دومين بخش از گفتوشنود ما با استاد دكتر موسي فقيه حقاني درباب گرايشات فرقهاي سيدجمال واعظ اصفهاني، در روز سهشنبه 7بهمن ماه از نظرتان گذشت. بخش سوم و واپسين بخش از اين مصاحبه را هم اينك پيش رو داريد.
يكي از بخشهاي مهمي كه در زندگي سيدجمال به آن اشاره ميشود و آن را شاهدي بر فاصله گرفتن او از علماي طراز اول شيعه ميدانند، نگارش كتاب «رؤياي صادقه» است. عدهاي در انتساب اين كتاب به سيدجمال تشكيك كرده و عدهاي هم گفتهاند انتقادي است از بابيكشي آقانجفي و نه لزوماً به معناي بابيگري و خروج از اسلام. در واقع ميخواست به اصطلاح، يك اعتراض حقوق بشري ـ كه نمونههايش را امروز هم در ايران ميبينيم ـ داشته باشد و نه اينكه لزوماً بخواهد علما را بدنام كند. يك مقدار درباره اين اثر و حواشي آن صحبت بفرماييد.
در انتشار اين اثر، افراد مختلفي نقش داشتند، از جمله ملكالمتكلمين، سيدجمال واعظ و چند نفر ديگر.
مشخص نيست هر كدام كجاي اين اثر را نوشتهاند؟
نه، يا حداقل من نميدانم. در اين كتاب دو جريان نقد شده است. يكي ظلالسلطان و نحوه حكومتگري او در اصفهان و ديگري مرحوم آيتالله آقانجفي اصفهاني. اين كتاب، داستان اين دو نفر را در صحراي محشر و در قالب داستان و رمان آورده است. در آنجا اهانتهاي جدي به مرحوم آقا نجفي اصفهاني ميشود. دليلش هم مقابله جدي ايشان با بابيها بود. مقابله ايشان و پدرشان با بابيها زبانزد بود تا جايي كه بهاييها لوح «ابنالذئب» را عليه ايشان و پدرشان صادر ميكنند. اينكه پس از رويارويي با بابيه كه توسط يك عالم ديني اتفاق افتاد، كسي «رؤياي صادقه» را بنويسد، ناشي از چه گرايشي ميتواند باشد؟ اگر بحث حقوق بشري هم باشد، چرا كسي مثل سيدجمال واعظ بايد از بابيهاي تروريستي كه كشور را به آشوب كشيدهاند، و مصداق محارب و مفسدفي الارض هستند و حكم آنها معلوم است، دفاع كند؟ در اينجا اصلاً بحث حقوق بشري مطرح نيست، بلكه سخن درباره يك مشت تروريست است كه شهرهاي مختلف ايران را گرفته و آدم كشتهاند و در كتاب پيغمبرشان آمده است كه غير بابيها را بگيريد و بكشيد! وآنها اين قتل عام را در زنجان و جاهاي ديگر انجام دادند، برخورد با اينها از جنس برخورد با يك محارب است و نه برخورد با يك نحله مذهبي. چه ميشود كسي كه به قول آقايان عالم شيعي است، فرق يك محارب را با فرد مظلومي كه حقوقش ضايع شده است و حالا بايد در قالب حقوق بشر از او دفاع كرد، نميداند. اين كتاب به نحوي اعتقادات شيعي در ايران را به چالش ميكشد و فقط بحث اهانت به مرحوم آقانجفي نيست. وقتي كسي در سطح مرحوم آقانجفي را تخطئه ميكنند، تعريضهايي هم به اعتقادات و...
اصول و احكام هم دارند. معمولاً كساني كه با روحانيت طرف ميشوند، لامحاله كارشان به زدن بعضي از احكام هم ميكشد...
همينطور است. در هر صورت اين كتاب همكاري مشترك بين اين چند نفر و فردي به نام فاتحالملك است كه او نيز بابي است. خود ملكزاده هم ميگويد او نقش برجستهاي در تدوين اين كتاب داشت. وابستگي فاتحالملك به فرقه ضاله اظهرمنالشمس است و ديگر هيچ كسي به وابستگي او شك ندارد. در منابع مختلف اسم اين آدم آمده و گرايش او نيز به صراحت مورد اشاره قرار گرفته است. بنابراين اين كتاب در راستاي اهداف بابيها براي مقابله با قاجاريه و روحانيت شيعه مخصوصاً از نوعِ آقانجفي كه محكم ميايستد و اجراي حدود هم ميكند، نوشته شده است.
درباره پاسخهاي جنابعالي، دغدغهاي وجود دارد. به هرحال نميتوان ادعا كرد كه تمامي علماي وقت، گول سيدجمال واعظ را خوردهاند و متوجه گرايشات فرقهاي و انحرافي آنها نشدهاند. تاريخ هم در اينباره نمونههايي را به دست داده كه اتفاقاً برخي علما پس از مدتي، متوجه هويت اين فرد و نيز برخي اقران او شده و با آنها برخوردهايي جدي داشتهاند. به عنوان نمونه ميتوان به حضرات آيات آقايان حاج شيخ محمدباقر و حاج شيخ محمدتقي اصفهاني استناد كرد. آغاز و انجام ارتباط مرحوم آقانجفي و سپس مرحوم حاجآقا نورالله با سيدجمال واعظ را به مدد اسناد و منقولات، چگونه تحليل ميكنيد؟ به ويژه كه درباره اين دو بزرگوار تحقيقاتي هم داشته و با خاندان ايشان هم ارتباط داشتهايد. برخي بيرون كردن سيدجمال از اصفهان را به ظلالسلطان نسبت ميدهند، در حالي كه خيليها معتقدند آقانجفي او را بيرون كرد. اين قضيه را كمي باز كنيد؟
مرحوم آقانجفي نسبت به سيدجمال واعظ و ملكالمتكلمين و همچنين جماعت دولتآباديها، حساسيت داشت. ملكالمتكلمين را آقانجفي از اصفهان بيرون ميكند. اين قول را ضعيف ميدانم كه اينها در مسجد آقانجفي منبر ميرفته و صحبت ميكردند و آقانجفي هم هيچ حرفي به اينها نزده است! اين قول عليفرضصحته، برميگردد به پنهانكاري اوليه و شديد اينها.
مواجهه آقايان نجفي، با اين دو پس از آشكارشدن گرايشات فرقهاي آنها چگونه بود؟
ملكالمتكلمين را كه آقا نجفي از اصفهان بيرون كرد. فضاي اصفهان هم عليه اينها تند بود. همانطور كه اشاره كردم خود جمالزاده هم اين را ميگويد...
هنوز هم عوارضش هست. نسلهاي بعدي علماي بزرگ اصفهان هم، سر همان قضايا، هنوز به اينها بدبين هستند...
بنابراين بعيد ميدانم مرحوم آقانجفي به اينها حرفي نزده يا خوشبين باشد. اينكه گفتم اگر در دورهاي هم خوشبين بوده باشد، به دليل پنهانكاري شديد اينهاست. با توجه به شدت و حدّتي كه مرحوم آقانجفي در مقابله با اينها داشت، تأييد سيدجمال از سوي آنها را بعيد ميدانم.
در مورد مرحوم آشيخ فضلالله نوري هم ادعا شده است كه در اوايل مشروطه به سيدجمال واعظ خوشبين بوده است. آيا واقعاً مرحوم شيخ را هم ميشود در زمره كساني آورد كه در آغاز گول سيدجمال را خوردهاند؟
با توجه به حساسيت و احتياطي كه مرحوم آشيخ فضلالله داشت و به نمونهاي از آن اشاره كردم، زمان ميبرد تا با شنيدن صحبتهاي اين دو و مخصوصاً سيدجمال، به ماهيت اينها پي ببرد و حساسيت نشان بدهد و بگويد: «جمال زنديق كافر!». البته بعدها، در موارد مختلفي اعتراض خود را بيان ميكند، از جمله اينكه ميگويد: اين ميرود بالاي منبر و به مردم ميگويد چرا اينقدر قرآن ميخوانيد؟ رمان بخوانيد تا ذهنتان باز شود!... وقتي يك عالم شيعي اين حرف را از يك آخوند در بالاي منبر بشنود، طبيعي است كه واكنش نشان ميدهد. در هر صورت مرحوم حاج شيخ فضلالله بهتدريج نسبت به اين آدم و حرفهايش حساسيت پيدا ميكند و حكم تكفيرش را هم صادر ميكند كه در تاريخ هست.
فصلي از زندگي سيدجمال در دوره مشروطيت، به نقش و مشاركت او در فعاليتهاي تروريستي اختصاص دارد. به شهادت اسناد او در ايجاد زمينه براي ترور علما و مجتهدين مشروطهخواه، تا چه حد نقش داشت؟
بايدعرض كنم كه سيدجمال واعظ به شهادت برخي اسناد، در كارهاي تروريستي نيز نقش داشته است. يحيي دولت آبادي درباره عضويت واعظ و يارانش در گروه تروريستى آذربايجان به سركردگى حيدر عمواغلى مىنويسد: «حيدر عمو اغلى و ياران او (افراد مؤثر هيئت مدهشه) با انجمن آذربايجان ائتلاف داشتند. عنصر بسيار افراطى انجمن آذربايجان، حيدر عمواغلى بود. سيدجمال واعظ و ملكالمتكلمين - دو تن از خطباى مشروطه - از اعضاى همان انجمن بودند». آدميت و ديگران نيز در اين زمينه نوشتهاند كه: سيدجمال اصفهانى و ملكالمتكلمين، دو همشهري و دوست ازلىمشرب، پيش از مشروطه هم از واعظان سياسى و توانا بودند و نيز عضو «حزب اجتماعيون عاميون قفقازى» (حزب سوسياليست) و «هيئت مدهشه» تروريستها؛ چه اينكه عضو «كميته انقلاب» نيز بودند. از كارهايي كه سيدجمال واعظ مرتكب شده، طبق نوشته يكي از مريدان و دوستدارانش ازجمله فرزند ملكالمتكلمين و گفته يك شاهد عيني، حضور در جلسهاي براي قتل يكي از مجتهدان پايتخت بوده است. سيدجمال از جمله افرادى بوده كه به خانه ملكالمتكلمين رفته تا به او بگويد كه وسايل كشتن شيخ فضلالله را آماده كردهاند و او را نيز با خودشان همراه كنند! ملكزاده در اين زمينه، از قول برادرش محمدعلى ملكزاده نوشته: «سيدجمال الدين، ميرزا جهانگير خان و... به ديدن پدرم آمدند و اتاق را خلوت كردند و به گفتوگو پرداختند. سيدجمالالدين شروع به سخن كرد و گفت: بر ما محقق است كه شيخ فضل الله را از ميان برداريم و... با دقت وسايل كشتن او را فراهم كردهايم... براى كشتن حاجى شيخ فضلالله.»
جمالزاده نيز جرياني را نقل مينمايد كه از سخنان پدرش، گروهي برخاستهاند كه بروند تا كارهاي عجيبي بكنند. او مينويسد: «پدرم بعدازظهر در مدرسه صدر، براي مردم منبر ميرفت و در دفاع از مشروطيت صحبت ميكرد. يك روز، بناي انتقاد از روحانيان مخالف را نهاد و دادِ سخن داد و كلامش به حدي در حضار مؤثر واقع گرديد كه يكنفر آذربايجاني كلاه تخممرغي از ميان جمعيت برخاست و قمه خود را از غلاف بيرون كشيد و خطاب به مردم گفت: بياييد برويم خانه آقا شيخ فضلالله را خراب كنيم و آتش بزنيم و خودش و اتباعش را به قتل برسانيم. مردم هم هياهوكنان برپا خاستند و به راه افتادند». پدرم، هاج و واج بر فراز منبر مانده بود كه سيدعبدالله بهبهاني از او خواستند كه از منبر پايين آمده و مردم را برگرداند.
گرايشات فراماسونري سيدجمال واعظ هم، از فصول قابل مطالعه در زندگي عقيدتي و سياسي اوست. اولاً: بايد مشخص شود كه ورود او به فراماسونري چقدر جدي است و ثانياً: چقدر بر رفتار سياسي او تأثير داشته است. اسناد دراينباره چه ميگويند؟
بله، همانطور كه اشاره كرديد بحث ديگر، فراماسون بودن سيدجمال است. در مقالهاي ديدم كه يكي با خوشحالي نوشته بود: ادعاي فراماسون بودن سيدجمال هم به هوا رفت! و به كتابهايي اشاره كرده كه در خصوص لژ بيداري منتشر شده و گفته: اسم ايشان در دو ليست هست و در دو ليست ديگر نيست، بنابراين سيد فراماسون نيست!... به اين شكل كه نميشود نتيجه گرفت. از كجا معلوم كه دو ليستي كه اسم سيدجمال در آنها هست و بر فراماسون بودن او دلالت دارد، اصالت نداشته باشد؟ فراماسونري چتري بود كه انگلستان بر سر ايران باز كرد و همه ساختارشكنها و دگرانديشها را زير آن جمع كرد. بابي، بهايي، ناتوراليست، نهيليست، قفقازيهاي شورشي و جاسوسهايي نظير اردشير جي و... همه در اين تشكيلات جمع شدند. سيدجمال درفراماسونري پرونده دارد، آن وقت كسي ميآيدو ميگويد: منظور سيدجمال «اخوي» يا «تقوي» است!در جواب اينگونه ادعاها بايد گفت كه اتفاقاً در اسناد لژ بيداري، سندي داريم كه حكايت از برگزاري مجلس بزرگداشت در سالگرد كشته شدن سيدجمال واعظ در لژ بيداري، به عنوان «برادر ماسون» با سخنراني آقاي تقيزاده كه عضو لژ بوده است، دارد. در اعلان دعوت از مردم هم از سيدجمال به عنوان «برادر ماسون»ياد ميشود. گزارش اين جلسه هم به لژ «گراند اوريان» فرانسه منعكس شده است! بنابراين اينكه بگويند اسمش در اين ليست آمده و در آن يكي نيامده است، دليل بر نفي فراماسون بودن سيدجمال نيست.
لذا به نظر من كساني كه اينگونه دفاع ميكنند، بايد يك مقدار تأمل كنند. بحث ما هم يك بحث علمي است و بحث شخصي با كسي نداريم. بايد يك مقدار تأمل كنند و به صرف اينكه كسي را قبول داريد، نبايد به همه بستگان و خاندان او، مدال افتخار دهيد. اين نوع رفتار نه با حريت و آزادي ميخواند و نه با متد پژوهش.
از اينكه وقت خود را به انجام اين گفتوشنود اختصاص داديد و مفصل با ما به گفتوگو نشستيد، سپاسگزاريم. برقرار و موفق باشيد.
من هم از شما متشكرم.