در شمارههاي پيش همراه با روايتهاي عبدالله نوريپور از اعضاي گروه دستمال سرخها، شاهد ماجراهايي در كردستان سال 58 و اوايل 59 بوديم. در ادامه وقتي كه گروه دستمال سرخها براي مرخصي به تهران ميآيند، مأموريت جديدي مييابند و به مهاباد ميروند. اما نوريپور كه از قافله جا مانده بود، مأموريت مييابد كاميوني از تسليحات و تداركات را تحويل گرفته و او نيز به دستمال سرخها بپيوندد.
روز بعد سوار بر موتور، به ستاد ارتش رفتم، قرار ملاقات با مرحوم تيمسار ظهيرنژاد از قبل گذاشته شده بود. به دژباني خودم را معرفي كردم و گفتم از دستمال سرخها هستم، از طرز نگاهش متوجه شدم كه از قبل منتظر آمدنم بودهاست، سريع هماهنگ كرد و با همان موتور تا ساختمان فرماندهي رفتم. داخل كه شدم بيمعطلي به اتاق فرماندهي راهنمايي شدم و خود مرحوم ظهيرنژاد با روي باز از من استقبال كرد. گرم روبوسي كرد و به اصطلاح در تحويل گرفتنم سنگ تمام گذاشت.
با صحبتهاي مرحوم ظهيرنژاد متوجه شدم كه در ديدارشان با حضرت امام، ايشان از دستمال سرخها تمجيد كردهاند. ظهيرنژاد سخني از حضرت امام را نقل كرد كه باعث خوشحالي و تعجبم شد. گويا امام فرموده بودند: «الگوي نيروهاي مسلح بايد روحيه و جنگندگي دستمال سرخها باشد». تصور هم نميكردم كه حضرت امام گروه ما را به خوبي بشناسند، چه برسد به آنكه اين طور ما را مورد لطف خودشان قرار دهند.
به هر روي تيمسار نامه سر به مهر مرا باز كرد و پس از خواندن آن گفت كه كاميون شما براي انتقال به اروميه آماده است. بعد همان جا تماسي با اروميه برقرار كرد و شخصاً هماهنگيهاي لازم از قبيل مهيا شدن بالگرد براي اعزام به مهاباد و... را انجام داد. آن روز از حسن رفتار تيمسار و همكاريهاي خوبي كه انجام داده بود، خاطره خوشي در ذهنم ماندگار شد. هنگام خداحافظي محكم پا چسباندم و به پادگان وليعصر برگشتم. كاميون مورد نظر نيز كمي بعد به آنجا ارسال شد.
هنگام تحويل گرفتن اقلام، 30 هزار تومان پول به ما دادند كه آن زمان رقم بالايي بود. چند بسته كاغذ سربرگدار سپاه به همراه مهر منقش به آرم سپاه تحويل گرفتم تا اگر قرار باشد اصغر وصالي يا ساير فرماندهان درخواستي از ارتش يا نهادهاي دولتي داشته باشند، با نامهنگاري و به شكل رسمي انجام گيرد و مشكلي از بابت تداركات لازم پيش نيايد.
جادههاي منتهي به شمالغرب كشور در فصل بهار از هوا و طبيعت خوبي برخوردار بود. باز بايد به غرب برميگشتيم و باز ماجراهايي انتظارمان را ميكشيد كه اكنون و با گذشت چندين سال از آن روزها، خاطراتش هنوز در ذهنم ماندگار شده است.