بنده از حدود هفت هشت سالگي در مسجد لُرزاده حضور داشتم و از مريدهاي مرحوم برهان بودم. ايشان، استاد مرحوم آقاي مجتهدي و حضرت آيتالله مهدويكني هم بودهاند. مسجد لرزاده، پايگاه بسيار خوبي بود براي تبليغ و ترويج احكام اسلامي. خدا رحمت كند شهيد نوّاب و اعضاي فدائيان اسلام را؛ در تهران به هيچجا راهشان نميدادند. اما مرحوم برهان، خيلي به شهيد نوّاب علاقه داشت. لذا اجازه داده بود تا آنها سخنرانيهايشان را مسجد لرزاده انجام دهند. در اين اثنا، با حاجمهدي عراقي آشنا شديم و از آن به بعد، پايم به جلسات و كارهاي سياسي باز شد. آن زمان، حدود بيست سالم بود. شبهاي ماه مبارك ميرفتيم بازار و مسجد امينالدوله. آنجا پايگاه مبارزان بود. يك عدهاي هم به مسجد آقاي شاهچراغي ميآمدند. مثل حاجصادق اماني، شهيد اسلامي، آقاي لاجوردي، آقاي عسكر اولادي، آقاي خاموشي، آقاي سعيدمحمدي و... آنها مشغول بودند؛ من هم در كنارشان بودم. كمكم پايم به هيئت انصار باز شد. سخنرانان در آنجا، حماسي و داغ صحبت ميكردند. معمولاً متدينان بازار در آنجا جمع ميشدند. مدتي حضرت آيتالله خامنهاي را دعوت ميكردند براي سخنراني. جلسهها بيشتر كلاس درس بود. من از آنجا با آقاي خامنهاي آشنا شدم. تقريباً رابطه مريد و مرادي براي ما بود. براي اكثر كارهايم با ايشان مشورت ميكردم. جريان مبارزه و انجمنهاي ايالتي و ولايتي كه شروع شد، حضرت امام، آقاي عسكر اولادي و بعضي از برادرها را خواستند و در قم جمعشان كردند و به آنها فرمودند: «ديگر كار متفرقه فايده ندارد؛ صلاح نيست اين كارها را گروهگروه انجام دهيد.» تا پيش از آن عدهاي در اصفهان بودند، عدهاي در تهران، عدهاي در قم و... فعاليت ميكردند. حضرت امام، آن آقايان را به قم خواستند و گفتند بياييد با همديگر ائتلاف كنيد؛ با هم باشيد و با هم كار كنيد. هيئتهاي مؤتلفه كار مبارزاتيشان از آنجا، شروع شد. آن وقت ديگر ارتباطمان با شهيد مطهري و آقاي خامنهاي قوي شده بود. از آنها خط ميگرفتيم و شروع ميكرديم به كار.