا مراسم‌هاي مختلف هنري و مذهبي و آموزشي داشته باشيم. آزادگان در دورات آزادگي براي خودشان مملكتي تشكيل داده بودند و نمونه كوچكي از ايران اسلامي را آنجا مي‌ديديم.

قاعدتاً با تغيير ماه‌ها، برنامه‌هاي آزادگان هم تغيير مي‌كرد. براي ماه رمضان چه برنامه‌هايي داشتيد؟

اولين ماه رمضان دوران اسارت در مرداد 59 به ما گفتند چه كساني روزه مي‌گيرند و مي‌خواستند بچه‌ها را از هم جدا كنند. شايعه‌اي پيچيده بود كساني كه روزه مي‌گيرند اگر بگويند روزه مي‌گيريم آنها را جاي ديگري مي‌برند و سر به نيست مي‌كنند. با وجود انداختن چنين شايعه‌اي آزادگاني كه مشكلي براي روزه گرفتن نداشتند اعلام كردند روزه مي‌گيريم. بچه‌ها ثبت‌نام كردند و آنها قانع شدند وقت سحر در آسايشگاه‌ها را باز كنند و به بچه‌ها سحري بدهند. جاي ناهار ظهر، سحري درست مي‌كردند و صبحانه هم كمي‌ آش بود كه افطار مي‌خورديم. منتها در سال اول نه از يخ خبري بود نه از آب گرم. بچه‌ها پاي دبه‌ها گوني مي‌پيچيدند و آويزان مي‌كردند تا باد بخورد و خنك شود. بعد از اينكه فهميدند بچه‌ها از چه راهي آب را خنك مي‌كنند شروع به سوراخ كردن دبه‌ها كردند. با آن شرايط بچه‌ها تمام روزه‌هايشان را مي‌گرفتند و رفته رفته وضع بهتر شد. بعثي‌ها به اين نتيجه رسيده بودند كه چه ما بخواهيم و چه نخواهيم ايراني‌ها روزه‌هايشان را مي‌گيرند و سال‌هاي بد وضعيت بهتر شد.

دعاي سحر خوانده مي‌شد و همه چيز همانند ايران بود. سال اول ماه رمضان يك جلد قرآن داشتيم كه آن هم يكي از بچه‌ها با خودش آورده بود. صليب كه بچه‌ها را ديد و براي بازديد آمد گفت چه خواسته‌هايي داريد. ما هم گفتيم هيچ خواسته‌اي نداريم فقط به مقامات ايران بگوييد اينجا به ما قرآن نمي‌دهند و آنها برايمان قرآن بفرستند. نيروهاي صليب سرخ از اين خواسته اسرا تعجب كرده بودند كه در ميان اين همه خواسته چرا قرآن خواسته‌اند. اتفاقاً دفعه بعد كه مأموران صليب آمدند گفتند برايتان مژده داريم و برايتان قرآن آورديم. براي هر امتياز كوچك كه حق قانوني اسرا بود بچه‌ها شكنجه شدند و با سختي مواجه شدند. در تمام مدت 10 سال بچه‌ها هر لحظه آماده شهيد شدن بودند. اگر اين آزادگان نبودند مردم نمي‌فهميدند با چه كساني طرف بوديم. به هرحال آزادگان به كشور بازگشتند و مسائل را بازگو كردند و با رسالت زينبي‌شان صحبت‌هايي كردند كه عمق قضايا براي مردم روشن شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار