نيروهاي ايراني مستقر در منطقه فاو دستور عقبنشيني و خروج از فاو را دريافت كرده بودند، اما دشمن، رزمندگان در حال عقب نشيني را هدف انواع گلولههاي خود قرار ميداد. براي تقليل فشار دشمن از روي نيروهاي خودي قرار شد هواپيماهاي ما نيروهاي عراقي را بمباران كنند. نزديك غروب مأموريتي به سرهنگ حبيب بقايي و من كه شماره دو بودم محول شد.
بعد از توجيه عمليات، پرواز كرديم و مسير را در ارتفاع پست طي كرده و از جنوب وارد منطقه فاو شديم. لحظاتي قبل از رسيدن به هدف آقاي بقايي همرزمم پرسيد: رضا ميبيني ؟رضا ميبيني ؟
با تلنگر او، چند توده گرد و خاك را كه به شكل قارچ ناشي از انفجار بمب تشكيل شده بود، در فاصلهاي نه چندان دور و جلوتر ديدم. نگاهي به دور و برم انداختم. يك فروند هواپيماي عراقي را در ارتفاعي بالاتر از خودمان ديدم. داشت نيروهاي در حال عقبنشيني ما را از ارتفاع بالا بمباران ميكرد.
با خودم گفتم اگر يكي از آن بمبها روي ما ميافتاد يا از تركشهاي آن به ما ميخورد، چه ميشد؟ خوشبختانه به خير گذشت و ما آخرين بمبهاي دوران جنگ تحميلي را روي نيروهاي دشمن در منطقه فاو ريختيم و به سمت پايگاه برگشتيم. آن روز به خير گذشت و توانستيم ضربات سنگيني به دشمن وارد كنيم. كارمان آن قدر طول كشيد كه وقتي برگشتيم، هوا تاريك شده بود و مجبور شديم. براي نشستن از كاركنان برج مراقبت بخواهيم چراغهاي باند را روشن كنند.
راوي: سرهنگ غلام رضا جمالي