دوونيم كيلومتر دورتر از پادگان دوكوهه، ساختمان متروكه آسايشگاه گردان تخريب نمايان ميشود. اينجا ما كاري نداريم! قرار است ساختمان آسايشگاه را مركز دايرهاي فرض كنيم كه به شعاع چند صد مترياش چالههايي به عمق نيم تا يك متر به وفور يافت ميشوند. اين چالهها كه آدم را ياد قبور مياندازند، توسط رزمندگان گردان تخريب حفر شده بودند تا در تاريكي شب، آن هنگام كه قامت ميبندند براي نماز شب، دل از تعلقات دنيا كنده و روحشان را پرواز دهند. حالا قرار است در احساس اين رزمندگان سهيم شويم. هر كسي به اندازه ارتباطي كه با چنين شرايطي برقرار ميكند يا به اندازه قوه تخيلش، كم يا زياد، ميتواند در آن سهيم شود. كافي است وقتي كه در تصورمان با وضو درون چاله ميرويم، اطرافمان را تاريكي محض و سكوت نيمهشب فرا گرفته باشد. خيالمان از خاكي شدن لباسها راحت است كه در جبهه همه لباسها يكدست خاكي هستند. فقط وقتي كه كف پايمان با خاك سرد تماس برقرار ميكند، كمي شانههايمان ميلرزد و اندكي بعد اين لرزش به خاطر قطرات اشكي كه ناخودآگاه از چشمانمان خارج ميشوند، بيشتر ميشود.
آخر وقتي كه دل پاك باشد، اشك راه خروجش را راحتتر پيدا ميكند. خوف از خدا يا حب وصالش، در هم آميخته و با اذكار نماز، معجوني را ميسازند كه در هر كلام اكسيري از رايحه بهشتي را به جانمان تزريق ميكنند. اما اين تازه اول كار است. نوبت به ركوع و سجود كه برسد، اين حال خوش بهتر هم خواهد شد. مخصوصاً در سجده كه در هر دمي بوي خاك (خاكي كه ميتواند منزلگاه آخرتت باشد) به مجراي تنفسيات وارد ميشود و در بازدم اين گرد و غبار است كه به اطراف پراكنده ميشود، روي صورتت مينشيند و شبيهترين فرد به ابوتراب ميشوي. اندكي بعد كه سر از سجده برداشتي، پيشانيات صاف شده و ميشود رويش سرنوشت يك شهيد را نوشت و اگر چشم بصيرتش باشد، به راحتي ديد كه چقدر نوربالا ميزني.
اما حواس تو به اين چيزها نيست. به قلبي است كه آرامش گرفته و ديگر شور اسباب پيش پا افتاده دنيا را نميزند. «يقين» كميابترين چيزي است كه در زمين توزيع شده و شايد امشب سهم تو ذرهاي از اين گوهر كمياب باشد. بايد با مراقبت از چشم و زبان و گوش، گوهرت را حفظ كني تا وقتي كه زمان پريدن از راه برسد و تو هم يك «شاهد» باشي.