در سال 1357، سايه فنا و سقوط، به تمامي بر سر محمدرضا پهلوي گسترده شده بود. او به غريقي ميمانست كه براي ماندن خويش به هرچيز متوسل ميشد و البته به دليل شرايط اجتماعي موجود، نتيجهاي نميگرفت. او پس از ناكامي دولتهاي «جمشيد آموزگار» و «جعفر شريف امامي» به انديشه اپوزيسيون نوازي افتاد و اميد به برخي دوستان قديمي بست. آنان كه به ظاهر در اردوگاه مليّون بودند و وجههاي متفاوت از «جان نثاران» و «غلامان خانهزاد» داشتند. در اين پروسه، شاه درباره دو نفر بخت خويش را آزمود. يكي غلامحسين صديقي از اعضاي جبهه ملي و وزير پست و تلگراف دكتر محمدمصدق و ديگري مظفر بقايي كرماني از مؤسسين جبهه ملي و رهبر حزب زحمتكشان ملت ايران. شاه در وهله اول، با هر دو نفر به توافق رسيد اما اين موافقت، مستعجل بود و عمري كوتاه داشت. صديقي پس از ديدار اوليه، حضور شاه را در كشور ضروري ميدانست، چيزي كه امريكا و انگليس آن را برنميتابيدند و پيشاپيش امكان آن را منتفي ساخته بودند. مظفر بقايي اما، تقريباً تا پايان راه با شاه رفته بود كه عوامل نامعلومي، صدارت وي را منتفي ميكند و بخت را به شاپور بختيار ميدهد. خود بقايي و اعضاي حزب زحمتكشان ميگويند كه انگلستان از طريق فرح پهلوي، بر نخستوزيري بختيار تكيه داشته و نهايتاً بازي را برده است!
به هرروي، عامل اين رويكرد شاه هرچه باشد، نمايانگر تحليل غلط وي از ماهيت و عنصر جوهري انقلاب اسلامي است. چه اينكه انقلاب 57 بيش و پيش از هرچيز، از سوي امامخميني و شبكهاي از عالمان و روحانيون مبارز هدايت ميگشت و جمعيت انبوهي كه هر روز در خيابانها مرگ ِشاه را ميخواستند، به نخست وزيري صديقي و بقايي قانع نميشدند و فرماني از ايشان نميبردند. شايد بخت با اين دو يار بود كه در آن برهه، خود را در برابر سيل بنيانكن يك انقلاب بزرگ قرار ندادند و همه چيز خود را در آن برهه نباختند.
اين مقال اما، براساس گفتههاي هوشنگ نهاوندي از جمله شاهدان تكاپوي دربار براي «نخستوزير يابي» تدوين گشته است. روايت او از دعوت صديقي به دربار، تقريباً از زبان ديگران بيان شده و نكته چندان بديعي در خود ندارد، هرچند بيان برخي حواشي امر، براي پژوهندگان تاريخ جذاب خواهد بود. اما روايت پيشنهاد به مظفر بقايي، تقريباً جديد مينمود و كمتر كسي از وابستگان به دربار به بيان آن پرداخته است. هوشنگ نهاوندي اين روايتها را در كتاب «آخرين روزها» و در خارج از كشور منتشر ساخته است.
از اعليحضرت هيچ كينهاي در دل ندارم!
آغازين بخش از روايت هوشنگ نهاوندي، مربوط به دورهاي است كه شاه به انديشه دعوت از غلامحسين صديقي براي تشكيل دولت افتاده است. محمدرضا پهلوي بيمناك بود كه صديقي درپي بيمهريهاي وي به مصدق و ميراثداران او پس از28 مرداد، دعوت او را نپذيرد! از اين روي دو نماينده از سوي شاه به نزد وي رفتند تا نظر وي را دريابند. آن دو، ظاهراً با دست پر برگشتند، چه اينكه صديقي بهرغم اشاره به پارهاي دلخوريهاي خويش از شاه، روي خوشي به اين دعوت نشان داده بود. روايت نهاوندي دراينباره: «شاه گفت با غلامحسين صديقي استاد دانشگاه، همرزم ديرينه مصدق و ميراثدار معنوي او تماس بگيرند و دريابند آيا ميپذيرد به ديدار پادشاه بيايد، زيرا بيم آن ميرفت كه نپذيرد. اعليحضرت ميكوشيد كاري كند كه احتمالاً صديقي بپذيرد دولت وحدت ملي را تشكيل بدهد. آن دو مرد نزديك 25 سال همديگر را نديده بودند، اما در آن چند سال آخر، آغاز به احترام گذاشتن به يكديگر كرده بودند. گمان ميكنم در اين باره نقشي بازي كرده بودم. هنگامي كه دو نماينده شاه پيش صديقي رفتند تا به پذيرش نخستوزيري بخوانندش، پاسخ وي موقرانه بود: «از اينكه اعليحضرت 25 سال مرا از كار بركنار كردند، هيچ كينهاي در دل ندارم. ميدانم در شرايط امروز تشكيل دولت ميتواند براي پيشينه من گران تمام شود، اما هنگامي كه وطن در خطر است، نيكنامياي كه نتوان در راه نجات آن به كارش برد، چه سودي دارد؟» دكتر صديقي 70 ساله، دانشجوي پيشين دانشسراي عالي «سنكلو»ي فرانسه، داراي دكتراي دولتي از دانشگاه سوربن پاريس، وزير پست و تلگراف و سپس كشور و نايب نخستوزير در زمان مصدق بود. به هنگام محاكمهاش در دادگاه با آنكه خود زنداني بود، احترام فراواني به شير پير ـ عنواني كه ملكه پيشين، ثريا در خاطرات خود به مصدق داده بود، گرچه او را دوست نميداشت ـ ابراز كرد. اين رفتار براي خود وي نيز احترام فراواني هم از سوي دادستان و هم شاه به دنبال داشت. بيشتر همكاران مصدق در دادگاه رذيلانهترين تهمتها را نثار وي كرده بودند تا آزاديشان را به دست آورند. دستور داده شد صديقي را به خاطر همين رفتارش آزاد كنند. از آن پس بيآنكه گذشته سياسي خود را انكار كند، چهرهاي ملي باقي ماند، اما خود را از هر گونه اقدام تحريكآميز جانبدارانه كنار كشيد و هيچ امتياز يا پاداشي هم نپذيرفت.» (1)
هيچ برهاني ندارم كه شاه راست ميگويد!
نهاوندي در خاطره نگاري خود، گزارش مطايبهآميزي از جمعبندي ملاقات شاه و صديقي ارائه ميكند. از يكسو صديقي گفته است كه: «هيچ برهاني ندارم كه باور نكنم راست ميگويد!» و از سوي ديگر ادامه داده است: «بسيار تحت تأثير صداقت و احساساتش قرار گرفتم! » بالاخره معلوم نيست چگونه ميتوان تحت تأثير صداقت كسي قرار گرفت كه هيچ دليلي براي صادق بودن او وجود ندارد! واقعيت آن است كه رهبران جبهه ملي به رغم اتخاذ ژست اپوزيسيون، هيچگاه به جمعبندي معيني درباره شخصيت شاه و نحوه مواجه شدن وي نرسيده بودند و همين تذبذب، قدرت تصميمگيري را از ايشان ستانده بود: «ديدار صديقي و شاه بهگونهاي بسيار رضايتبخش صورت گرفت. خود صديقي روز بعد آن را با جزئياتش برايم شرح داد. شاه همه استعداد خود در جذب مخاطبانش را در مورد اين دانشگاهي گرانقدر به كار گرفته بود. به او قول داده بود همه چيز كاملاً در اختيار وي خواهد بود و نيروهاي انتظامي و ارتش از او پشتيباني خواهند كرد. صديقي افزود: «هيچ برهاني ندارم كه باور نكنم راست ميگويد! بسيار تحت تأثير صداقت و احساساتش قرار گرفتم.» اختلافات پيشين به خاطر منافع ملي به فراموشي سپرده شدند. او يك هفته زمان خواست تا برنامه دولت خود و فهرست وزيرانش را آماده سازد. چند تن از اعضاي جبهه ملي پذيرفتند با او همراه شوند. اطرافيان آيتالله شريعتمداري ـ كه نفوذش غير قابل انكار بود ـ و حتي تني چند از نزديكان [امام] خميني پشتيباني خود را از او ابراز كرده بودند. بخش بزرگي از افكار عمومي در او مردي با افكار اصلاحگرايانه نيرومند و در چهارچوب قانون اساسي ميديدند. به اين ترتيب اين بار او بخت بلندي داشت كه در آنجا كه ديگران شكست خورده بودند، پيروز شود.» (2)
شاه از تهران دور شود، ولي كشور را ترك نكند!
بالاخره دوران ترديدها درباره صديقي، با شرطي كه او براي شاه گذاشته بود، به پايان ميرسد و نخستوزيري او به دليل همين خواسته، منتفي ميشود: «هنگامي كه پس از ديدارهاي از سر احترام با شهبانو بازگشت تا باز با شاه ملاقات كند، فقط يك شرط را مطرح كرد: «شاه از تهران دور شود، ولي كشور را ترك نكند.» به اين ترتيب دست رئيس دولت در انجام منوياتش باز ميماند. همراه با اين خواهش به او پيشنهاد كرد به پايگاه دريايي بندرعباس در تنگه هرمز كه در آنجا اقامتگاه بسيار مناسبي ساخته شده بود و براي پذيرايي از مهمانان برجسته از آن استفاده ميشد و شاه به هنگام بازديد نظامي در آن اقامت گزيند، برود. صديقي ميكوشيد به يگانگي ارتش را كه از پارهپاره شدنش بيم داشت، نگه دارد. شاه اين شرط را رد كرد. با خواست انگليسيها و امريكاييها كه ميخواستند كشور را ترك كند، نميخواند. شايد او بخت بلند ديگري را از دست داد.
غلامحسين صديقي باز براي آخرين بار و براي آنكه به او التماس كند به خاطر منافع ملي كشور را رها نكند، چهار روز پيش از ترك هميشگي وطن به ديدار شاه رفت. كمي پس از ترك كاخ در تلفن به من گفت: «ميدانستم بيهوده است، ولي دستكم وظيفهام را انجام دادم.» (3)
زندگي منزوي و راهبانه بقايي، به او احترام ميبخشيد!؟
نااميدي از غلامحسين صديقي، شاه را به ديگر دوستان قديمي از جمله «مظفر بقايي كرماني» متوجه كرد. بقايي از ديرباز به مبارزات قانوني و پارلمانتاريستي معتقد بود و رفتارهاي براندازانه را، حتي از دوستان خويش نميپذيرفت. او پس از رويداد 15 خرداد42، شهيد دكتر سيد حسن آيت يكي از اعضاي حزب زحمتكشان را، به خاطر برخي گرايشات وي به مبارزات مسلحانه، اخراج كرده بود. وي درآن شرايط ميتوانست گزينه مطلوبي براي نخست وزيري شاه باشد. نهاوندي ادامه داستان را اينگونه باز گفته است: «پس از شكست راهحل صديقي، شاه به يكي ديگر از چهرههاي تاريخي مخالفان روي آورد: مظفر بقايي. اين دانشآموخته دانشسراي عالي فرانسه 70 سالي داشت و دانشيار بازنشسته دانشگاه تهران از سالها پيش و سالها همرزم بسيار نزديك مصدق و سپس از او بريده و مدتي به شاه نزديك شده بود. سخنراني چيرهدست بود كه انديشههاي سوسياليستي و لائيك خود را بيپروا بيان ميكرد. اهميت صديقي را نداشت، ولي شخصيت صادق، فرهيختگي دانشگاهي و زندگي منزوي و راهبانهاش به او احترام ميبخشيد. او از ديرگاه ارتباطهاي بسياري را حفظ كرده بود. در آن روزها كه همه سر در پي چهرههاي مخالف گذاشته و شاه و شهبانو دوستان خود، حتي پاكدامنترين ـ از نظر سياسي ـ و كاردانترينشان را بهگونهاي رها كرده بودند، بقايي ميتوانست برگ نه چندان بياهميتي در بازي باشد. اردشير زاهدي كه سخت ميكوشيد تب ضد ايراني و ضد شاه را در واشنگتن پايين آورد، از اين انتخاب حمايت ميكرد. چند تن از فرماندهان ارتش نيز با بقايي موافق بودند. دكتر داريوش شيرواني پزشك مشهور زنان و نماينده مردم تهران در مجلس، بقايي را خوب ميشناخت. پس او را مأمور نظرخواهي از بقايي كردند. او به شاه گفته بود اين فيلسوف از بالا گرفتن بنيادگرايي و خشونت بسيار نگران است و ميخواهد به رويارويي با آن برخيزد. ترتيب شرفيابي داده شد. شيرواني بقايي را به كاخ آورد. شاه بيش از دو ساعت بقايي را به حضور پذيرفت و فرداي آن روز به نماينده مجلس گفت: «مظفر يك ميهنپرست است.» (4)
«بهشتي» اولين دستگير شده بقايي خواهد بود!
طبيعي بود كه پس از ملاقات با شاه، گام دوم بقايي ارائه برنامه به شمار ميرفت. برنامه بقايي از جنبههاي گوناگوني دقيق و مطالعهشده مينمود. او در اين پيشنهاد نامه دستگيري هزاران تن از سران و بدنه انقلاب، از جمله شهيد آيتالله دكتر سيد محمد بهشتي را پيشبيني كرده بود. طرح بقايي همان دو چشم بينايي به شمار ميرفت كه كور از خدا ميخواهد! قاعدتاً بايد شاه و كساني كه ماندن او را ميخواستند، از نخست وزيري وي استقبال ميكردند. با اين همه و به دلايل نامعلومي، صدارت سهم «شاپور بختيار» ميشود! اين قطعه از تاريخ معاصر تا هم اينك مبهم و مغفول مانده است كه چرا به يكباره، ناني كه براي بقايي پخت شده بود، در سفره بختيار قرار گرفت. شايد در آينده و به موازات انتشار آرشيو اسناد سري انتلجيت سرويس، پرده از اين راز برداشته شود. نهاوندي دراينباره نيز، روايتي درخور مطالعه دارد: «از بقايي اين مخالف ابدي خواسته بودند برنامهاي پيشنهاد بدهد و فهرستي از وزيران آماده كند. بار ديگر شيرواني او را به كاخ همراهي كرد تا ابتدا با شهبانو و سپس با شاه ديدار كند. همه چيز داشت شكل ميگرفت. شبي اواخر دسامبر يك گردهمايي بسيار پنهاني در خانه نماينده مجلس برگزار شد كه براي پيشگيري از درز ويژگيها يا گفتوگوهاي آن حتي پيشخدمتهاي خانه را مرخص كردند. خانم شيرواني غذاي سادهاي براي شركتكنندگان آماده كرده بود. شركتكنندگان عبارت بودند از اردشير زاهدي كه با مرد مورد اطمينانش حسين دانشور آمده بود. از دانشور خواستند در اتاق ديگري دور از جمع بماند. سپهبد ربيعي فرمانده نيروي هوايي، شيرواني و بقايي كه خود شيرواني به دنبالش رفته و او را آورده بود. اين چهار تن به گفتوگو پرداختند تا طرح بقايي را به سرانجام برسانند. او ميخواست شاه پايتخت را ترك كند، ولي در كشور در پايگاه بسيار مجهز وحدتي در همدان بماند. بقايي ميخواست از مجلسين تقاضاي اختيارات كامل و سپس دو مجلس را منحل كند تا بتواند پس از بازگشت آرامش انتخاباتي آزاد و شبههناپذير را در ديرترين مهلتي كه قانون اساسي ميدهد، يعني شش ماه بعد برگزار كند. بر اساس مقررات حكومت نظامي و اختيارات كاملي كه ميداشت، در نظر داشت 4 هزار تن را بازداشت كند تا بدين ترتيب تحريكات و آشوبگريها قاطعانه در هم شكسته شوند. سپس بيشتر بازداشتشدگان را بهتدريج آزاد كند. بقايي با خنده پرسيده بود: «ميدانيد نخستين كسي كه بايد دستگير شود در فهرست من كيست؟» و خودش پاسخ داده بود: «بهشتي كه چند روز است وارد تهران شده و از مهمترين رهبران اين بلواهاست.» آن فهرست را چند مهره امنيتي مخالف سياست «شل و ول» رژيم تهيه كرده بودند. در حقيقت او ميخواست بخشي از طرح خاش را با نيروي بيشتر به كار بندد و دولت مقتدري را كه يك مخالف آن را ميگرداند، تشكيل دهد. گفته بود پشتيباني ارتش و بخشي از ساواك را به دست آورده است. تيمسار ربيعي پشتيباني كامل فرماندهان ارتش و آمادگي آنان را براي قرار گرفتن در اختيار او تكرار كرده بود. آنان تنها چند لحظه پس از صدور دستور خواهند توانست آن را اجرا كنند. دو غير نظامي حاضر در جلسه پرسيده بودند: «آيا اعليحضرت نقشهتان را تأييد كردهاند؟» بقايي پاسخ داده بود: «ايشان به من نه نگفتند» و افزود: «به اعليحضرت گفتم 90 درصد بخت بازگرداندن آرامش و آغاز فراگرد عادي كردن اوضاع سياسي را دارم. پانزده روز فرصت ميخواهم. اگر شكست خوردم، اعليحضرت ميتواند به پايتخت بازگردد، مرا از كار بركنار كند و همه گناهان را به گردنم بيندازد.» شب از نيمه گذشته بود كه مهمانان از هم جدا شدند. ربيعي بقايي را ـ البته پس از اداي سلام نظامي كه معمولاً در برابر نخستوزير داده ميشود و شاد باش و بهترين آرزوها را برايش خواستن ـ با خود برد. فرداي آن روز شاپور بختيار به نخستوزيري برگزيده شد. شيرواني كه اصلاً درك نميكرد چه ميگذرد، به اردشير زاهدي تلفن كرد و به او گفت: «ما كه مسخره خاص و عام شديم» و زاهدي پاسخ داد: «شما كه ميدانيد چه كسي مسئول اين كار است.» مظفر بقايي چندي پس از پيروزي انقلاب نه به دليل اين ماجرا كه براي نخستين بار جزئيات آن در اينجا فاش ميشود، بلكه به خاطر انتقاداتي كه كرده بود به زندان افتاد و اندكي بعد درگذشت.» (5)
و كلام آخر
دست يازي شاه به دامان چهرههاي به ظاهر ملي در دوران اوجگيري انقلاب، براي او بختي به همراه نياورد. چه اينكه نه آنها آنگونه كه شاه ميخواست حاضر بودند آبروي خويش را در طبق اخلاص گذارند و نه در صورت قبول آنان، مردم حاضر بودند كه تداوم حاكميت شاه را در قالب نخستوزيري مليون بپذيرند. اين بود كه پس از منتفي شدن اين پروژه، شاه به دولت نظامي روي آورد كه البته آن نيز براي وي رهاوردي نداشت.
پينوشتها در سرويس تاريخ موجود است.