محسن رضايي به عنوان فرمانده سپاه در بخش اعظمي از دوران دفاع مقدس، اخيراً در يادواره بزرگداشت شهيدان مهدي و حميد باكري كه در آستانه سالروز آغاز عمليات بدر (19 الي 26 اسفند 1363) در تالار وزارت كشور برگزار شد، سخنان جالبي را در خصوص نحوه شهادت فرمانده لشكر 31 عاشورا بيان داشت كه بنا به اهميت و تازگي اين سخنان گوشههايي از آن را تقديم حضورتان ميكنيم.
«راز ماندن مهدي باكري در آن سوي دجله» شاهبيت سخنان رضايي در اين يادواره را تشكيل ميداد كه برخلاف رسم معمول، وي كه سعي ميكند همواره سخنانش را با جديت همراه سازد، اين بار فرمانده اسبق سپاه از كلماتي احساسي بهره ميبرد و در بخشهايي از سخنانش نيز اشك ريخت.
محسن رضايي در ابتداي سخنانش گفت: امسال، سال عجيبي در برگزاري يادواره آقامهدي است. دوستاني كه در عمليات بدر بودند به ياد دارند كه دو روز مانده به عمليات در قرارگاه كربلا در نيمههاي شب تابوت نمادين حضرت زهرا(س) را تشييع كرديم. امسال نيز برگزاري يادواره شهيدان باكري همزمان با سالگرد شهادت حضرت زهرا(س) است. امشب ميخواهم از راز دجله بگويم. چرا مهدي آن سوي دجله ماند و شهيد شد؟
رضايي در ادامه با تشريح مختصري از خصوصيات جغرافيايي منطقه عملياتي بدر (هور) اظهار داشت: تاكنون كتابهاي ارزندهاي در رابطه با شخصيت آقامهدي و آقاحميد نوشته شده است اما كسي درباره اين راز حرفي نزده است. در عمليات بدر، دو قرارگاه عمليات ميكردند. يكي از قرارگاهها فرماندهاش آقاي بشردوست بود كه لشكر عاشورا نيز تحت امر اين قرارگاه عمليات ميكرد. نيروهاي لشكر عاشورا توانسته بودند از مرز عبور كنند، ساحل دجله را گرفته و به خاك دشمن نفوذ كرده بودند اما موفقيتي به دست نيامده بود.
فرمانده اسبق سپاه افزود: بشردوست با آقامهدي تماس ميگيرد كه شما تكليفتان اين است كه برگرديد، آقامهدي ميگويد: اينجا جنگ، جنگ آتش است و برنميگردم. به احمد كاظمي كه با ايشان دوست بودند گفتم كه به آقامهدي بگويند برگردد، به ايشان هم گفته بود برنميگردم و اتفاقاً جاي خوبي است كه شما هم بياييد.
در اينجاست كه محسن رضايي از ايستادگي عجيب شهيد مهدي باكري در آن سوي دجله و در برابر هجمه شديد دشمن خبر داد و گفت: وقتي ديدم باكري برنميگردد، خودم به آقاي كبيري رئيس ستاد لشكر عاشورا گفتم برو به آقامهدي بگو بيايد پشت بيسيم. اما آقاي كبيري هم موفق نشده بود او را راضي كند كه بيايد پشت بيسيم. در اين دجله چه خبر بود؟
رازگشايي رضايي در همين جا شروع شد و بيان داشت: آقامهدي ميدانست كه اگر بيايد پشت بيسيم خارج از اينكه من نماينده امام در جنگ بودم، به دليل رابطه قلبي كه با هم داشتيم بايد برميگشت اما نيامد... نقطهاي كه در عمليات بدر به آقامهدي سپرده بوديم خيلي مهم بود و اگر حفظ ميشد ميتوانستيم به موفقيتي دست يابيم وگرنه حادثهاي براي ما اتفاق ميافتاد. مهمتر از اين موقعيت عمليات بدر خيلي مهم بود. بعد از فتح خرمشهر با موجي از عدمالفتحها مواجه شديم. در هر عملياتي 10 تا 20 درصد موفق ميشديم.
رضايي در بخش ديگري از سخنانش گفت: لشكر عاشورا بايد به پلي ميرسيد كه محل ارتباط شمال به جنوب نيروهاي عراقي بود و بايستي اين پل منفجر ميشد. يك گردان تخريب نيز قرار بود در كنار آقامهدي باشند. نيروهاي لشكر منطقه را گرفتند، به پل رسيدند اما خبري از گردان تخريب نبود و آنها در نيمههاي شب راه را گم كرده بودند... در اينجا درگيري سختي بين نيروهاي آقامهدي و دشمن صورت گرفت. لشكري كه تمامي نيروهايش نيز به آن سوي دجله نرسيده بودند. آقامهدي مقاومت ميكرد و ميجنگيد. فشار آتش دشمن زياد شد. بشردوست با او تماس گرفت كه برگردد اما قبول نكرد.
فرمانده اسبق سپاه با چشماني اشكبار ادامه داد: من در بدر به دنبال مهدي ميگشتم اما او از من فرار ميكرد. آقامهدي بين خود و غيرتش مانده بود. غيرتش حكم ميكرد كه بماند اما خودش ميگفت برگردد... من تنها تصويري كه ميتوانم از اين صحنه برداشت كنم، تصوير غمانگيز حضرت ابوالفضل عباس(ع) در دفاع از مشك بود.
رضايي در نهايت تصريح كرد: آقامهدي باكري ميدانست جنگ به بنبست رسيده است و بايد در بدر موفق شود و دجله را حفظ كند. آقامهدي وقتي ديد مشك پاره شده است، از اين دنيا رفت. در نهايت گلولهاي بر پيشانياش نشست و بر زمين افتاد. او را سوار بر قايق ميكنند تا به اين سوي دجله بياورند اما با اصابت آرپيجي به قايقش از دجله به اروند، از اروند به خليج فارس و به ابديت پيوست. حتي جنازهاش شرم داشت به اين سوي دجله بيايد.