
اما مزارهايي هستند كه ملائك بر آنها قارياند و خيرات آنها نسيمي است كه بر جان و دل مينشيند. گندمهاي نذري و تك شاخه گل سرخي زينتبخش آنهاست. آري آنجا مزار شهداي گمنام است.
پايين مزار شهداي گمنام ميايستم به جاي همه مادران فاتحهاي ميخوانم و سنگ مزارشان را با آب غبارروبي ميكنم. غريبي مزارشان گويا حكايتهايي دارد كه ميبايستي با گوش جان شنيد، سوزي دارد كه بر جگر مينشيند و آتش بر وجود ميزند. مرداني كه كنار مولايشان آرام گرفتهاند.
اين طرف خانوادههايي نگران و چشم انتظارند، مادراني كه شب را به صبح و صبح را به شب به اميد رسيدن خبري ميگذرانند، نذر و توسل به ائمه تا شايد روزي انتظارشان به سر رسد.
در اين هنگام مزار شهيد گمنامي را ديدم كه چون صدفي خالي از گوهر شده بود. بسيار كنجكاو شدم. خبر كه گرفتم فهميدم شهيد به خواب مادر رفته و آدرس مزارش را داده و او را از چشم انتظاري و نگراني درآورده است.
پيكرمطهر شهيد را با پيگيري و اجازه از مراجع به شهرستان نزد مادر برده بودند. چه حالي دارد مادر پس از سالها دوري... مادري كه جواب نذرهايش را گرفته و يعقوبوار به يوسف خود رسيده است. خيلي دلم ميخواست از مادر ميپرسيدم در خلوت خود با پروردگار چطور مناجات كردي، چه نجوايي سر دادي كه خدا راضي شد و نشاني از پسرت داد؟! چقدر هاجروار هروله كردي تا مزار فرزندت همچون آب زلال زمزم سر گشود و مرهمي شد بر جگر سوختهات...
اينجا بود كه عاطفه مادر و فرزندي كار خودش را كرد تا جايي كه فرزند شيريني گمنامي را به ديدار مادر بخشيد و به جان فرسوده و خسته مادر نيرويي دوباره داد تا بگويد از غم فراق چندساله و لذت لحظه وصال.
سر مزار شهيد گمنام آرزو كردم به سوز دل همه مادران گمنام و مظلوميت فرزندانشان، برسد آن روزي كه منتقم خون همه مظلومان عالم نشاني از مزار گمنام مدينه خانم فاطمه زهرا(س) به همه آرزومندانش عطا فرمايد. آنجاست كه شيعيان همراه با فرزند زهرا بر سر مزار مادر عقده بگشايند و بگويند از غم فراق و ناله كنند از آه مظلوم و... آن روزي كه ديگر نه گمنامي است نه مادر نگراني بلكه همه ميگريند براي مادر همه شهيدان و فرزندش حسين(ع) سالار شهيدان. به اميد آن روز...