در باغ موزه دفاع مقدس مادري با چشماني گريان كه ديگر نشاني از انتظار در آن ديده نميشد، بر بالاي مزار فرزند شهيدش حاضر شد و پس از سالها مطمئن شد جگر گوشهاش، در گوشهاي از شهر آرام آرميده است و سنگ صبور دلتنگيهايش ميشود. با انجام آزمايش DNA يكي ديگر از شهيدان گمنامي كه در نهايت مظلوميت آسماني شدند، شناسايي شد تا سرگذشت قهرمانانهاش براي مردم و آيندگان ماندگار شود.
به گزارش «جوان» شهيد عباس اميدي كه در سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) در سال 90 به عنوان شهيد گمنام در مزار شهداي گمنام باغ موزه دفاع مقدس به خاك سپرده شده بود، پس از چهار سال و در سالروز ميلاد حضرت صديقه كبري(س) شناسايي شد. شهيد عباس اميدي يكي از دلاورمردان لشكر 77 ثامنالائمه(ع) خراسان بود كه در پنجوين، منطقه عملياتي والفجر9 و در سن 19 سالگي به شهادت رسيد و در چهارم فروردين ماه سال ٦٥ مفقود اعلام شد، اما پيكر مطهرش در سال ٩٠ بدون آنكه هويتش مشخص شود، تفحص شده و به ميهن بازگشته بود.
لحظه ديدار اين مادر با مزار فرزند شهيدش بيش از هر چيزي تصوير مادر شهيد صبوري را در ذهنمان زنده كرد. همان مادري كه نقطه به نقطه تمام شهرها را ميگشت تا فرزندش را پيدا كند و در آخر هيچگاه نااميد نشد و پس از گذشت 31 سال استخوانهاي پسرش را در آغوش گرفت و نشاني دقيقش را پيدا كرد. شهيد بهروز صبوري در دوران دفاع مقدس در عمليات مسلمبنعقيل در منطقه سومار در حالي كه 18 سال بيشتر نداشت به شهادت رسيد و پيكر او به دليل شرايط عمليات در منطقه ماند و به عقب بازنگشت. مادر شهيد صبوري همانند ديگر مادران انتظار سالها منتظر شنيدن خبري از فرزندش بود، حتي شنيدن خبر شهادت هم او را خوشحال ميكرد، اما دريغ از يك خبر. او حتي براي گرفتن خبري از پسرش كيلومترها از خانه دور شد و در منطقه سومار و محل شهادت فرزندش به دنبال روزنه اميدي ميگشت. مادر شهيد صبوري سالها در بيخبري پسرش سر كرد و در نهايت 8 اسفند ماه 92 پايان تمام انتظاراتش بود.
اين بار مادر شهيد اميدي لحظات شيرين رسيدن به فرزند را تجربه ميكند. ربابه اميدي از لحظات رفتن پسرش به جبهه و سالها چشمانتظارياش ميگويد: «عباس وقتي 13 ساله بود چهار روز به جبهه رفت. اين چهار روز براي من چهار سال گذشت. به قدري براي من سخت بود كه احساس ميكردم توان دوري يك ساعت او را ندارم. اگر قرار بود 29 سال را با همان حال و همان بيتابي سپري كنم تا به حالا زنده نميماندم. نميدانم چگونه اين سالها را طاقت آوردم؟ حالا كه عباس برگشت و چشم همهمان را نوراني كرد دعا كردم همه چشمانتظارها از اين حالت دربيايند و خدا به آنها صبر بيشتري بدهد. وقتي دلتنگ عباس ميشدم با او حرف ميزدم. او هميشه كنار من بود. نميديدمش اما حسش ميكردم. صندلي ميگذاشتم مينشستم جوري كه انگار كنارم هست، با او حرف ميزدم. خوابش را هم ميديدم. ميگفت مادر من همين جا هستم اگر هم الان به خوابت آمدهام به خاطر تو است كه آرام باشي. ميگفت ميخواهم بروم. ميگفتم چرا؟ ميگفت فعلاً اجازه نميدهند بيايم، بايد بروم تسويه حساب كنم بعد برگردم. هروقت به خوابم ميآمد اينها را ميگفت.»
مادران شهيد اميدي و صبوري به آرزوي ديرينهشان رسيدند اما مادران منتظر زيادي هنوز چشمانتظار رسيدن خبري از جگرگوشهشان هستند. چشمانتظاري، منتظر ماندن و بيخبري درد بزرگي است كه اين مادران هر روز آن را بارها تجربه ميكنند و هر لحظه اميدوارند دارند تا قاصدي خوشخبر، خبر پيدا شدن پيكر فرزندشان را به آنها بدهد. دلهاي مادران منتظر هنوز نگران است و فقط با شنيدن پيامي هر چند كوتاه آرامش ميگيرد.