در شمارههاي پيش عبدالله نوريپور راوي اين ستون، خاطرات خود را به آنجايي رساند كه خود او مأمور ميشود تا كاميون مهمات را به اروميه برده تا از آنجا با كمك هوانيروز به مهاباد بروند و به اصغر وصالي و دستمال سرخها بپيوندند.
قرار بود من و شمس علي رحيمي كاميون پشتيباني را از مقابل پادگان وليعصر(عج) تحويل گرفته و حركت كنيم. رحيمي كه بين بچههاي دستمال سرخ به شمس الله معروف بود، از معدود اعضاي متأهل و به اصطلاح زن و بچهدار گروه دستمال سرخها بود كه او هم مانند من از قافله بچهها جامانده و مقدر شد در اين مأموريت همسفر باشيم.
قصد عزيمت كه كرديم، مقابل پادگان يك كاميون زيل نظامي به همراه راننده انتظارمان را ميكشيد. صبح بود كه سوار شديم و بدون اينكه توقف چنداني داشته باشيم، نزديك اذان مغرب به مقر سپاه اروميه رسيديم. طوري آمده بوديم كه حتي فرصت نشد بين راه غذايي بخوريم و و راننده و شمس الله شاكي بودند. قول دادم بعد از نماز آنها را به شهر ببرم و از خجالتشان دربيايم! اما قبل از آن تماسي با اصغر وصالي برقرار كردم و چون بچههاي اطلاعات سپاه اروميه از شنود تلفنهايمان خبر داده بودند، به شكل رمز با هم گفت و گو كرديم. به اصغر گفتم به زودي به آنجا ميآييم و او هم گفت دوربين خبرنگار همراهمان باطري لازم دارد.
متوجه شدم منظورش از خبرنگار خانم كاظمزاده همسرش است و بعد از اينكه داخل شهر غذايي خورديم، باطريهاي دوربين را هم تهيه كردم. به سپاه كه برگشتيم، براي مكان خواب دنبال جا بوديم كه متوجه بگو مگوي چند نفر در ورودي راهروي اطلاعات شدم، جلوتر كه رفتم، ديدم دو جوان با نگهبان بخش مشغول بحث هستند، يكي از آنها تا مرا ديد گفت:ديديد چي گفتم، اين آقا يكي از اونهاست! بعد جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و روبوسي كرد. از سخنانشان فهميديم كه هر دو از بچههاي پاسدار تهراني حاضر در غائله تركمن صحرا (بندر تركمن) بودهاند و حالا ميخواهند به دستمال سرخها بپيوندند.
وقتي اصرارشان را ديدم، دعوتشان كردم تا با هم به اتاقمان برويم و بيشتر صحبت كنيم. اين دو جوان هادي مهاجر و حميد محمدي نام داشتند. هادي به محض اينكه پايش به داخل اتاق رسيد، سريع لباسش را درآورد و رد گلولهاي كه در مأموريت گنبد خورده بود را به عنوان سند تجربيات جنگي و عملياتياش نشانمان داد. در گفت و گويمان متوجه شديم آنها كه اوصاف گروه دستمال سرخها را شنيده بودند، تصميم ميگيرند به ما بپيوندند. زماني هم كه بچههاي گروه ما به اروميه ميآيند و از سوي حاج آقا حسني امام جمعه اين شهر استقبال ميشوند و سپس با همكاري برادران ارتشي با اسكورت چند تانك و نفربر به مهاباد ميروند، سر و صدايي ايجاد ميشود كه باعث پخش خبر رسيدن دستمال سرخها به اروميه ميشود. هادي و حميد هم به همين ترتيب از حضور دستمال سرخها مطلع شده و چند روز بعد از رفتن اصغر و بچهها، خود را به اروميه رسانده بودند.
به هرحال قسمت بود كه ما ديرتر به اروميه برويم و اين دو در آنجا به ما بپيوندند. جوانان مخلصي كه جايگزين ياران شهيدمان شدند و هر دو نيز بعدها به شهادت رسيدند.